۱۱۷ روز گذشت... نبودنت را پذیرفتن آسان نیست؛ فقط هر روز کمی بیشتر یاد میگیریم با جای خالیات زندگی کنیم.
اولین بار
بعد 3 ماه که حمید رفته بود و من التماسش کردم که بیاد تو خوابم راهنماییم کنه بعد اومد و انکار باهم خیلی صمیمی بودیم و تو مجلس ختم بودیم بعد برگشتم گفتم حمید نریا گفت باشه گفتم حمید ما بدون تو نمی تونیم تروخدا نرو گفت باشه و همون موقع جنازه اون مسی که مرده بود و آوردن.و حمید با من بای بای کرد و رفت
خوابی که من طناز دیدم
سری دوم
خواب دیدم که من و مامان بابام و خواهرم و حمید و امیر مقاره تو ویلای شمال ما هستیم بعد انگار حمید داداش بود چون به مامانم میگفت مامان
و تو خونه هم به من هم به حمید سرم وصل بود
بعد من تو بغل حمید بودم انگار خیلی دوسم داشت و گفتم حمید امیدوارم زود خوب شیم و بعد حمید خندید و از خواب بیدار شدم
خوابی که من طناز دیدم
سری سوم
هم فقط دیدم که تو اینستام دارم اشک میریزم و دیدم حمید استوری گذاشته گفتم یا خدا کی استوری گذاشته
مگه حمید نمرده
بعد استوریشو دیدم حمید یه شومیز آستین کوتاه سفید پوشیدن بود مثل همیشه دستش لای موهاش بود و داشت میگفت با خنده من برگشتم دیگه همه روز های بد تموم شد
خوابی که من طناز دیدم
دلتنگی عجیبترین مهمان دنیاست؛ بیدعوت میآید، بیصدا مینشیند و تا مدتها رفتنی نیست...