«مرگ خودم نیست که تحملناپذیر است. مرگ اطرافیانم است که ناراحتکننده است. چون عاشق آنان هستم. و بخشی از من هم همراه با آنان میمیرد. بنابراین، دوست داشتن یک جور خودکشی است.»
دارم روی لبهٔ تیغ راه میروم و امید بستهام زخمی نشوم. با آتش بازی میکنم و امید دارم نسوزم. شناگر جریان خطرناک آب شدهام و آرزو میکنم غرق نشوم.
او بههماناندازه که مرا گیج و سردرگم میکند، افسونگر هم هست. آن دهان قشنگش یک چیز میگوید، اما چشمان اقیانوسیاش چیز دیگری. خنجری را از پشتم بیرون میکشد و سپس، میگوید که یکی دیگر را همانجا فروخواهد کرد. او مرا گیج میکند، جذاب است و ما از هر جهت برای همدیگر نامناسبیم، اما همین ناسازگاریمان ما را به هم جذب میکند. او همچون شعلهٔ آتش است و من در شُرف سوختن. او اقیانوس است و من در شُرف غرق شدن.
ناتوان /لورن رابرتس
جامعه به ما یاد میده انعطافپذیر و آروم و حرفشنو باشیم؛ اما تو قرار نیست هیچکدوم از این خصوصیات رو داشته باشی، متوجهی؟ بخشهایی از وجودت رو که دوست داری به خاطر راحتی دیگران تغییر نده. سعی نکن خودت رو برای مطابقت با معیارهایی که یکی دیگه برامون تعیین کرده، عوض کنی. قانون پوشیدن این نقاب همینه.
آدلین گریس | بلادونا
𝑭𝒍𝒐𝒓𝒂𝒍 𝒄𝒖𝒑
وقتی به کسی دست میزنم، حینی که داره میمیره بخشهایی از زندگیای رو که پشت سر گذاشتن در قالب خاطره میبینم؛ اما اولین بار که تو رو لمس کردم، آیندهات رو دیدم. برای یه لحظهٔ کوتاه تو رو دیدم که پوشیده توی یه لباس سرخ زیبا، بین بازوهای من زیر نور ماه میرقصیدی.»
آدلین گریس | بلادونا