eitaa logo
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
220 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
1.1هزار ویدیو
94 فایل
- بہ نام ِ او(: ذاتِ هر کس در قیامت نقشِ پیشانی اوست🫀 نقشِ پیشانیِ ما باشد:«غلامِ حیدرم»👀 ˼همانا باهر سختی آسانی ستツ🤍.˹ «اِنْشِرٰاحْ - 6» من اینجام👇🏻🌜 - @Masihsistani - - @heyam_66 - [ هزینه کپی پست‌ها: 4 صلوات ]
مشاهده در ایتا
دانلود
توی روستا زندگی موج میزنه🫀🌱
سلام بر شما بعد از چند روز
ببخشیدا من درگیر محرم بودم ولی رمان رو براتون تایپ کردم
تنها امیدی که دارم اینکه دنبال کننده ها منو فقط برای رمان میخوان نه چیز دیگه🥲
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
رمان #ساندیس‌خورا راجب یک اکیپ دخترانه که در سیر زمان سفر می کنند و به دوران جنگ برمی‌گردند و چندی
رمان راجب یک اکیپ دخترانه که در سیر زمان سفر می کنند و به دوران جنگ برمی‌گردند و چندی در آنجا زندگی می‌کنند قصه از آنجایی شروع شد که رفتیم گلزار... به قلم ✨🌱@Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
رمان #ساندیس‌خورا راجب یک اکیپ دخترانه که در سیر زمان سفر می کنند و به دوران جنگ برمی‌گردند و چندی
رمان 《بسم الله الرحمن الرحیم》 🖤🥀 حسنی دوباره با آرنج مرا زد واین دفعه بلند گفت"ساکت باش دیگه هی ماسمالی می کنیم هی بخندونش!"بعد فهیمد بلند حرف زده و خجالت کشید.خیلی ناراحت شده بودم چرا با من اینطوری می کردن؟درسا گفت"خب دیگه ما می ریم پیش هستی"و راه افتاد که برود ماهم پشت سرش،اما فرمانده ریاحی دستور داد"حق ندارین از چادرخارج بشین"ما ایستادیم اما درسا برگشت و گفت"ما سرباز نیستیم که به حرف های شما گوش کنیم!" بعد هم راه افتاد دوباره پشتش حرکت کردیم که فرمانده فریاد کشید"گفتم حق ندارین جایی برین می شکنم قلم پای کسی رو که از اینجا خارج بشه!"ترسیده بودم امامطمئنن جدی این حرف را نمی زد پس نباید توقع داشته باشد که به حرفش گوش کنیم.سعی کردم مانند بقیه جدی باشم،بعد گفتم"خب پس الان بشکنید ما می خوایم بریم"همه متعجب نگاهم کردند فرمانده وحدت از خنده دلش را گرفت و خوابید کف چادر،خیلی سعی کردم من هم نخندم و جدی بمانم.فرمانده روبه آقای خاتمی گفت"تومی مونی اینجا و نمی زاری این چند تا دختر از اینجا برن بیرون!"آقای خاتمی که از اول ساکت بود و انگار نگران بود گفت"نه داداش منو بیخیال"فرمانده رو به آقای حامدی گفت"پس تو بمون"اما او هم سرش را به چپ و راست تکان داد.فرمانده وحدت گفت"برید بابا من می مونم خیالتون راحت"فرمانده ریاحی چپ چپ نگاهش کرد و گفت"باز نزاری فرار کنن و کلاه سر ما بره!"و با اخم نگاهش کرد بعد ادامه داد... به قلم 🖤🦋@Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
رمان #پارت۲۵ #ساندیس‌خورا 《بسم الله الرحمن الرحیم》 🖤🥀 حسنی دوباره با آرنج مرا زد واین دفعه بلند گفت"
رمان 《بسم الله الرحمن الرحیم》 🖤🥀 "که اگر این اتفاق بیافته میدمت دست حاجی"من که میدانستم همه ی این تهدید ها باد هواست آروم رو به فرمانده وحدت گفتم"چرت میگه بابا هیچکدوم رو عملی نمی کنه"آقای وحدت هم سرش را برای تایید تکان داد و آروم تر گفت"آره بابا دلش قد یه دنیاس بس که مهربونه"بعد هم ریز ریز خندیدیم.فرمانده ریاحی گفت"شما دوتا چیزی می گفتین؟"و با یک ابروی بالا رفته به ما نگاه کرد،حسنی و درسا مشکوک مرا نگاه کردند انگار اتفاقی افتاده اما بعد از چند ثانیه به حرفشان ادامه دادند.من هم لبخندی ترسیده زدم و گفتم" داشتیم از فضائل اخلاقیه شما می گفتیم"فرمانده جدی گفت"لازم نکرده شما دوتا بچه نظریه بدین"بعد هم گفت"من می رم شما دیگه بیرون نیاید" حسنی و درسا سر تکان دادند که تایید می کنند.اما من برای محکم کاری سریع گفتم"چشم فرمانده"و لبخندی شیطانی زدم چکارهایی که قرار است بکنیم"فرمانده که انگار باور نکرده بود گفت"مهیار و سد حسن هم می مونن"درسا گفت"چرا مگه قاتل زنجیره ای هستیم ما"آقای وحدت در پشت سرم گفت"یچی بد تر"درسا عصبی گفت"چیزی گفتین؟"آقای وحدت گفت"نه من غلط بکنم چیزی بگم"حسنی گفت"فرمانده لازم نیست نیروهاتون رو صرف ما کنید مطمئن باشید دیگه تکرار نمی کنیم"چپ چپ حسنی را نگاه کردم و چشم غره ای برایش رفتم از قول همه حرف می زد.آقای حامدی گفت"بله مطمئن هستن اما ما می مونیم تا اتفاقی نیافته"انگار فرمانده ریاحی داشت پشیمان می شد از رفتن تا خودش مراقب مان باشد.بخاطر همین سریع گفتم"خیل خب مشکلی نیست" پوفی کشیدم این دیگر چه وضعش است؟ فرمانده سرش را تکان داد و یاعلی گفت و رفت.گوشه ای از چادر نشستم و زانو هایم را بغل کردم بچه ها هم آمدند کنارم و مثل خودم نشستند.سرم را روی شانه ی حسنی گذاشتم و آرام گفتم" چرا فرمانده هی به من میگه بچه مگه خودش چن سالشه که مثل بابا بزرگاس؟"حسنی گفت"در هر صورت اون بزرگتره توعه و باید احترامش رو نگه داری!" سرم را بالا آوردم و از گوشه چشم چپ چپ نگاهش کردم.رو به درسا گفتم"الان واقعا قرار یک روز کامل بمونیم اینجا؟"درسا گفت"نه یکم دیگه شب میشه و دوباره همون کار رو می کنیم"حسنی گفت"نه دیگه خطر داره بعدم با وجود سه تا نگهبان که عین چی مراقبن چجوری می خواین برین؟"درسا گفت"باید فکر کنم"حسنی گفت"حتما برای فرمانده اهمیت داره اتفاقی برامون نیافته که سه تا فرمانده برای مراقبت از ما گذاشته پس مشکل ایجاد نکنید!"بی توجه به حرف حسنی گفتم"بچه ها بریم پیش هستی؟"انگار منتظر همین پیشنهاد بودند زیرا با سر قبول کردند... به قلم 🖤🦋@Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
رمان #پارت۲۶ #ساندیس‌خورا 《بسم الله الرحمن الرحیم》 🖤🥀 "که اگر این اتفاق بیافته میدمت دست حاجی"من که
رمان 《بسم الله الرحمن الرحیم》 🖤🥀 زمانی که به فرمانده حامدی گفتیم خواست همراهمان بیاید اما فرمانده خاتمی خود را جلو انداخت و گفتدکه همراهمان می آید.چهره شان طوری بود که انگار دل پیچه دارند،اضطراب داشتند.وقتی به چادر اورژانس که یک علامت ماه در سردر داشت رسیدیم چند نفر با روپوش سفید از پشت سر دویدند به داخل چادر و من محکم با یکیشان برخورد کردم.دردم آمد حسنی نگاهم کرد و گفت"دردت اومد آخی الهی"بعد هم مرا ناز کرد گویی با این کار دردم گم می شود.داخل چادر که خیلی هم بزرگ بود چند تخت بود و هستی روی یکی از آنها خوابیده بود.چند دقیقه ای بالای سرش بودیم و بعد به چادر آشپز خانه رفتیم برای کمک به پخت غذا.روز های در پی هم می گذشتند و ما خانه ی خود را فراموش کرده بودیم و به شلمچه عادت کردیم.از هر طریقی به بقیه کمک می کردیم و حتی در نقشه ی حمله هم به چهار فرمانده کمک می کردیم هستی هم کم کم حالش رو به بهبودی بود و به راحتی همراه ما کمک می کرد اما نمی گذاشتیم زیاد خسته شود.کم و بیش هم شهید فرید صادقی را می دیدیم و متوجه می شدیم که هنوز به یازدهم ماه بهمن نرسیده ایم خداراشکر.چون ما دختر بودیم زیاد از یک چادر بیرون نمی رفتیم زیاد با بیرون ارتباط نداشتیم فقط چادر خودمان،آشپز خانه و فرماندهی.فرمانده ریاحی هم گفت اگر همین طور سربه زیر ادامه دهیم می گذارد پشت جبهه کمک کنیم. شلمچه تا قبل از حملات دشمن جای خیلی زیبایی بود،قبلش را ندیده ام اما الان را که نگاه میکنم خبر از زیبایی می دهد حالا هم خیلی بد نیست.فقط کمی وحشتناک و خطرناک است.درختان بلند نخل که حالا کج به روی هم افتاده اند،خانه های کاهگلی که فرو ریخته اند و... تاریخ از دستمان فرار کرده بود و شارژ گوشی هایمان هم تمام،زیرا عکاسی می کردیم و سند برای جنگ آوری سربازان،از خودمان هم عکس می گرفتیم و حالمان خوب بود... به قلم 🖤🦋@Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
رمان #پارت۲۷ #ساندیس‌خورا 《بسم الله الرحمن الرحیم》 🖤🥀 زمانی که به فرمانده حامدی گفتیم خواست همراهمان
رمان 《بسم الله الرحمن الرحیم》 🖤🥀 دانای کل روز ها می گذشتند و زمانه می خواست روی زشت و تلخش را به چهار دختر نشان دهد.قرار بود به فرمانده ریاحی کمک کنند تا شب به آنها اجازه دهد که به پشت جبهه بروند. کسی وارد چادر شد اما همه سرشان گرم کار بود.آن شخص به سمت فرمانده رفت تا به او چیزی بگوید.فرمانده تا سرش را بالا آورد و اورا دید ترسیده گفت"چرا پستت رو خالی کردی برگرد سرپستت"بچه ها کاملا آن شخص را فراموش کرده بودند شهید فرید صادقی را.درخواستش از فرمانده این بود که بامادرش تماس بگیر و گفت که شخصی سر پست او منتظر است تا برگردد.فرمانده اجازه داد.بچه ها سرگرم کار بودند اما تمام حواسشان پیش شهید. هرچه تماس می گرفت کسی تلفن را پاسخ نمی داد بچه ها نزد شهید رفتند و کمی با ایشان صحبت کردند و از ایشان پرسیدند که آیا دوست داند که شهید شوند؟شهید درپاسخ به بچه ها گفت"درست مثل حضرت قاسم مرگ برای من شیرین تر از عسل است در راه دفاع از میهن و دوست دارم دست ک پام از تنم حداشه مثل حضرت عباس و تنم به صدو ده قسمت تقسیم شود مثل حضرت علی اکبر"بچه ها باشنیدن این حرف اشک در چشمانشان جمع شد و از شهید درخواست کردند تا آنها را دعا کند و خواستند که به شهید بگویند که چگونه آسمانی می شود اما شهیدگفت"همین که بدونم شهید می شم خودش کلی منته که خدا و امام حسین سرم گذاشتند"و از چادر خارج شد. فرمانده بعد از چند ساعت روبه بچه ها گفت"حالا می رویم من باید برگردم و نمی تونم اون موقع ببرمتون پس الان می ریم. پشت سرفرمانده راه افتادن سوار ماشینی شدند و به سمت درب خروج پادگان رفتند تقریبا پانزده دقیقه طول کشید. وقتی که رسیدند در بالای یکی از برجک های دیده بانی شهید فرید صادقی قرار داشت.اما بی توجه به او ماشین رفت و کمی دور شد اما یک دفعه... به قلم 🖤🦋@Heyam66