برای گذشتهام گریه میکنم، برای دختر کوچولویی که آنقدر دست پدرش را در دست گرفت تا اینکه کاملاً سرد شد. برای دختر کوچولویی که سعی کرد در سرزمینی که از او متنفر است زنده بماند.
خونم تنها زمانی به کار میآید که در بدنم بماند. ذهنم تنها زمانی به کار میآید که گمگشته نشود. قلبم تنها زمانی به کار میآید که نشکند. خُب، پس به نظر میرسد دیگر به هیچ دردی نمیخورم.
این واقعاً وحشتناک است که از تمام کارهای وحشتناکی که انجام داده آگاه باشم و باوجوداین او را بخواهم.
_لورن رابرتس
من عاشق گل رز و خوار هایش هستم. زیرا به من نشان میدهد زیبا ترین چیز ها هم میتوانند نیش بزنند.
آدم رؤیایی خاکستر رؤیاهای گذشتهاش را بیخودی پس میزند، به این امید که میان آن جرقهٔ کوچکی بیابد، فوتش کند تا دوباره جان بگیرد. تا این آتش برافروخته قلب سرمازدهاش را گرم کند و همهٔ آنهایی که برای او عزیز بودهاند، برگردند