eitaa logo
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
219 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
1.1هزار ویدیو
94 فایل
- بہ نام ِ او(: ذاتِ هر کس در قیامت نقشِ پیشانی اوست🫀 نقشِ پیشانیِ ما باشد:«غلامِ حیدرم»👀 ˼همانا باهر سختی آسانی ستツ🤍.˹ «اِنْشِرٰاحْ - 6» من اینجام👇🏻🌜 - @Masihsistani - - @heyam_66 - [ هزینه کپی پست‌ها: 4 صلوات ]
مشاهده در ایتا
دانلود
« وَ لَن تَجِد مِن دُونِه مُلْتَحَدا‌ » و هرگز جز خدا پناهی نخواهی یافت .
اومدم اعلام حضور کنم
امروز و فردا فعالیت ندارم
فعلا درگیر امتحانام:-) @Heyam66
بعد از امتحانات فعالیتم رو دوباره شروع میکنم
لطفاً انقد از کانال لف ندید
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 موقع برگشت از لبنان رفتیم سوریه.از هتل تا حرم حضرت رقیه.راهی نبود،پیاده می‌رفتیم.حرم حضرت زینب که نمی‌شد پیاده رفت،ماشین میگرفتیم.حال و هوای حرم حضرت زینب رو شبیه حرم امام رضا و امام حسین دیدم.بعد از زیارت،سرِ صبر نقطه به نقطه مکان ها رو نشونم داد و معرفی کرد:«دروازه ساعات،مسجد اموی،خرابه شام،محل سخنرانی حضرت زینب .هرجا رو هم که بلد نبود،از مسئول و اهالی مسجد اموی به عربی می پرسید و به من میگفت،از محمد حسین سوال ‌کردم:«کجا به لبای امام حسین چوب خیزران می‌زدن؟» ریخت به هم.گفت:«من هیچ وقت این طوری نیومده بودم زیارت » گاهی من روضه میخوندم،گاهی او.میخواستم از فضای بازار و زرق و برق های اونجا خارج شوم و خودم رو ببرم اون زمان،تصویر سازی کنم در ذهنم، یک دفعه دیدیم حاج محمود کریمی در حال ورود به دروازه ساعات است.تنها بود،آستینش رو به دهان گرفته بود و برای خودش روضه میخوند.حال خوشی داشت. به محمدحسین گفتم:«برو ببین اجازه میده همراهش تا حرم بریم؟» به قول خودش تا آخر بازار ما رو بازی داد.کوتاه بود ولی پرمعنویت. به حرم که رسیدیم،احساس کردیم می‌خواد تنها باشه از او خداحافظی کردیم. ماه هفتم در یزد رفتم سونوگرافی ،دکتر گفت(مایع آمنیوتیک دور بچه کمه.باید استراحت مطلق داشته باشی)..دوباره در یزد ماندگار شدم.میرفت و می‌اومد، خیلی هم بهش سخت می‌گذشت.اون موقع میرفت بیابون .وقتی بیرون از محل کار میرفت مانور یا آموزش ،میگفت:«میرم بیابون».شرایط خیلی سخت تر از زمانی بود که میرفت دانشکده. میگفت«عذابه،خسته و کوفته برم توی اون خونه سوت و کور..از صبح برم سرکار و بعدازظهرم برم توی خونه ای که تو نباشی.» دکتر ممنوع السفرم کرده بود ،نمی‌تونستم برم تهران.سونوگرافی ها بیشتر شد .یواش یواش به من فهماندن ریه بچه مشکل داره. آب دور بچه که کم میشد،مشخص نبود کجا می‌ره. هرکسی نظری میداد، _آب به ریه اش میره _اصلا هوا به ریه اش نمیرسه _الان باید سزارین بشی دکترها نظرات متفاوتی داشتند .دکتری گفت(شاید وقتی به دنیا بیاد،ظاهر بدی داشته باشه. )چندتا از پزشکان گفتن (میتونیم نامه بدیم به پزشک قانونی که بچه رو سقط کنی ) اصلا تسلیم چنین کاری نمی‌شدم.فکرش هم عذاب بود.با علما صحبت کرد ببینه آیا حاکم شرع اجازه چنین کاری رو به ما میده یا نه.اطرافیان تحت فشارم گذاشتن.که اگر دکترا این طور میگن و حاکم شرع هم اجازه میده بچه رو بنداز.خودت راحت،بچه هم راحت.زیر بار نمی‌رفتم. میگفتم :«نه پزشک قانونی میام ،نه پیش حاکم شرع،» یکی از دکترها میگفت:(اگر منم جای تو بودم تسلیم هیچ کدوم از این حرفا نمی‌شدم،جز تسلیم خود خدا.) میدونستم اون کسی که این بچه رو آفریده،می‌تونه نجاتش بده.چون روح در این بچه دمیده شده بود،سقط کردن رو قتل می‌دونستم.اگر تن به این کار میدادم تا آخر عمر خودم رو نمی بخشیدم. اطرافیان میگفتند:«شما جوونین و هنوز فرصت دارین.با هر تماسی به هم می‌ریختم، حرف و حدیث ها کشنده بود» ✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧ @Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 حتی یکی از دکترها وجهه مذهبی مان رو زیر سوال برد.خیلی ما رو سوزوند.با عصبانیت گفت:«شماها میگین حکومت جمهوری اسلامی باشه،شماها میگین جانم فدای رهبر،شماها میگین ریش،شما ها میگین چادر،اگه اینا نبود میتونستم راحت توی همین بیمارستان خصوصی این کار و تموم کنم.شماها که مدافعان این حکومتین، پس تاوانش روهم بدین.» داشت توضیح می‌داد که میتونه بدون نامه پزشک قانونی و حاکم شرع بچه رو بندازه.نگذاشتیم جمله اش تمام بشه،وسط حرفش بلند شدیم اومدیم بیرون.خودم رو در اتاقی زندانی کردم.تند تند برامون نسخه جدید می پیچیدند.گوشی ام رو پرت کردم گوشه ای و سیم تلفن رو کشیدم بیرون،به پدر ومادرم گفتم :«اگر کسی زنگ زد احوال بپرسه،گوشی رو برام نیارین.» هرهفته باید می اومد یزد.بیشتر از من اذیت میشد،هم نگران من بود ،هم نگران بچه.حواسش دست خودش نبود ،گاهی بی هوا از وسط پیاده رو میرفت وسط خیابون.مثل دیوونه ها. به دنبال نقطه ای می‌گشتم که بفهمم چرا این داستان تلخ برای ما رخ داده است؟دفتر هیچ مرجعی نبود که زنگ نزنیم.حرف همه شون یکی بود:(در گذشته دنبال چیزی نگردید ،بالاترین مقام نزد خدا تسلیم بودنه،)در علم پزشکی،راهکاری برای این موضوع وجود نداشت.یا باید بچه رو خارج کنند و در دستگاه بزارن یا اینکه به همین شکل بمونه.دکتر میگفت:«در طول تجربه پزشکی ام،به چنین موردی برنخورده بودم.بیماری این جنین خیلی عجیبه!عکس العملش از بچه طبیعی بهتره و از اون طرف چیزایی رو میبینم که طبیعی نیست!هیچ کدوم از علائمش باهم همخونی نداره.» نیمه شب درد شدیدی حس کردم،پدرم زود من رو رسوند بیمارستان.نبودن محمدحسین بیشتر از درد آزارم می‌داد.دکتر فکر میکرد بچه مرده. حتی در سونوگرافی ها گفتن ضربان قلب نداره.استرس و نگرانی افتاده بود به جونم که وقتی بچه به دنیا بیاید،گریه می‌کنه یا نه‌.دکتر به هوای اینکه بچه مرده،سزارینم کرد.هرچه رو که در اتاق عمل اتفاق می افتاد متوجه می‌شدم، رفت و امد ها و گفت و شنود های دکتر و پرستارها. ✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧ @Heyam66