راستش را بخواهی ، تو بهترین اتفاقی هستی که برای من افتاده ؛ انگار تمامِ ستارههای آسمان جمع شدهاند تا در چشمانِ تو بدرخشند . چقدر قشنگ است که با هم قدم میزنیم و دنیا را از پشتِ عینکِ صورتیِ عشق میبینیم ،،، دلم میخواهد هزار بار دیگر هم اگر به دنیا بیایم ، باز هم تو را انتخاب کنم؛ چون هیچچیز در این جهان ، مثلِ لحظههایی که با تو میخندم معجزهگر نیست .
به حدی دوستت دارم که میدانم خدا روزی
سوالش از تو این باشد ،، چه کردی او پرستیدت ؟
قرار بود، او برای همیشه مالِ من باشد. حالا با چشمان خودم میبینم مال کس دیگری میشود. چراکه دیو نمیتواند دلبر را داشته باشد.
برای گذشتهام گریه میکنم، برای دختر کوچولویی که آنقدر دست پدرش را در دست گرفت تا اینکه کاملاً سرد شد. برای دختر کوچولویی که سعی کرد در سرزمینی که از او متنفر است زنده بماند.