هدایت شده از مینیــماه°| آبرنْـگـ🎨
شروعمون چهارشنبه ۱۴۰۴/۴/۴🙃✨
🎀https://eitaa.com/my_art444🎀
شانه های زخمی اش را هیچ کس باور نداشت
بار غربت را کسی از روی دوشش برنداشت
در نگاهش کوفه کوفه غربت و دلواپسی
عابر دل خسته جز تنهایی اش یاور نداشت
بام های خانه های مردم بیعت فروش
وقت استقبال از او جز سنگ و خاکستر نداشت
می چکید از مشک هاشان جرعه جرعه تشنگی
نخل هاشان میوه ای جز نیزه و خنجر نداشت
سنگ ها کی در پی شَقّ القمر بودند؟ آه
نسبتی نزدیک اگر این ماه با حیدر نداشت
روی گلگون و لب پر خون و چشمان کبود
سرگذشتی بین نامردان از این بهتر نداشت
سر سپردن در مسیر سربلندی سیره اش
جز شهادت آرزوی دیگری در سر نداشت
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
-
(بنا بر نوشته ی کتاب تاریخ یعقوبی)
پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم)، شیشهای پُر از خاک به ام سلمه سپرده بود... و به او فرموده بود که: «جبرئیل به من خبر داده که امّت من، حسین را میکُشند». امّ سلمه گفت: پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) این خاک را به من داد و فرمود: «وقتی این خاک، خون تازه شد، بدان که حسین، کشته شده است». این، پیش امّ سلمه بود. هنگامی که زمانش فرا رسید، امّ سلمه، هر ساعت به آن شیشه نظر میانداخت و وقتی دید که آن خاک، خون شده است، فریادش به «وا حسینا! ای پسر پیامبر خدا! » بلند شد. زنان، از هر سو شیون سر دادند، تا این که در مدینه چنان ولوِلهای شد که تا آن زمان، شنیده نشده بود.»