7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیدار شو، همش یه خواب بوده...
اگر آب و هوایش دلنشین نیست،
من این آب و هوا را دوست دارم
به شوق خار صحراهای خشکش
من این فرسوده پا را دوست دارم
من این دلکش زمین را خواهم از جان
من این روشن سما را دوست دارم
اگر بر من ز ایرانی رود زور...
من این زور آزما را دوست دارم
اگر آلوده دامانید، اگر پاک،
من، ای مردم، شما را دوست دارم.
جمعه ها را همه از بس که شمردم بی تو
بغض خود را وسط سینه فشردم بی تو
بسکه هر جمعه غروب آمد و دلگیرم کرد
دل به دریای غم و غصه سپردم بی تو
تا به اینجا که به درد تو نخوردم آقا
هیچ وقت از ته دل غصه نخوردم بی تو
چاره ای کن، گره افتاده به کار دل من
راهی از کار دلم پیش نبردم بی تو
سالها می شود از خویش سؤالی دارم
من اگر منتظرم از چه نمردم بی تو
با حساب دل خود هرچه نوشتم دیدم
من از این زندگیم سود نبردم بی تو
گذری کن به مزارم به خدا محتاجم
من اگر سر به دل خاک سپردم بی تو
فردوسی را باید نه صرفاً شاعر، که حافظِ امکانِ بقا دانست. مردی که در هیاهوی زوال، به زبان پناه برد تا هویت ایران در فراموشی دفن نشود. فردوسی بود که به ما آموخت؛ ملت، پیش از آنکه بر خاک و مرز استوار باشد، بر حافظه و کلمه و زبان ایستاده است. شاهنامه فقط کتابِ روایتِ پهلوانی نیست، سند ایستادگیِ یک فرهنگ است در برابر نیستی. و چه عظیم است شانِ آن کسی که با قلم، کاری کرد که شمشیر از انجامش ناتوان بود: نگاه داشتنِ نامها، معناها و ریشهها. پس اگر امروز از فردوسی یاد میکنیم، در حقیقت از انسانی سخن میگوییم که زبان را از "ابزارِ گفتن"، به "خانهی بودن" بدل کرد. بوس برای حکیم ابوالقاسم فردوسی.