دانستم که درک او آسانتر از بوییدن یک گل است، کافی بود کسی او را ببیند. و من نمیدانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟ آیا کسی میتوانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک میکند؟ آدم پر میشود. جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد، و هیچگاه دچار تردید نشود.
سمفونی مردگان/ عباس معروفی
گفت: «دنیا پوچ و بیارزش است. هیچ ارزشی ندارد.» گفتم: «حرفهای خوب بزن. دنیا بیارزش نیست. فقط انسانی زندگی کردن خیلی سخت است.»
عشق را باید با تمام گستردگیاش پذیرفت، تنها در جسم نمیتوان پیداش کرد، بلکه در جسم و روح و هوا. در آینه، در خواب، در نفس کشیدنها انگار به ریه میرود، و آدم مدام احساس میکند که دارد بزرگ میشود. این چیزها را زمانی فهمیدم که او یک ماه به خانه ما نیامد.
سمفونی مردگان/عباس معروفی
«مرگ خودم نیست که تحملناپذیر است. مرگ اطرافیانم است که ناراحتکننده است. چون عاشق آنان هستم. و بخشی از من هم همراه با آنان میمیرد. بنابراین، دوست داشتن یک جور خودکشی است.»
دارم روی لبهٔ تیغ راه میروم و امید بستهام زخمی نشوم. با آتش بازی میکنم و امید دارم نسوزم. شناگر جریان خطرناک آب شدهام و آرزو میکنم غرق نشوم.