3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#روضه
از آب هم مضایقه کرده است
صهیونیست...
کربلایی دوباره بوجود آمد
رقیه های سه سالی ای هستند...
#پدر_جد_داعش
@Heyam66
« وَ لَن تَجِد مِن دُونِه مُلْتَحَدا »
و هرگز جز خدا پناهی نخواهی یافت .
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_چهارم
#پارت_سوم
موقع برگشت از لبنان رفتیم سوریه.از هتل تا حرم حضرت رقیه.راهی نبود،پیاده میرفتیم.حرم حضرت زینب که نمیشد پیاده رفت،ماشین میگرفتیم.حال و هوای حرم حضرت زینب رو شبیه حرم امام رضا و امام حسین دیدم.بعد از زیارت،سرِ صبر نقطه به نقطه مکان ها رو نشونم داد و معرفی کرد:«دروازه ساعات،مسجد اموی،خرابه شام،محل سخنرانی حضرت زینب .هرجا رو هم که بلد نبود،از مسئول و اهالی مسجد اموی به عربی می پرسید و به من میگفت،از محمد حسین سوال کردم:«کجا به لبای امام حسین چوب خیزران میزدن؟» ریخت به هم.گفت:«من هیچ وقت این طوری نیومده بودم زیارت » گاهی من روضه میخوندم،گاهی او.میخواستم از فضای بازار و زرق و برق های اونجا خارج شوم و خودم رو ببرم اون زمان،تصویر سازی کنم در ذهنم، یک دفعه دیدیم حاج محمود کریمی در حال ورود به دروازه ساعات است.تنها بود،آستینش رو به دهان گرفته بود و برای خودش روضه میخوند.حال خوشی داشت. به محمدحسین گفتم:«برو ببین اجازه میده همراهش تا حرم بریم؟» به قول خودش تا آخر بازار ما رو بازی داد.کوتاه بود ولی پرمعنویت. به حرم که رسیدیم،احساس کردیم میخواد تنها باشه از او خداحافظی کردیم.
ماه هفتم در یزد رفتم سونوگرافی ،دکتر گفت(مایع آمنیوتیک دور بچه کمه.باید استراحت مطلق داشته باشی)..دوباره در یزد ماندگار شدم.میرفت و میاومد، خیلی هم بهش سخت میگذشت.اون موقع میرفت بیابون .وقتی بیرون از محل کار میرفت مانور یا آموزش ،میگفت:«میرم بیابون».شرایط خیلی سخت تر از زمانی بود که میرفت دانشکده. میگفت«عذابه،خسته و کوفته برم توی اون خونه سوت و کور..از صبح برم سرکار و بعدازظهرم برم توی خونه ای که تو نباشی.» دکتر ممنوع السفرم کرده بود ،نمیتونستم برم تهران.سونوگرافی ها بیشتر شد .یواش یواش به من فهماندن ریه بچه مشکل داره. آب دور بچه که کم میشد،مشخص نبود کجا میره. هرکسی نظری میداد،
_آب به ریه اش میره
_اصلا هوا به ریه اش نمیرسه
_الان باید سزارین بشی
دکترها نظرات متفاوتی داشتند .دکتری گفت(شاید وقتی به دنیا بیاد،ظاهر بدی داشته باشه. )چندتا از پزشکان گفتن (میتونیم نامه بدیم به پزشک قانونی که بچه رو سقط کنی )
اصلا تسلیم چنین کاری نمیشدم.فکرش هم عذاب بود.با علما صحبت کرد ببینه آیا حاکم شرع اجازه چنین کاری رو به ما میده یا نه.اطرافیان تحت فشارم گذاشتن.که اگر دکترا این طور میگن و حاکم شرع هم اجازه میده بچه رو بنداز.خودت راحت،بچه هم راحت.زیر بار نمیرفتم. میگفتم :«نه پزشک قانونی میام ،نه پیش حاکم شرع،» یکی از دکترها میگفت:(اگر منم جای تو بودم تسلیم هیچ کدوم از این حرفا نمیشدم،جز تسلیم خود خدا.) میدونستم اون کسی که این بچه رو آفریده،میتونه نجاتش بده.چون روح در این بچه دمیده شده بود،سقط کردن رو قتل میدونستم.اگر تن به این کار میدادم تا آخر عمر خودم رو نمی بخشیدم.
اطرافیان میگفتند:«شما جوونین و هنوز فرصت دارین.با هر تماسی به هم میریختم، حرف و حدیث ها کشنده بود»
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66