🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_پنجم
#پارت_پنجم
هیچ وقت به قولش وفا نکرد.نمیدونم دست خودش بود یا نه.میگفت:«۴۵ روزه برمیگردم،اما سر ۵۷ روز یا ۶۳ روز برمیگشت.» بار آخر بهش گفتم:«تا رکورد صد روز رو نشکنی،ظاهرا قرار نیست برگردی.» گفت:«نه، مطمئن باش زیر صد نگهش میدارم.» این یکی رو زیر قولش نزد.روز نودو نهم برگشت،ولی چه برگشتنی
همون طور که قول داده بود،یکشنبه برگشت.اجازه ندادن بیارمش خونه.وعده دو ساعت دیدار شد نیم ساعت.روی پام بند نبودم برای دیدنش.از طرفی نمیدونستم قراره با چه بدنی رو به رو بشم.می گفتن:«برای اینکه از زخمش خون نیاد،بدن رو فریز کردن.اگه گرم بشه،شروع میکنه به خونریزی و دوباره باید پیکر رو آب بکشن.» ظاهرا چند ساعتی طول کشیده بود تا پیکر رو برگردونن عقب.
میگفتن:«بیا معراج» حاج آقا قول داده بود باهم تنها باشیم،از طرفی نگران بود حالم بد بشه. گفتم :«مگه قرار نبود تنها باشیم؟شما نگران نباشین،من حالم خوبه.»
خیالم راحت شد،سر به بدن داشت.آرزوش بود مثل اربابش بی سرشهید شود.پیشانی اش مثل یخ بود.به به ! زینت ارباب شدی/خرج ارباب شدی!
نوش جونت،حقت بود
اول از همه ابروهاش رو مرتب کردم، دوست داشت.خوشش می اومد.وقتی ابروهاش رو نوازش میکردم،خوابش میبرد. دست کشیدم داخل موهاش،همون موهایی که تازه کاشته بود.همون موهایی که وقتی با امیرحسین بازی میکرد،میخندید:«نکش!میدونی بابت هرتار اینا پونصد هزار تومن پول دادم.» یک سال هم نشد.مشمای دور بدن رو باز کرده بودن،بازتر کردم.دوست داشتم با همون لباس رزم ببینمش،کفن شده بود.
از من پرسیدن:«کربلا و مکه که رفتید،لباس آخرت نخریدید؟» گفتم:«اتفاقا من چندبار گفتم،ولی قبول نکرد».میگفت:«من که شهید میشم،شهیدم که نه غسل داره نه کفن».ناراحت بودم که چرا با لباس رزم دفنش نکردن.میخواستم بدنش رو خوب ببینم.سالم سالم بود،فقط بالای گوشش یک تیر خورده بود.وقتش رسیده بود .همه کارهایی رو که دوست داشت، انجام دادم.همون وصیت هایی که هنگام بازی هامون میگفت.راحت کنارش زانو زدم،امیرحسین رو نشوندم روی سینه اش،درست همون طور که میخواست. بچه دست انداخت به ریش های بلندش.:«یا زینب،چیزی جز زیبایی نمیبینم.»
گفته بود:«اگه جنازه ای بود و من رو دیدی،اول از همه بگو نوش جونت».
بلند بلند میگفتم:«نوش جونت،نوش جونت» می بوسیدمش ،می بوسیدمش می بوسیدمش. این نیم ساعت رو فقط بوسیدمش.بهش میگفتم:«بی بی زینب هم بدن امام رو وقتی از میان نیزه ها پیدا کرد،در اولین لحظه بوسیدش...سلام منو به ارباب برسون» به شانه هاش دست کشیدم،شانه های همیشه گرمش،سردِ سرد شده بود.
چشمش باز شد.حاج آقا که اومد،فکر کرد دستم خورده یا وقت بوسیدن و دولا راست شدن باز شده.اون قدر غرق بوسیدنش بودم که متوجه چشمباز کردنش نشدم.حاج آقا دست کشید روی چشمش، اما کامل بسته نشد
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_پنجم
#پارت_ششم
اومددن که «باید تابوت رو ببریم داخل حسینی».نمیتونستم دل بکنم. بعد از ۹۹روز دوری،نیم ساعت که چیزی نبود. باز دوباره گفتن:«پیکر باید فریز بشه».داشتم دیوونه میشدم هی میگفتن فریز فریز،فریز.بلند شدن از بالای سر شهید،قوّت زانو میخواست که نداشتم.حریف نشدم.تابوت رو بردن داخل حسینیه که رفقا و حاج خانم با اون وداع کنن.زیر لب گفتم:«یا زینب،باز خدارو شکر که جنازه رو میبرن نه من رو.»
بعداز معراج،تا خاکسپاری فقط تابوتش رو دیدم.موقع تشییع خیلی سریع حرکت میکردن، پشت تابوتش که راه میرفتم،زمزمه میکردم:«ای کاروان آهسته ران،آرام جانم میرود.» این تک مصراع رو تکرار میکردم و نمیتونستم به پای جمعیت برسم
فردا صبح،در شهرک شهید محلاتی از مسجد نزدیک خونه مون تا مقبره الشهدا تشییع شد.همون جا کنار شهدا نمازش رو خوندن.یاد شب عروسی افتادم،قبل از اینکه از تالار بریم خونه،رفتیم زیارت شهدای گمنام شهرک.
مداح داشت روضه حضرت علی اصغر میخوند.نمیدونستم اونجا چه خبره، شروع کرد به لالایی خوندن.بعد هم گفت:«همین دفعه آخر که داشت میرفت، به من گفت:من دارم میرم و دیگه برنمیگردم.توی مراسمم برای بچه ام لالایی بخون»
محمدحسین نوحه "رسیدی به کرب و بلا خیره شو/به گنبد به گلدسته ها خیره شو/
اگه قطره اشکی چکید از چشات/به بارون این قطره ها خیره شو"
خیلی میخوند و دوست داشت.نمیدونم کسی به گوش مداح رسونده بود یا خودش انتخاب کرده بود که اون رو بخونه.
یکی از رفقای محمدحسین که جزو مدافعان هم بود،اومد که«اگه میخواین،بیاین با آمبولانس همراه تابوت برین بهشت زهرا».خواهر و مادر محمدحسین هم بودن ،موقع سوار شدن به من گفت:«محمدحسین خیلی سفارش شما رو پیش من کرده.اونجا عهد کردیم هرکدوم زودتر شهید شد،اون یکی هوای زن و بچه اش رو داشته باشه.»
گفتم:« میتونین کاری کنین برم توی قبر؟» خیلی همراهی و راهنمایی ام کرد.آبان ماه بود و خیلی سرد.باران هم نم نم میبارید. وقتی رفتم پایین قبر،تموم تنم مور مور شد و بدنم به لرزه افتاد.همه روضه هایی که برام خونده بود ،زمزمه کردم. خاک قبر خیس بود و سرد.گفته بود:«داخل قبر برام روضه بخون،زیارت عاشورا بخون،اشک گریه بر امام حسین رو بریز توی قبر، تا حدی که یه خرده از خاکش گل بشه.» براش خوندم.همون شعری که همیشه آخر هیئت گودال قتلگاه میخوندم،خیلی دوست داشت.
دل من بسته به روضه هات
جونم فدات می میرم برات
پدرومادر من فدات
جونم فدات میمیرم برات
چی میشه با خیل نوکرات
جونم فدات میمیرم برات
سر جدا بیام پایین پات
جونم فدات میمیرم برات
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_پنجم
#پارت_هفتم
صدای «این گل پرپر از کجا اومده» نزدیک تر میشد.سعی کردم احساساتم رو کنترل کنم.می خواستم واقعا اون اشکی که داخل قبر میریزم، اشکِ بر روضه امام حسین باشه نه اشک از دست دادن محمدحسین. هرچه روضه به ذهنم می رسید ،میخوندم و گریه میکردم. دست و پاهام کرخت شده بود و نمی تونستم تکون بخورم. یاد روز خواستگاری افتادم که پاهام خواب رفته بود و به من میگفت:«شما زودتر برو بیرون».نگاهی به قبر انداختم،باید میرفتم. فقط صداهای درهم و برهمی می شنیدم که از من میخواستن برم بالا اما نمیتونستم. تازه داشت گرم میشد، دایی ام اومد و به زور من رو برد بیرون.
مو به مو همه وصیت هاش رو انجام داده بودم،درست مثل همون بازی ها.سخت بود در اون همه شلوغی و گریه زاری با کسی صحبت کنم.آقایی رفت پایین قبر.در تابوت رو باز کردن.وداع برام سخت بود،ولی دل کندن سخت تر.چشم هاش کامل بسته نمیشد. میبستن، دوباره باز میشد. وقتی بدن رو فرستادن در سراشیبی قبر،پاهام بی حس شد.کنار قبر زانو زدم ،همه جونم رو اوردم در دهانم که به آن آقا حالی کنم که با اون کار دارم.از داخل کیفم لباس مشکی اش رو بیرون اوردم،همون که محرّم ها میپوشیدن. چفیه مشکی هم بود.صدام میلرزید، به اون آقا گفتم:«این لباس و این چفیه رو قشنگ بکشید روی بدنش».خدا خیرش بده،در اون قیامت،با وسواس پیراهن رو کشید روی تنش و چفیه رو انداخت دور گردنش.
فقط مونده بود یک کار دیگه ،به اون آقا گفتم:«شهید میخواست براش سینه بزنم.شما میتونید؟» بغضش ترکید. دست و پاش رو گم کرده بود،نمیتونست حرف بزنه،چند دفعه زد روی سینه اش .بهش گفتم:«نوحه هم بخونید».برگشت نگام کرد،صورتش خیس خیس بود،نمیدونم اشک بود یا آب بارون، پرسید:«چی بخونم؟» گفتم :«هرچی به زبونتون اومد».گفت:«خودت بگو...» نفسم بالا نمیاومد. انگار یکی چنگ انداخته بود و گلوم رو فشار میداد.خیلی زور زدم تا نفس عمیق بکشم،گفتم:«از حرم تا قتلگه زینب صدا میزد حسین
دست و پا میزد حسین
زینب صدا میزد حسین»
سینه زد برای محمدحسین و شونه هاش تکون میخورد.خیالم راحت شد.پیش پای ارباب ،تازه سینه زده بود
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_پنجم
#قسمت_آخر
یا نور المستوحشین فی الظلم
دیده بر دارالشفایی داریم
هرچه داریم از رضا داریم
🌸🌸
#نامه_شهید_موقع_خواستگاری
السلام علی ذوات المقدس.هرچه داریم...
خیلی دوست دارم و از حضرت حبیب خواستم که شمایی که می شناسمت هم جزو این واژه عالم گیر من گردد و قسمتم رو از حضرت شمس داشته باشم.چندی است به مشهد اومدم.با سه دسته از رفقا بودم.قصد اقامت بیشتر از حد نداشتم،ولی باور کن که هنوز نتونستم حرف دل با صاحب دل بزنم و سفره برای کسی باز نکردم.هنوز حتی بعداز هشت روز اقامت در این عهدگاه،اذن دخول نگرفته بودم که امروز به برکت«احیَاء عِندَ رَبّهِم یُرزَقونَ»...رزق زیارت و اشک رو نصیبم نمودند.این قفلِ نهاده شده روی قلب و دلم به خاطر بار گناه بود که به برکت حضرت شمس،مفتوح شد و توبه ما نیز انشاالله. تنهای تنها با بهترین دوستان خود بر طواف مشغول شدم و از اباعبدالله مدد گرفتم و با همت بودم و بعد با حاج محسن و محمد،و از خدا تو را طلب کردم.نماز استغاثه در جوار عالِم مستجاب الدعوه،حر عاملی،خوندم ولی نفهمیدم در اون چه سرّی بود که به پایان نرسید.سفره دل گشودم و تو رو مردانه مردانه از او طلب کردم،تویی که می شناسمت.ولی نسیمی حیات بخش در حرم وزیدن گرفته است که من رو با غباری که از سمت گنبد میاورد، جان میدهد. مقیم حرم گردیده ام تا حاجتم رو بگیرم.حضرت خورشید عالم لایعلم از اسرار و استار نیز مطلع است و در وجود من سیطره دارد و(تسمع دعایی)گردیده ام.امتحان سختی است این صبر و تحمل نامعلوم.از خدا می خواهمت.از خدا قدرت خواستنت رو میخواهم نه برای رسیدن به تو،برای رسیدن به خودش،که خواستم که جز این نخواهی.حضرت باری،در حریم شمس.ما همه دردیم و درمان از خداست و در بین این دردمندان از همه سالم تر می باشم، ولی تو بر دردم احاطه داری و از کرم شماست که کم و زیاد برایتان فرقی نمیکند.پس مضطری مثل من رو امن یجیب میباشد که به شما برسم.
برادری که اصلا میخواستم و نمی دانستم،ولی جبل النور و من لاله گمنام ۲۲ ساله ای شد پیمان ما.من صدوپنجاه و سه تو هستم.(جلابیبهن (آیه ۵۹ سوره احزاب)به حروف ابجد ۱۵۳.منظور این بوده است که من پوشش تو هستم).
از نظر خاص حضرت رضا در این مورد کمال تشکر خجالت را دارم، تشکر از کرم و خجالت از نعیم.حال،مادرم زهرا را خوانده ام و میخوانمش!
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
کتاب دختر مهتاب
خلاصه:
شینگین در خانهاش در ماه زندگی آرامی را با مادرش میگذراند. او نمیداند که امپراتور افلاک، مادرش – الههی ماه – را به خاطر دزدیدن اکسیر جاودانگی زندانی کرده، اما وقتی بهطور اتفاقی از جادویش استفاده میکند و وجودش فاش میشود، چارهای ندارد جز اینکه خانهاش را ترک کند.
شینگین ترسیده و تنها وارد امپراتوری افلاک میشود که سرزمین ناشناخته و پر از راز و شگفتیست. او که هویتش را مخفی کرده، در کنار پسر امپراتور درس میخواند و تمرین میکند، و حتی هنگامی که شعلههای عشق بین آن دو زبانه میکشد، از هدف اصلی خود که نجات مادرش است غافل نمیشود.
هنگامی که دستهای پشت پرده فاش میشوند و جادویی ممنوعه همه را تهدید میکند، شینگین در دوراهی سختی قرار میگیرد.
@Heyam66
دختر مهتاب.pdf
حجم:
50M
#کتاب
#دختر_مهتاب
نظر شخصی:
کتاب داستان بسیار زیبا و جالبی داره. نویسنده چند روایت رو با هم پیش میبره با کلی تعلیق که داستان رو جذاب میکنه.
– ژانر : فانتزی ؛ عاشقانه
@Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
#کتاب #دختر_مهتاب نظر شخصی: کتاب داستان بسیار زیبا و جالبی داره. نویسنده چند روایت رو با هم پیش میب
مدیر لطفا این کتاب رو هم تو لیست کتاب هامون قرار بده
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ساندیس خور اعظم✌
بسیج اروپا 😁
@Heyam66
طول و عرض این دنیا رو در هم ضرب کنی
حاصلش جز مساحت یک قبر نیست...
حواست باشه داری چکار میکنی..!
@Heyam66
•┈••✾••┈•
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیتزا فروشی کودک غزهای
😭😭😭😭😭
ـــــــــــــــــــــــ
@Heyam66
📌یک مقام در سازمان ملل:تقریباً هیچ ذخایر غذایی در جنوب غزه باقی نمانده است 😔
ـــــــــــــــــــــــ
@Heyam66