eitaa logo
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
219 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
1.1هزار ویدیو
94 فایل
- بہ نام ِ او(: ذاتِ هر کس در قیامت نقشِ پیشانی اوست🫀 نقشِ پیشانیِ ما باشد:«غلامِ حیدرم»👀 ˼همانا باهر سختی آسانی ستツ🤍.˹ «اِنْشِرٰاحْ - 6» من اینجام👇🏻🌜 - @Masihsistani - - @heyam_66 - [ هزینه کپی پست‌ها: 4 صلوات ]
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 اولین دفعه که رفتیم مشهد، نمیدونستیم باید شناسنامه همراهمون باشه.رفتیم هتل،گفتن باید از اماکن نامه بیارید. نمی‌دونستم اماکن کجاست.وقتی دیدم پاسگاه نیروی انتظامی است،هول برم داشت.جدا جدا رفتیم در اتاق برای پرس و جو.بعضی جاها خنده ام میگرفت.طرف پرسید"مدل یخچال خونتون چیه؟چه رنگیه؟شماره موبایل پدر مادرت؟"نامه که گرفتیم و اومدیم بیرون تازه فهمیدم همین سوال ها رو از محمد حسین هم پرسیده بودن.اولین زیارت مشترکمون رو از باب الجواد شروع کردیم. این شعر رو خواند: «صحنتان را میزنم برهم جوابم را بده این گدا گاهی اگر دیوانه باشد بهتر است جان من آقا مرا سرگرم کاشی ها نکن میهمان مشغول صاحب خانه باشد بهتر است گنبدت مال همه،باب الجوادت مال من جای من پشت در میخانه باشد بهتر است.» اذن دخول خوندیم.ورودی صحن کفشش رو کند و سجده شکر به جا آورد،نگاهی به من انداخت و بعد هم سمت حرم«ای مهربون،این همونیه که به خاطرش ی ماه اومده بودم پابوستون.ممنون که خیرش کردید،بقیه شم دست خودتون.تا آخر آخرش.» عادتش بود.سرمایه گذاری میکرد:چه مکه،چه کربلا،چه مشهد،زندگی را واگذار میکرد که (دست خودتون) جلوی ورودی صحن قدس هم شعر دیگری خواند؛ "دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت جایی ننوشته است گنهکار نیاید" گاهی ناگهان تصمیم میگرفت،انگار میزد به سرش،اگر از طرف محل کار مانعی نداشت، بی هوا میرفتیم مشهد.به خصوص اگر از همین بلیت های چارتر باز می‌شد.یادم هست ایام تعطیلی بود،با رو بند بسته بودم بریم یزد.اون زمان هنوز خانواده ام نیومده بودن تهران.خونه خواهرش بودم،زنگ زد:«الان بلیت گرفتم بریم مشهد» من هم از خدا خواسته:«کجا بهتر از مشهد».ولی راستش تا قبل از ازدواج هیچ وقت مشهد این شکلی نرفته بودم.ناگهانی ،بدون رزرو هتل ،ولی وقتی رفتم خوشم اومد.انگار همه چیز دست خود امام بود،خودش همه چیز رو خیلی بهتر از ما مدیریت میکرد. داخل صحن کفش هاش رو درمی‌آورد. توجیهش این بود که «وقتی حضرت موسی به وادی طور نزدیک میشد، خدا بهش گفت:(فَاخلَع نَعلَیکَ).صحن امام رضا ر وادی طور می‌پنداشت.» وارد صحن که میشد،بعد از سلام و اذن دخول گوشه ای می‌ایستاد با امام رضا حرف می‌زد.جلوتر که میرفت،وصل روضه و مداحی میشد.محفل روضه ای بود در گوشه ای از حرم،بین صحن گوهرشاد و جمهوری.به گمانم داخل بست شیخ بهایی،معروف بود به (اتاق اشک).اون اتاق شاید به زور با دو سه قالی سه در چهار فرش شده بود .غلغله میشد.نمیدونم چطور این همه آدم اون داخل جا می‌شدن. فقط آقایون رو راه می‌دادن و می‌گفت روضه خواص است.عده ای محدود،اون هم بچه هیئتی ها خبر داشتن که ظهرها اینجا روضه برپاست.اگر می‌خواستن به روضه برسن ،باید نماز شکسته ظهر و عصرشون رو با نماز ظهر حرم میخوندن،این طوری شاید جا می‌شدن. از وقتی در باز میشد تا حاج محمود،خادم اونجا ،در رو می‌بست، شاید سه چهار دقیقه بیشتر طول نمی‌کشید.خیلی ها پشت در می‌موندن، کیپ کیپ میشد و بنده خدا به زور در رو می‌بست.چند دفعه کمی دورتر،اشتیاق این جماعت را نظاره میکردم که چطور دوان دوان خودشون رو می رسوندن، بهش گفتم:«چرا فقط مردا رو راه میدن؟منم میخوام بیام.» ظاهرا با حاج محمود سر و سّری داشت.رفت و با او صحبت کرد.نمیدونم چطور راضی اش کرده بود.میگفتن تا اون موقع پای هیچ زنی به اونجا باز نشده.قرار شد زودتر از آقایون تا کسی متوجه نشده برم داخل.فردا ظهر طبق قرار رفتیم و وارد شدم.اتاق روح داشت ،میخواستی همان وسط بنشینی و زار زار گریه کنی،برای چه،نمی‌دونم!معنویت موج میزد .می‌گفتن چندین سال ،ظهر تا ظهر در چوبی این اتاق باز می‌شد،تعدادی می‌اومدن روضه می‌خوندن و اشک می‌ریختن و می‌رن. در قفل میشد تا فردا.حتی حاج محمود، مستمعان را زود بیرون میکرد که فرصتی برای شوخی و شاید غیبت و تهمت و گناه پیش نیاید. ✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧ @Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 انتهای اتاق دری باز می‌شد که اونجا رو آشپزخونه کرده بودن.به زور دونفر می ایستادن پای سماور بعد از روضه چایی می‌دادن. به نظرم همه کاره اونجا همان حاج محمود بود.از من قول گرفت به هیچکس نگم که اومده ام اینجا.در اون آشپزخونه پله هایی آهنی بود که میرفت روی سقف اتاق. شرط دیگری هم گذاشت:«نباید صدات بیرون بیاد.خواستی گریه کنی،یه چیزی بگیر جلوی دهنت.» بعد از روضه باید صبر میکردم همه برن و خوب که آب ها از آسیاب افتاد،بیایم پایین.اول تا آخر روضه اونجا نشستم و طبق قولی که داده بودم،چادرم را گرفتم جلوی دهنم تا صدای گریه ام بیرون نره.اون پایین غوغا بود،یک نفر روضه رو شروع کرد.باء بسم الله را که گفت،صدای ناله بلند شد. همین طور این روضه دست به دست میچرخید.یکی گوشه ای از روضه قبلی را می‌گرفت و ادامه می‌داد.گاهی روضه در روضه میشد.تا آن موقع مجلسی به این شکل ندیده بودم.حتی حاج محمود در آشپزخونه همان طور که چای می‌ریخت، با جمع هم ناله بود.نمیدونم به خاطر نفس روضه خوان هاش بود یا روح اون اتاق،هیچ کجا چنین حالی رو تجربه نکرده بودم.توصیف نشدنی بود،فقط میدونم صدای گریه آقایون تا آخر قطع نشد،گریه ای شبیه مادر جوان از دست داده.چند دقیقه یک بار روضه به اوج خود می‌رسید و صدای سیلی هایی که به صورتشان می‌زدن، به گوشم می‌خورد. پایین که اومدم به حاج محمود گفتم:«حالا که این قدر ساکت بودم، اجازه بدین فردام بیام».بنده خدا سرش پایین بود،مکثی کرد و گفت:«من هنوز خانم خودم رو نیاوردم اینجا،ولی چه کنم،» باورم نمی‌شد قبول کنه.نمیرفت از خدام تقاضای تبرکی کند.میگفت:«آقا خودشون زوار رو میبینن.اگه لازم باشه خدام رو وسیله قرار میدن.معتقد بود؛همون آب سقاخونه و نفسی که توی حرم میکشیم،همه مال خود اقاست‌.روزی قبل از روضه داخل رواق،هوس چای کردم.گفتم :«الان اگه چایی بود ،چقدر می‌ چسبید».هنوز صدای روضه می‌اومد که یکی از خدام دو تا چایی برامون آورد.خیلی مزه داد. برنامه ریزی میکرد تا نمازها رو در حرم باشیم.تا حال زیارت داشت در حرم می‌موند، خسته که می‌شد یا می‌فهمید من دیگر کشش ندارم،میگفت:«نشستن بیخودیه.» خیلی اصرار نداشت دستش رو به ضریح برسونه.مراسم صحن گردی داشت.راه می‌افتاد در صحن ها دور حرم میچرخید.درست شبیه طواف‌.از صحن جامع رضوی راه میافتادیم، میرفتیم صحن کوثر و بعد انقلاب و آزادی و جمهوری تا میرسیدیم باز به صحن رضوی .گاهی هم در صحن قدس یا روبه روی پنجره فولاد داخل غرفه ها می‌نشست و دعا میخوند و مناجات میکرد. ✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧ @Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 چند بار زنگ زدم اصفهان،جواب نداد.خودش تماس گرفت.وقتی بهش گفتم پدر شدی ،بال درآورد.برخلاف من که خیلی برخورد کردم. گیج بودم، نه خوشحال نه ناراحت.پنجشنبه جمعه مرخصی گرفت و زود خودش رو رسوند یزد.با جعبه کیک وارد شد،زنگ زد به پدرو مادرش مژده داد. اهل بریز و بپاش که بود،چند برابر هم شد.از خرید عطر و پاستیل و لواشک گرفته تا موتور سواری.با موتور من رو می‌برد هیئت. حتی در تهران با موتور عموش از مینی سیتی رفتیم بهشت زهرا.هرکس می شنید،کلی بدوبیراه برامون میکرد که «مگه دیوانه شدین؟میخواین دستی دستی بچه تون رو به کشتن بدین؟» حتی نقشه کشیدیم بی سروصدا بریم قم،پدرش بو برد و مخالفت کرد.پشت موتور میخوند و سینه میزد. حال و هوای شیرینی بود،دوست داشتم. تمام چله هایی رو که در کتاب ریحانه بهشتی اومده،پا به پای من انجام میداد.بهش میگفتم :«این دستورات برای مادر بچه س».می‌گفت «خب منم پدرشم،جای دوری نمیره که».خیلی مواظب خوردنم بود،اینکه هرچیزی را‌ از دست هرکسی نخورم. اگر می‌فهمید مال شبهه ناکی خورده ام،زود میرفت رد مظالم میداد.گفت:«بیا بریم لبنان» میخواست هم زیارتی برم،هم آب و هوایی عوض کنم.اون موقع هنوز داعش و این ها نبود. بار اولم بود میرفتم لبنان. اون قبلا رفته بود و همه جا رو می‌شناخت. هر روز پیاده میرفتیم روضه الشهیدین.اونجا مسقف،تزیین شده و خیلی باصفا بود بهش میگفتم؛«کاش بهشت زهرا هم اجازه میدادن مثه اینجا هرساعت از شبانه روز که میخواستی بری،» شهدای اونجا رو برام معرفی کرد و توضیح می‌داد که عماد مغنیه و پسر سیدحسن نصرالله چطور به شهادت رسیده اند.وقتی زنان بی حجاب رو می‌دید، اذیت میشد ،ناراحتی رو در چهره اش میدیدم.در کل به چشم پاکی بین فامیل و دوست و آشنا شهره بود‌.سنگ تمام گذاشت و هرچیزی که به‌ سلیقه و مزاجم جور می‌آمد، میخرید.تمام ساندویچ ها و غذاهای محلی شان رو امتحان کردم،حتی تمام میوه های خاص آنجا را. رفتیم‌ ملیتا،موزه مقاومت حزب الله لبنان.ملیتا رو در لبنان با این شعار می‌شناسند:(ملیتا،حکایت الارض للسّما).روایت زمین برای آسمان. از جاده های کوهستانی و از کنار باغ های سیب رد شدیم.تصاویر شهدا،پرچم های حزب الله و خانه های مخروبه از جنگ ۳۳ روزه.محوطه ای بود شبیه پارک.از داخل راهروهای سنگ چین جلو میرفتیم.دوطرف،ادوات نظامی،جعبه های مهمات،تانک ها و سازه ها جا سازی شده بود.از همه جالب تر ،مکان‌مرکاواهایی((مرکاوا تانک اصلی ارتش رژیم اشغالگر است.طراحی این تانک از سال ۱۹۷۳ آغاز و اولین مدل آن در سال ۱۹۷۸ وارد فعالیت رسمی در ارتش این رژیم شد.)) بود که لوله آن را گره زده بودند.طرف دیگر این محوطه،روی دیواری نارنجی رنگ،تصویری از یک کبوتر و یک امضا دیده می‌شد. گفتند نمونه امضای عماد مغنیه است.به دهانه تونل رسیدیم ،همان تونل معروفی که حزب الله در هشتاد متر زیر زمین حفاری کرده است.در. اهرو،فقط ✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧ @Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 در راهرو،فقط من و محمد حسین می‌تونستیم شونه به شونه هم راه بریم‌ارتفاعاتش هم به اندازه ای بود که بتونی بایستی.عکس های زیادی از حضرت امام، حضرت آقا، سید عباس موسوی و دیگر فرماندهان مقاومت رو نصب کرده بودن.محلی هم مشخص بود که سید عباس موسوی نماز می‌خونده، مناجات حضرت علی در مسجد کوفه که از زبان خودش ضبط شده بود،پخش می‌شد.از تونل که بیرون اومدیم ،رفتیم کنار سیم های خاردار.خط مرزی لبنان و اسرائیل، اونجا محمد حسین گفت:«سخت ترین جنگ ،جنگ تو جنگه» یک روز هم رفتیم بعلبک،اول مزار دختر امام حسین رو زیارت کردیم ،حضرت خوله (ت)بنت الحسین اولین بار بود می‌شنیدم امام حسین چنین دختری. هم داشته‌ان. محمدحسین ماجراش رو تعریف کرد که «وقتی کاروان اسرای کربلابه شهر می‌رسن، دختر امام حسین در این مکان شهید میشه. امام سجاد علیه ایشون رو در اینجا دفن میکنن و عصاشون رو برای نشونه،بالای قبر توی زمین فرو میکن» از معجزات اونجا همین بوده که اون عصا تبدیل میشه به درخت و اون درخت هنوز کنار مقبره است که زائران به اون دخیل می‌بندن. نمیدونم از کجا با متولی اونجا آشنا بود،رفت خوش و بش کرد و بعد اومد که «بیا بریم روی پشت بوم».رفتیم اون بالا و عکس گرفتیم.میخندید و می‌گفت:«ما تکلیفمون رو انجام دادیم، عکسمونم گرفتیم». بعد از زیارت حضرت شیث نبی رفتیم مقبره شهید عباس موسوی،دومین دبیر کل حزب الله،محمد حسین میگفت«از بس مردم بهش علاقه داشتن براش بارگاه ساختن» قب زه و بچه اش هم در آن ضریح بود،با هم در یک ماشین شهید شده بودن.هلی کوپتر اسرائیلی ها ماشینشون رو با موشک. زده بود.برام زیبا بود که خانوادگی شهید شده اند. پشت آرامگاه به‌ ماشین سوخته شهید هم سری زدیم.ناهار رو. در بعلبک خوردیم.من غذاهای لبنانی رو میپسندیدم،هم او با ولع می‌خورد.خداروشکر میکرد،بعد هم‌ در حق آشپزی دعا ،آخرسر هم گفت:«به به!عجب چیزی زدیم به بدن.» زود میرفت دستور پخت اون غذا رو می‌گرفت که بعدا در خونه بپزیم.نماز مغرب رو در مسجد رأس الحسین خوندیم.مسجد بزرگی که اسرای کربلا شبی در اونجا بیتوته کردند.در این مسجد،مکانی به عنوان جایگاه عبادت امام سجاد مشخص شده بود،قسمتی هم به عنوان محل نگهداری از سر مبارک امام حسین. همونجا نشست به زیارت عاشورا خوندن،لابه لاش روضه هم میخوند. بعد هم دم گرفت(عمه جانم،عمه جانم،....عمه جان نگرانم،عمه جانم ،عمه جان قد کمانم ✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧ @Heyam66
👆👆👆👆
پارت چهارم : ونزدی 👇 گفتیم ونزدی دچار خودشیفتگی خجول هست اما چرا و از کجا به این نتیجه رسیدن ؟ دلایل زیادی می‌تونه روی ایجاد این احساس تاثیر بزاره از ویژگی ها و هیجان های اصلی خودشیفتگی احساس شرم شدید و ترس زیاد از قضاوت و تمسخر شدن از سوی دیگران هستند . اما با وجود اینها آنچه که به نمایش میگذارند احساسی از جنس غرور و خودکار آمدی خوار و بی ارزش سازی دیگران و گاهی بی‌اعتنایی به دیگران و فاصله از جمع هاست که اگه توجه کنید متوجه میشید ونزدی دارای تمام این ویژگی هاست !! تهدید های ونزدی پوچ و توخالی است و فقط برای ترساندن دیگران و همون طور که خودش داخل فیلم گفت برای لذت بردنه😳 خب حالا بیاید یکم جزئی تر فضای این فیلم رو بررسی کنیم 🔍 ادامه دارد ...... @Heyam66
تفاوت ما و اونا... باشد که بیدار شوند...😂🤦 @Heyam66
نتیجه حمله کمر شکن اسرائیل: اینجا که نماد بخت اسرائیلی است سرمنشأ شوق تخت اسرائیلی است من روده برم بگویم این را بنگر آثار هجوم سخت اسرائیلی است🥲 شعر : مهدی طهماسبی @Heyam66
ضربت متقابل 😄🇮🇱 اثر هنرمند: امیر حسین همتی @Heyam66
📷 اونا گنبد آهنین دارن، ما گنبد طلا @Heyam66
عاقبت طمع به لانه زنبور طرح از کاریکاتوریست اردنی: @Heyam66