🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_سوم
#پارت_سوم
میخواست خونه رو عوض کنه،ولی میگفت:«زیر بار قرض و وام نمیرم».حتی به این فکر افتاده بود پژویی را که پدرم به ما هدیه داده بود با یک سوزوکی عوض کنه،وقتی دید پولش نمیرسه بی خیال شد.محدودیت مالی نداشتم.وقتی حقوق میگرفت،مقداری بابت ایاب و ذهاب و بنزینش بر میداشت و کارت رو میداد به من.قبول نمیکردم،میگفت:«تو منی،من تو ام،فرقی نمیکنه»
البته من بیشتر دوست داشتم از جیب پدرم خرج کنم و دلم نمی اومد از پول او خرید کنم.از وضعیت حقوق سپاه خبر داشتم.از وقتی مجرد بودم کارتی داشتم که پدرم برام پول واریز میکرد. بعد از ازدواج همان روال ادامه داشت.خیلی ها ایراد میگرفتن که به فکر جمع کردن نیست و شّم اقتصادی نداره.اما هیچ وقت پیش نیومده به دلیل بی پولی به مشکل بخوریم.از وضعیت اقتصادی اش باخبر بودم،برای همین قید بعضی از تقاضا ها رو میزدم.برای جشن تولد و سالگرد ازدواج و این ها مراسم نمیگرفتیم،اما بین خودمان شاد بودیم.سرمان میرفت،هیئتمان نمیرفت.رایه(رعیت) العباس چیذر،دعای کمیل حاج منصور در شاه عبدالعظیم .
غروب جمعه ها هم می رفتیم طرف خیابون پیروزی،هیئت گودال قتلگاه.حتی تنظیم میکردیم شب های عید در هیئتی که برنامه داره،سالمون رو تحویل کنیم.به غیر از روضه هایی که به تورمون میخورد،این سه هیئت را مقید بودیم.حاج منصور ارضی را خیلی دوست داشت، تا اسمش میاومد میگفت:«اعلی الله مقامه و عظُم شاءنه».رد خورد نداشت شب های جمعه نریم شاه عبدالعظیم.برنامه ثابت هفتگی مون بود.حاج منصور اونجا دو سه ساعت قبل از نمازصبح دعای کمیل میخوند.نماز صبح را میخوندیم و میرفتیم کله پاچه میخوردیم.به قول خودش« بریم کَلَپچ بزنیم.»
تا قبل از ازدواج، به کله پاچه لب نزده بودم.کل خانواده می نشستن و به به و چه چه می کردن،فایده ای نداشت.دیگ کله پاچه رو که بار میگذاشتن، عق میزدم و از بوش حالم بد میشد.تا همه ظرف هاش رو نمی شستن ،به حالت طبیعی برنمیگشتم.دو سه هفته میرفتم و فقط تماشاش میکردم. چنان با ولع انگشتاش،نان ترید آبگوشت را به دهان میکشید که انگار از قحطی برگشته. با اصرارش حاضر شدم فقط یک لقمه امتحان کنم ،مزه اش که رفت زیر زبانم،کله پاچه خور حرفه ای شدم. به هرکس میگفتم کله پاچه خوردم و خیلی خوشمزه بود و پشیمون هستم که چرا تا به حال نخورده ام،باور نمیکرد. میگفتند:«تو؟تو با این همه ادا و اطوار؟»
قبل از ازدواج تمیز بودم ،همه چیز باید تمیز میبود. سرم میرفت دهن زده کسی رو نمیخوردم.بعد از ازدواج به خاطر حشر و نشر با محمدحسین خیلی تغییر کردم.کله پاچه که به سبد غذایی ام اضافه شد هیچ،دهنی اون رو هم میخوردم.
اگر سردردی ،مریضی یا هر مشکلی داشتیم،معتقد بودیم بریم هیئت خوب میشیم.میگفت:«میشه توشه تموم عمر و تموم سالت رو در هیئت ببندی» در محرّم بعضی ها یک هیئت که برن میگن بسه،ولی اون از این هیئت بیرون میاومد میرفت هیئت بعدی.یک سال عاشورا از شدت عزاداری، چندبار آمپول دگزا زد.بهش میگفتم:«این امپولا ضرر داره».ولی او کار خودش را میکرد. آخر سر دیدم حریف نیستم،به پدرومادرم گفتم:شما بهش بگین.ولی باز گوشش به این حرف ها بدهکار نبود.خيلی به هم ریخته میشد.ترجیح می دادم بیشتر در هیئت باشه تا در خانه ،هم برای خودش بهتر بود،هم برای بقیه.
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_سوم
#پارت_چهارم
میدونستم دست خودش نیست،بیشتر وقت ها با سروصورت زخم و زیلی میاومد بیرون.هروقت روضه ها اوج میگرفت و سنگین میشد،دلم هُری می ریخت .دلشوره می افتاد به جونم که الان اون طرف خودش رو میزنه،معمولا شالش رو میانداخت روی سرش کسی اثر لطمه زنی هاش رو نبینه.مادرم می گفت:«هروقت از هیئت برمیگرده، مثل گُلیه که شکفته »
داخل ماشین مداحی میگذاشت.با مداح همراهی میکرد و یک وقت هایی پشت فرمان سینه میزد.شیشه ها رو میداد بالا،صدا رو زیاد میکرد،آن قدر که صدای زنگ گوشی مان را نمیشنیدیم.
جزو آرزوهاش بود در خونه روضه هفتگی بگیریم ،اما نمیشد،چون خانه مان کوچک بود و وسایلمان زیاد.میگفت:«دو برابر خونه تیر و تخته داریم».فردای روز پاتختی، چند تا از رفقاش رو دعوت کرد خونه،بیشتر از پنج شش نفر نبودن.مراسم گرفت.یکی شان طلبه بود که سخنرانی کرد و بقیه مداحی کردن.زیارت عاشورا و حدیث کسا هم خوندن.این تنها مجلسی بود که تونستیم در خونه برگزار کنیم.چون هنوز در آشپزی راه نیفتاده بودم ،رفت و از بیرون پیتزا خرید برای شام.البته زیاد هیئت دو نفری داشتیم.برای هم سخنرانی میکردیم و چاشنی اش چند خط روضه هم میخوندیم.بعد چای،نسکافه یا بستنی میخوردیم.میگفت :«این خوردنیا الان مال هیئته».هروقت چای میریختم میآوردم، میگفت:«بیا دو سه خط روضه بخونیم تا چای روضه خورده باشیم.»
زیارت عاشورا میخوندیم و تفسیر میکردیم.اصرار نداشتیم زیارت جامه کبیره را تا ته بخونیم. یکی دو صفحه رو با معنی میخوندیم.چون به زبان عربی مسلط بود ،برام ترجمه میکرد و توضیح میداد.
کلا آدم بخوری بود .موقع رفتن به هیئت، یک خوراکی میخوردیم و موقع برگشتن هم آبمیوه،بستنی یا غذا.گاهی پیاده میرفتیم گلزار شهدای یزد.در مسیر رفت و برگشت،دهانمان میمیجنبید.همیشه دنبال این بود بریم رستوران،غذای بیرون بهش می چسبید. من اصلا اهل خوردن نبودم ،ولی او بعد از ازدواج مبتلام کرد.
عاشق قیمه بود و از خوردنش لذت میبرد.جنس علاقه اش به بقیه خوراکی ها فرق داشت.چون قیمه امام حسین و هیئت را به یادش می انداخت کیف میکرد.
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_سوم
#پارت_پنجم
هیئت که میرفتیم ،اگه پذیرایی یا نذری میدادن،به عنوان تبرک برام میآورد. خودم قسمت خانم ها میگرفتم،ولی باز دوست داشت برام بگیره.بعد از هیئت رایه(رعیت)العباس با لیوان چای،روی سکوی وسط خیابون منتظرم می موند.وقتی چای و قند رو به من تعارف میکرد،حتی بچه مذهبی ها هم نگاه میکردن. چند دفعه دیدم خانم های مسن تر تشویقش میکردن و بعضی هاشون به شوهرشون میگفتن:«حاج آقا یاد بگیر،از تو کوچک تر».
خیلی بدش میاومد از زن ها و مردهای جوونی که در خیابون دست در دست هم راه میروند. میگفت:«مگه اینا خونه و زندگی ندارن؟» ولی ابراز محبت های این چنینی میکرد و نظر بقیه هم براش مهم نبود.حتی میگفت:دیگران این کار رو یاد بگیرن.اعتقادش این بود که با خط کش اسلام کار کن.پدرم میگفت؛این دختر قبل از ازدواج خیلی چموش بود،ما میگفتیم شوهرش ادبش میکنه،ولی شما که بدتر اون رو لوس کردی!
بدشانسی آورده بود.با همه بخوری اش،گیر زنی افتاده بود که اصلا آشپزی بلد نبود.خودش ماهر بود.کمی از خودش یاد گرفتم کمی هم از مادرم.آبگوشت،مرغ و ماکارانی اش حرف نداشت،اما عدسی را از بس زمان دانشجویی برای هیئت پخته بود ،از خانم ها هم خوشمزه تر میپخت. املتش که شبیه املت نبود.نمیدونم چطور همه موادش رو این طور میکس میکرد، همه چیز داخلش پیدا میشد.
یادم نمیره اولین باری که عدس پلو پختم،نمیدونستم آب عدس را دیگر نباید بریزم داخل برنج.برنج آب داشت ،آب عدس هم اضافه کردم،شفته پلو شد.وقتی گذاشتم سر سفره خندید،گفت:«فقط شمع کم داره که بشه کیک تولد بخوریم.» اصلا قاشق فرو نمیرفت داخلش.اون رو برد ریخت روی زمین که پرنده ها بخورن و رفت پیتزا خرید.دست به سوزنش هم خوب بود.اگر پارچه ای پاره میشد،دکمه ای کنده میشد یا نیازی به دوخت و دوز بود،سریع سوزن و نخ میکرد. میگفت:«کوچیک که بودم،مادرم معلم بود و میرفت مدرسه،من بیشتر پیش مادربزرگم بودم.» خیاطی را از آن دوران به یادگار داشت. یکی از تفریحات ثابتمان پیاده روی بود.در طول راه تنقلات میخوردیم.بهشت زهرا رفتنمان هم به نوعی پیاده روی محسوب میشد. پنجشنبه ها یا صبح جمعه غذایی آماده برمیداشتیم و میرفتیم بهشت زهرا تا بعدازظهر میچرخیدیم.یک جا بند نمیشد،از این شهید به آن شهید،از این قطعه به آن قطعه.
اولین بار که رفتیم قطعه شهدای گمنام، گفت:«برای اینکه این وصلت سر بگیره،نذر کردم سنگ مزار شهدایی رو که سنگ قبرشون شکسته،با هزینه خودم تعویض کنم.» یک روز هشت تا از سنگ ها را عوض کرده بود،یک روز هم پنج تا. گفتم:«مگه از سنگ قبر،ثوابی به شهید میرسه؟» گفت:«اگه سنگ قبر عزیز خودت بود،باز همین رو میگفتی؟». به شهید چمران انس و علاقه خاصی داشت،به خصوص به مناجات هاش.شهید محمد عبدی را هم خیلی دوست داشت.اسم جهادی اش را گذاشته بود:(عمار عبدی).عمار را از کلید واژه(اَینَ عمارِ)حضرت آقا و عبدی را از شهید عبدی گرفته بود.بعضی ها میگفتند:(از نظر صورت،شبیه محمد عبدی و منتظر قائم هستی).ذوق میکرد تا این را میشنید.
الگوش در ریش گذاشتن،شهید محسن دین شعاری بود.زمانی که جهاد مغنیه شهید شد،واقعا به هم ریخت.داشتیم اسباب اثاثیه خانه مان را مرتب میکردیم. میخواستم چینش دکور را تغییر بدهم،کارمان تعطیل شد.از طرفی هم خیلی خوشحال شد و میگفت آقا زاده ای که روی همه را کم کرد.تا چند وقت عکس رسول خلیلی را روی ماشین و داخل اتاق داشت.همه شهدا را زنده فرض میکرد که "حیات دارن ولی ما نمیبینیم". تمام سنگ قبرهای شهدا رو دست میکشید و میبوسید.بعضی وقت ها در اصفهان و یزد اگر کسی نبود پا برهنه میشد،ولی در بهشت زهرا هیچ وقت ندیدم کفشش رو در بیاره.
تاریخ تولد و شهادت شهدا را که میخوند،میزد توی سرش :«ببین اینا چه زندگی پر ثمری داشتن ولی من با این سن،هیچ خاصیتی ندارم.»
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_سوم
#پارت_ششم
تازه وارد سپاه شده بود،نه ماه بعد از عروسی.برای دوره آموزشی پاسداری رفت اصفهان.پنجشنبه جمعه ها میاومد یزد.ماه رمضان که شد پانزده روز من رو هم با خودش برد.از طرف سپاه بهش سوئیت داده بودن،صبح ها ساعت هشت میرفت تا دوی بعدازظهر. میخوابیدم تا نزدیک ظهر،بعد هم تا ختم قرآن روزانه ام رو میخوندم میرسید،استراحتی میکرد و میزدیم بیرون و افطاری رو بیرون میخوردیم.خیلی وقت ها پیاده میرفتیم تا تخته فولاد و گلستان شهدا،به مکان های تاریخی اصفهان هم سر زدیم:سی و سه پل خواجو.همان جا هم تکه کلامی افتاد سر زبانش:امام و شهدا.هروقت میخواست بپیچونه میگفت:«امام و شهدا».
_کجا میری؟ _پیش امام و شهدا؟
_با کی میری؟ _با امام و شهدا !
کم کم روحیاتش دستم اومده بود.زیاد کتاب میخوند،رمان های انقلاب ،کتاب خاطرات عزت شاهی و زندگی نامه شهدا.کتاب های شهدا به روایت همسرشون رو خیلی دوست داشت:شهید چمران،همت و مدق.همیشه میگفت :«دوست دارم اگر شهید شدم،کتاب زندگی ام رو روایت فتح چاپ کن».حتی اسم برد که در قالب کتاب های نیمه پنهان ماه باشد.میگفت:«در خاطراتت چه چیزهایی رو بگو،چه چیزهایی رو نگو،شعرهاش رو تایپ و در فایل جدایی در کامپیوترش ذخیره کرد و گفت:«اینا رو هم ته کتاب اضافه کن».عادت نداشتیم هرکسی تنهایی بشینه برای خودش کتاب بخونه. به قول خودش،يا باید اون یکی را بازی میداد یا خودش هم بازی نمیکرد،بلند میخوند که بشنوم.در آشپزی،خودش رو بازی میداد اما زیاد راهش نمیدادم که بخواد تنهایی پخت و پز کنه،چون ریخت و پاش میکرد و کارم دو برابر میشد بهش میگفتم :«شما کمک نکنی بهتره».آدم منظمی نبود ،راستش اصلا این چیزها براش مهم نبود.در قوطی زردچوبه و نمک رو جا به جا میگذاشت،ظرف و ظروف ها رو طوری میچید لبه اُپن که شتر با بارش اونجا گم میشد.
روزه هم اگر میگرفتیم ،باید باهم نیت میکردیم.عادت داشت مناسبت ها روزه بگیره،مثل عرفه،رجب،شعبان.گاهی سحری درست میکردم،گاهی دیر شام میخوردیم به جای سحری.اگر به هر دلیلی یکی از ما نمیتوانست روزه بگیره ،قرار بر این بود اون یکی به روزه دار تعارف کنه.جزو شرطمان بود که اون یکی باید روزه اش رو افطار کنه.این طوری ثوابش رو میبرد. برای خوندن نماز شب کاری به کار من نداشت ،اصرار نمیکرد با هم بخونیم،خیلی مقید نبود که بخوام بگویم سرشب بلند میشد برای تهجد،نه،هروقت امکان و فضا مهیا بود،از دست نمیداد. گاهی فقط به همان شفع و وتر اکتفا میکرد،گاهی فقط یک سجده ،کم پیش میاومد مفصل و با اعمال بخونه.میگفت:آقای بهجت میفرمودند:"اگر بیدار شدی و دیدی هنوز اذان نگفتن و فقط یک سجده شکر به جا بیاری که سحر رو بیدار شدی،همونم خوبه."
خیلی دوست داشتم پشت سرش نماز رو به جماعت بخونم.از دوران دانشجویی تجربه کرده بودم.همان دورانی که به خوابم هم نمیاومد روزی با او ازدواج کنم.در اردوها ،کنار معراج شهدای گمنام دانشگاه، آقایان میایستادن ما هم پشت سرشان،صوت و لحن خوبی داشت.
بعد از ازدواج فرقی نمیکرد خونه خودمون باشه یا خونه پدرمادرهامون،گاهی اون ها هم میاومدن پشت سرش اقتدا میکردن،مواقعی که نمازش رو زود شروع میکرد،بلند بلند میگفتم:«والله ُ یُحِبُّ الصّابرین» مقید بود به نماز اول وقت.در مسافرت ها زمان حرکت ر طوری تنظیم میکرد که وقت نماز بین راه نباشیم. زمان هایی که اختیار ماشین دست خودش نبود و با کسی همراه بودیم، اولین فرصت در نمازخونه های بین راهی یا پمپ بنزین میگفت:«نگه دارین» اغلب در قنوتش این آیه از قرآن را میخوند:«رَبَّنا هَب لَنا مِن اَزواجِنا وَ ذُرِّیّا تِنَا قُرَهَ اَعیُنِ وَاجعَلنَا لِلمُتَقینَ امَاماً»
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66