هِيام | HEYAM
چشمهایت دفترِ شعر است و من هم ناشرم . .
صفحه صفحه پلکهایت را صحافی میکنم . .
خواندهام از چشمهایش ،
دوستم دارد ؛
ولی ،
از دلش تا میرسد بر لَب ،
مهارش میکند ..
هِيام | HEYAM
به پایت سنگ میبستم اگر میلت به ماندن بود ..
ولی حالا ک این اندازه دل سردی، خداحافظ ..
هِيام | HEYAM
همانند غزل هایم برایم جاودان بودی ..
یکی بود و نبودم نه، تمامِ داستان بودی ..
هِيام | HEYAM
یک روز بیا و تا ابد بمان !
کسی چه می داند ؟ شاید " ابد " همان چند دقیقه ای باشد ، که در آغوش تو می گذرد . .