🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_چهارم
#پارت_سوم
موقع برگشت از لبنان رفتیم سوریه.از هتل تا حرم حضرت رقیه.راهی نبود،پیاده میرفتیم.حرم حضرت زینب که نمیشد پیاده رفت،ماشین میگرفتیم.حال و هوای حرم حضرت زینب رو شبیه حرم امام رضا و امام حسین دیدم.بعد از زیارت،سرِ صبر نقطه به نقطه مکان ها رو نشونم داد و معرفی کرد:«دروازه ساعات،مسجد اموی،خرابه شام،محل سخنرانی حضرت زینب .هرجا رو هم که بلد نبود،از مسئول و اهالی مسجد اموی به عربی می پرسید و به من میگفت،از محمد حسین سوال کردم:«کجا به لبای امام حسین چوب خیزران میزدن؟» ریخت به هم.گفت:«من هیچ وقت این طوری نیومده بودم زیارت » گاهی من روضه میخوندم،گاهی او.میخواستم از فضای بازار و زرق و برق های اونجا خارج شوم و خودم رو ببرم اون زمان،تصویر سازی کنم در ذهنم، یک دفعه دیدیم حاج محمود کریمی در حال ورود به دروازه ساعات است.تنها بود،آستینش رو به دهان گرفته بود و برای خودش روضه میخوند.حال خوشی داشت. به محمدحسین گفتم:«برو ببین اجازه میده همراهش تا حرم بریم؟» به قول خودش تا آخر بازار ما رو بازی داد.کوتاه بود ولی پرمعنویت. به حرم که رسیدیم،احساس کردیم میخواد تنها باشه از او خداحافظی کردیم.
ماه هفتم در یزد رفتم سونوگرافی ،دکتر گفت(مایع آمنیوتیک دور بچه کمه.باید استراحت مطلق داشته باشی)..دوباره در یزد ماندگار شدم.میرفت و میاومد، خیلی هم بهش سخت میگذشت.اون موقع میرفت بیابون .وقتی بیرون از محل کار میرفت مانور یا آموزش ،میگفت:«میرم بیابون».شرایط خیلی سخت تر از زمانی بود که میرفت دانشکده. میگفت«عذابه،خسته و کوفته برم توی اون خونه سوت و کور..از صبح برم سرکار و بعدازظهرم برم توی خونه ای که تو نباشی.» دکتر ممنوع السفرم کرده بود ،نمیتونستم برم تهران.سونوگرافی ها بیشتر شد .یواش یواش به من فهماندن ریه بچه مشکل داره. آب دور بچه که کم میشد،مشخص نبود کجا میره. هرکسی نظری میداد،
_آب به ریه اش میره
_اصلا هوا به ریه اش نمیرسه
_الان باید سزارین بشی
دکترها نظرات متفاوتی داشتند .دکتری گفت(شاید وقتی به دنیا بیاد،ظاهر بدی داشته باشه. )چندتا از پزشکان گفتن (میتونیم نامه بدیم به پزشک قانونی که بچه رو سقط کنی )
اصلا تسلیم چنین کاری نمیشدم.فکرش هم عذاب بود.با علما صحبت کرد ببینه آیا حاکم شرع اجازه چنین کاری رو به ما میده یا نه.اطرافیان تحت فشارم گذاشتن.که اگر دکترا این طور میگن و حاکم شرع هم اجازه میده بچه رو بنداز.خودت راحت،بچه هم راحت.زیر بار نمیرفتم. میگفتم :«نه پزشک قانونی میام ،نه پیش حاکم شرع،» یکی از دکترها میگفت:(اگر منم جای تو بودم تسلیم هیچ کدوم از این حرفا نمیشدم،جز تسلیم خود خدا.) میدونستم اون کسی که این بچه رو آفریده،میتونه نجاتش بده.چون روح در این بچه دمیده شده بود،سقط کردن رو قتل میدونستم.اگر تن به این کار میدادم تا آخر عمر خودم رو نمی بخشیدم.
اطرافیان میگفتند:«شما جوونین و هنوز فرصت دارین.با هر تماسی به هم میریختم، حرف و حدیث ها کشنده بود»
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_چهارم
#پارت_چهارم
حتی یکی از دکترها وجهه مذهبی مان رو زیر سوال برد.خیلی ما رو سوزوند.با عصبانیت گفت:«شماها میگین حکومت جمهوری اسلامی باشه،شماها میگین جانم فدای رهبر،شماها میگین ریش،شما ها میگین چادر،اگه اینا نبود میتونستم راحت توی همین بیمارستان خصوصی این کار و تموم کنم.شماها که مدافعان این حکومتین، پس تاوانش روهم بدین.»
داشت توضیح میداد که میتونه بدون نامه پزشک قانونی و حاکم شرع بچه رو بندازه.نگذاشتیم جمله اش تمام بشه،وسط حرفش بلند شدیم اومدیم بیرون.خودم رو در اتاقی زندانی کردم.تند تند برامون نسخه جدید می پیچیدند.گوشی ام رو پرت کردم گوشه ای و سیم تلفن رو کشیدم بیرون،به پدر ومادرم گفتم :«اگر کسی زنگ زد احوال بپرسه،گوشی رو برام نیارین.»
هرهفته باید می اومد یزد.بیشتر از من اذیت میشد،هم نگران من بود ،هم نگران بچه.حواسش دست خودش نبود ،گاهی بی هوا از وسط پیاده رو میرفت وسط خیابون.مثل دیوونه ها.
به دنبال نقطه ای میگشتم که بفهمم چرا این داستان تلخ برای ما رخ داده است؟دفتر هیچ مرجعی نبود که زنگ نزنیم.حرف همه شون یکی بود:(در گذشته دنبال چیزی نگردید ،بالاترین مقام نزد خدا تسلیم بودنه،)در علم پزشکی،راهکاری برای این موضوع وجود نداشت.یا باید بچه رو خارج کنند و در دستگاه بزارن یا اینکه به همین شکل بمونه.دکتر میگفت:«در طول تجربه پزشکی ام،به چنین موردی برنخورده بودم.بیماری این جنین خیلی عجیبه!عکس العملش از بچه طبیعی بهتره و از اون طرف چیزایی رو میبینم که طبیعی نیست!هیچ کدوم از علائمش باهم همخونی نداره.»
نیمه شب درد شدیدی حس کردم،پدرم زود من رو رسوند بیمارستان.نبودن محمدحسین بیشتر از درد آزارم میداد.دکتر فکر میکرد بچه مرده. حتی در سونوگرافی ها گفتن ضربان قلب نداره.استرس و نگرانی افتاده بود به جونم که وقتی بچه به دنیا بیاید،گریه میکنه یا نه.دکتر به هوای اینکه بچه مرده،سزارینم کرد.هرچه رو که در اتاق عمل اتفاق می افتاد متوجه میشدم، رفت و امد ها و گفت و شنود های دکتر و پرستارها.
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_چهارم
#پارت_پنجم
در بیابون بود .میگفت انگار به من الهام شد.نصفه شب زنگ زده بود به گوشی ام که مادرم گفته بود بستری شده.همون لحظه بدون اینکه برگه مرخصی امضا کنه،راه افتاده سمت یزد.
صدای گریه اش آرومم کرد.نفس راحتی کشیدم .دکتر گفت:«بچه رو مرده به دنیا آوردم، ولی به محض دنیا اومدن گریه کرد».اجازه ندادن بچه رو ببینم .دکتر تاکید کرد:«اگه نبینی به نفع خودته!».گفتم:«یعنی مشکل داره؟» گفت:«نه،هنوز موندن و رفتنش اصلا مشخص نیست.احتمال رفتنش زیاده، بهتره نبینی ش».وقتی به هوش اومدم، محمدحسین رو دیدم.حدود هشت صبح بود و از شدت خستگی داشت وا میرفت،نا و نفسی براش نمونده بود.انقدر گریه کرده بود که چشمش شده بود مثل کاسه خون.هرچی بهش میگفتن اینجا بخش زنان است و باید بری بیرون.به خرجش نمیرفت.اعصابش خرد بود و با همه دعوا میکرد.سه نصفه شب حرکت کرده بود،میگفت؛«نمیدونم چطور رسیدم اینجا».وقتی دکتر برگه ترخیصم رو امضا کرد،گفتم:«میخوام ببینمش» باز اجازه ندادن.گفتند:«بچه رو بردن اتاق عمل ،شما برین خونه و بعد بیاین ببینیدش.»
محمدحسین و مادرم بچه رو دیده بودن.روز چهارم پنجم رفتم بیمارستان دیدمش.هیچ فرقی با بچه های دیگه نداشت، طبیعیِ طبیعی .فقط کمی ریز بود،دو کیلو و نیم وزن داشت و چشم های کوچیک معصومانه اش باز بود.بخیه های روی شکمش رو دیدم،دلم براش سوخت.هنوز هیچ چیز نشده،رفته بود زیر تیغ جراحی.دوبار ریه اش رو عمل کردن،جواب نداد.نمیتونست دوتا کار رو هم زمان انجام بده،اینکه هم نفس بکشه و هم شیر بخوره. پرسنل بیمارستان میگفتن:«تا ازش دل نکنی،این بچه نمیره»
دوباره پیشنهادها و نسخه هاش مثل خوره افتاده به جونم.
با دستگاه زندس،اگه دستگاه رو جدا کنی،بچه میمیره.
_رضایت بدین دستگاه رو جدا کنیم . به نفع بچه هست.اگه بمونه تا آخر عمر باید کپسول ببنده به کولش.وقتی میشد با دستگاه زنده بمونه،چرا باید اجازه میدادیم جدا کنن.۲۴ ساعته اجازه ملاقات داشتیم ،ولی نه من حال و روز خوبی داشتم نه محمدحسین. هر دو مثل جنازه ای متحرک خودمون رو به زور نگه میداشتیم.«نا منظم می رفتیم سر میزدیم.»
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
🌺?🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_چهارم
#پارت_ششم
خیلی عجیب بود برام.یکی دوبار تا رسیدیم آی سی یو،مسئول بخش گفت:«به تو الهام میشه؟همین الان بچه رو احیا کردیم».ناگهان یکی از پرستارها گفت:«این بچه آرومه و درست قبل از رسیدن شما گریه ش شروع میشه.» میگفت:«انگار بو میکشه که اومدین.»
میخواست کارش رو ول کنه.روز به روز شکسته تر میشد.رفت کلی پرچم و کتیبه از هیئت آورد و خونه پدرم رو سیاهی زد.وفات حضرت ام البنین مجلس گرفت. مهمان ها که رفتن،خودش دوباره نشست به روضه خوندن.:روضه حضرت علی اصغر . روضه حضرت رباب .خیلی صدقه دادیم و قربانی کردیم .همه طلاها و سکه هایی رو که در مراسم عقد و عروسی به من هدیه داده بودن، یکجا دادیم برای عتبات. میگفتند:«نذر کنین اگه خوب شد،بعد بدین.» قبول نکردیم.محمد حسین گذاشت کف دستشان که «معامله که نیست»
در ساعات مشخصی به من میگفتن برم به بچه شیر بدم.وقتی میرفتم،قطره ای شیر نداشتم.تا کمی شیر میاوثد، زنگ میزدم که «الان بیام بهش شیر بدم؟» میگفتن:«الان نه.اگه میخوای بده به بچه های دیگه» محمدحسین اجازه نمیداد،خوشش نمیاومد از این کار.دو دفعه رفت اون دنیا و احیا شد،برگشت.مرخصش که کردن،همه خوشحال شدیم که حالش رو به بهبودی رفته است.پدرم که تا اون روز راضی نشده بود بیاد دیدنش،در خونه تا نگاهش به او افتاد ،یک دل نه صد دل عاشقش شد.مثل پروانه دورش میچرخید و قربون صدقه اش میرفت.اما این شادی و شعف چندساعتی بیشتر دوام نیاورد.دیدم بچه نمیتونه نفس بکشه،هی سیاه میشد.حتی نمیتونست راحت گریه کنه.تا شب صبر کردیم اما فایده ای نداشت.به دلهره افتادیم که نکنه طوری بشه. پدرم با عصبانیت میگفت:«از عمد بچه رو مرخص کردن که تو خونه تموم کنه».سریع رسوندیمش بیمارستان.بچه رو بستری کردن و ما رو فرستادن خونه.حال و روز همه بدتر شد.تا نیاورده بودیمش خونه،این قدر به هم نریخته بودیم.پدرم دور خونه راه میرفت و گریه میکرد و میگفت:«این بچه یه شب اومد خونه ،همه رو وابسته و بیچاره خودش کرد و رفت».
محمدحسین باید میرفت .اوایل ماه رمضان بود.گفتم:«تو برو،اگه خبری شد زنگ میزنیم.» سحر همان شب از بیمارستان به گوشی خودم زنگ زدن و گفتن بچه تموم کرد. شب دیوونه کننده ای بود،بعد از پنجاه روز امیرمحمد مرده بود و حالا شیر داشتم.دور خانه راه میرفتم،گریه میکردم و روضه حضرت رباب میخوندم..مادرم سیسمونی ها رو جمع کرد که جلوی چشمم نباشه،عکس ها،سونوگرافی ها و هرچیزی که نشانه ای از بچه داشت ،گذاشت زیر تخت.
با پدرومادرش برگشت.میخواست براش ختم بگیره ،خاکسپاری،سوم،هفتم و چهلم ،خانواده اش،گفتند :«بچه کوچیک این مراسما رو نداره..» حرف حرف خودش بود،پدرش با حاج آقا مهدوی نژاد که روحانی سرشناسی در یزد بود صحبت کرد تا متقاعدش کنه.محمد حسین روی حرفش حرف نمیزد،خیلی باهم رفیق بودن.از من پرسید :«راضی هستی این مراسما رو نگیریم؟» چون دیدم خیلی حالش بده،رضایت دادم که بی خیال مراسم بشه.گفت پس کسی حق نداره بیاد خونه برین(قبرستانی در یزد است ).برای خاکسپاری.خودم همه کارهاش و انجام میدم.در غسالخانه دیدمش.بچه رو همراه با یکی از رفتارش غسل داد و کفن کرده بود.حاج آقا مهدوی نژاد و دوسه تا روحانی دیگر از رفقاش هم بودن.به من قول داده بود اگر موقع تحویل بچه نرم بیمارستان،درست و حسابی اجازه میده بچه رو ببینم،اون هم تنها.بعد از غسل و کفن چند لحظه باهم کنارش تنها نشستیم.خیلی بچه رو بوسیدیم و با روضه حضرت علی اصغر با او وداع کردیم،با اون روضه ای که امام حسین مستاصل ،قنداقه رو بردند پشت خیمه.میترسیدم بالای سر بچه جان بده.تازه میفهمیدم چرا میگویند امان از دل رباب سعی کردم خیلی ناله و ضجه نزنم.میدونستم اگر بی تابی ام رو ببینه،بیشتر به او سخت میگذره و همه رو میریختم در خودم.بردیمش قطعه نو نهالان. خودش رفت پایین قبر .کفن بچه رو سرِ دست بود و خیلی بی تابی میکرد.شروع کرد به روضه خوندن.همه به حال او و روضه هاش میسوختن.حاج آقا مهدوی نژاد وسط روضه خوندنش دم گرفت تا فضا رو از دستش بگیره.بچه رو گذاشت داخل قبر اما بالا نمیاومد.کسی جرئت نداشت بهش بگه بیا بیرون.یک دفعه قاطی میکرد و داد میزد.پدرش رفت و گفت(دیگه بسه).فایده نداشت.من هم رفتم و بهش التماس کردم،صدقه سر روضه های امام حسین بود که زود به خود اومدیم.چیز دیگری نمیتونست این موضوع رو جمع کنه.برای سنگ قبر امیرمحمد ،خودش شعر گفت:
ارباب من حسین
داغی بده که حس کنم تو را
داغ لب ترک ترکِ اصغر تو را
طفلم فدای روضهء صد پاره اصغرت
داغی بده که حس کنم آن ماتم تو را
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_چهارم
#پارت_هفتم
از نظر جسمی خیلی ضعیف شده بودم.زیاد پیش میاومد که باید سرُم میزدم.من رو میبرد درمانگاه نزدیک خونه مون.میگفتن فقط خانم ها میتونن همراه باشن،درمانگاه سپاه بود و زنانه و مردانه اش جدا.راه نمیدادن بیاید داخل.کَل کَل میکرد.دادو فریاد راه می انداخت ،بهش میگفتم :«حالا تو بیایی داخل ،سرم زودتر تموم میشه؟» میگفت:«نمیتونم یه ساعت بدون تو سر کنم.» اون قدر با پرستارها بحث کرده بود که هروقت میرفتیم ،اجازه میدادن ایشون هم بیان داخل.هرروز صبح قبل از رفتن سرکار،یک لیوان شربت عسل درست میکرد،میگذاشت کنار تخت من و میرفت.برام سؤال بود که این آدم، در ماموریت هاش چطور دووم میاره.از بس که بند من بود .در مهمونی هایی که میرفتیم، چون خانم ها و آقایون جدا بودن،همه اش پیام میداد یا تک زنگ میزد.جایی می نشست که بتونه من رو ببینه .با ایما و اشاره میگفت کنار چه کسی بنشینم ،با کی سر حرف رو باز کنم و با کی دوست بشم.گاهی اون قدر تک زنگ و پیامهاش زیاد میشد که جلوی جمع خنده ام میگرفت.نمیدونستم چه نقشه ای در سرش داره.کلی آسمان ریسمان به هم بافت که داعش سوریه رو اشغال کرده و داره یکی یکی اصحاب و یاران اهل بیت رو نبش قبر میکنم و میخواد حرم ها رو ویران کنه.با آب و تاب هم تعریف میکرد.خوب که تنورش داغ شد،در یک جمله گفت:«منم میخوام برم».نه گذاشتم و نه برداشتم بی معطلی گفتم:«خب برو».فقط پرسیدم:«چند روز طول میکشه؟» گفت:«نهایتا ۴۵ روز».
از بس شوق و ذوق داشت،من هم به وجد اومده بودم.دور خانه راه افتاده بودم،مثل کمیته جست و جوی مفقودین دنبال خوراکی میگشتم .هرچه دم دستم میرسید، در کوله اش جاسازی کردم از نان خشک و نبات و حاجی بادام و شیرینی یزدی گرفته.تا نسکافه و پاستیل.تازه مادرم هم چیزهایی رو به زور جا میداد. پسته و نبات ها لای لباس هاش پیچید و خندید.ذکر خیر چند تا از رفقاش رو کشید وسط و گفت:«با هم اینا رو میخوریم.» یکی رو مسخره کرد که «مثه لودر هرچی بذاری جلوش می بلعه» دستش رو گرفتم و نگاهش کردم، چشماش از خوشحالی برق میزد،با شوخی و خنده بهش گفتم :«طوری با ولع داری جمع میکنی که داره به سوریه حسودیممیشه.» وقتی اومد لباس های نظامی و پوتینش رو بزاره داخل کوله،سعی کردم کمی حالت اعتراض به خود بگیرم.بهش گفتم:«اونجا خیلی خوش میگذره یا اینجا خیلی بد گذشته که این قدر ذوق مرگی؟» انگشتام رو فشار داد و شروع کرد به خوندن:«ما بی خیال مرقد زینب نمیشویم/روی تمام سینه زنانت حساب کن!»
تا اعزامش چند روزی بیشتر طول نکشید .یک روز خبر داد که کم کم باید بارو بندش رو ببنده.همون روز هم بهش زنگ زدن که خودش رو برسونه فرودگاه.
هیچ وقت ندیده بودم نماز صبحش رو به این سرعت بخونه،حالتی شبیه کلاغ پر.بهش گفتم:«خب حالا تو ام!خیالت راحت،جا نمی مونی.» فقط یادم هست مرتب میپرسیدم:«کی برمیگردی،؟چند روز میشه؟نری یادت بره اینجا زنی هم داشتی ها!»
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
#آی_نقد
پارت پنجم : ونزدی 👇
حتما تینگ رو میشناسید
دست بریده ای که بیشتر مواقع کنار ونزدی هست و
بهش بسیار وفاداره ، شخصیتی
مستقل داره با احساسات
متفاوت و با کد مورس حرف میزند !
اما داخل فیلم درباره این شخصیت زیاد گفته نمیشه
و نقد های زیادی هم داره
که هنوز اثبات نشده و مُبهَمهِ
اینکه تینگ در خانواده آدامز کارهایی مثل خالی کردن جای سیگار را انجام میداده
و اون رو داخل قفس حیوانات نگهداری میکردند .
بعضی افراد هم تینگ رو نماد
خمسه میدانند ،
نماد خمسه دست بریده ای
هست که عرفان یهودی اون رو
در برابر چشم زخم مورد استفاده قرار میدهند و به اشتباه به مسلمانان نسبت دادند.
اما بازهم واقعیت این شخصیت معلوم نیست ❌❌
ادامه دارد ......
@Heyam66
گفتم اگه ۳۰ تا بشیم کتاب سم هستم فرماید رو مزارم اما حالا که ۳۰ تا نشدیم یه کتاب دیگه میزارم
پیش از آنکه قهوهات سرد شود.pdf
حجم:
21.6M
#کتاب
#پیش_از_آن_که_قهوه_ات_سرد_شود
نظرشخصی:
داستان جالی داره و سرگرم کنندهس و یک سری پیامای خیلی خوبی داره
– ژانر : تخیلی ؛ معمایی ؛ ماجراجویی
@Heyam66
خلاصه:
کافهای قدیمی در یکی از محلات کوچک توکیو، با تمام کافههای دنیا فرق دارد. این کافهی منحصر به فرد قهوهای ویژه سرو میکند که مشتریان با آن میتوانند سفر در زمان را تجربه کنند. بازگشت به گذشته یکی از حسرتهاییست که به نوعی همهی انسانها در دورهای از زندگیشان تجربه میکنند؛ حالا در توکیو کافهای وجود دارد که این رویا را محقق میکند، اما با قوانین خودش!
قوانین کافه این است که مشتریان وقتی به گذشته برمیگردنند، نمیتوانند از اتفاقی جلوگیری کنند یا همه مشکلات در گذشته را حل کنند، آنها تنها به اندازهی زمان سرد شدن قهوهی مخصوصشان فرصت دارند و زمانی که قهوه سرد شود به زمان حال برمیگردند. در این فرصت محدود آنها میتوانند هر کسی را که میخواهند ملاقات کنند اما هیچ کدام از کارهایی که در این سفر انجام میدهند، آیندهشان را تغییر نمیدهد. پس با وجود این قوانین چرا باید به گذشته برگشت؟ این پرسشیست که احتمالاً برایتان مطرح شده است. این سفر فرصتی ویژه محسوب میشود تا مشتریان بتوانند یکبار دیگر برای آخرین بار با هر کسی که میخواهند دیدار کنند.
@Heyam66
مناظره ی جالب شاعران در رابطه با شعری که حافظ سروده است👇
حافظ :
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب تبریزی:
هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
شهریار:
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
خانم دريايی:
اگر آن ترک شيرازي، بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورده دنيا را
نه جان و روح مي بخشم، نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معني دارد اين کارا؟
و خال هندويش ديگر، ندارد ارزشي اصلا
ً که با جراحي صورت، عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکي، نه صائب دست و پاها را
فقط مي خواستند اينها، بگيرند وقت ماها را ؟
عارف تهراني:
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
شعار و حرف پُر کرده، تمام ادعاها را
يکي بخشيده چون حافظ ، سمرقند و بخارا را
يکي چون صائبِ تبريز ، سر و دست و تن و پا را
از اين سوشهريار داده تمام روح اجزا را
از آن سو بانو دريايي گرفته حال ماها را
سعادتمندشاعر نيز فقط گفت ونداد هرگز
نه ملک و نه بخارايي ، نه روح و نه تن و پا را
ولي من مي شناسم کس ، که او نه گفت و نه دم زد
بدون حرف عمل کرده ، تمام ادعاها را
کسي که خانمانش را ، رها از بهر جانان کرد
بدون منتي بخشيد ، سر و دست و تن و پا را
و او اهسته و آرام ، براي کشور ایران
فدا کرده به گمنامي ، تمام روح و اجزا را
اگر خواهي بداني کيست ، وجودت از سجود اوست
تمامي خودش را داد ، به ما بخشيده دنيا را
نه گفتش ترک شيرازي ، نه گفتش خال هندويش
و او نامش ” سلیمانی “ عمل کرد ادعاها را
@Heyam66