بدنش حرف می زد ، اما کسی گوش نمیداد . دردش در پوست نبود ، در خاطراتی بود که هیچ وقت گفته نشده بودند و حالا ، هر زخم تازه ، فقط تکرار همان گذشته و همان خاطرات بود .
وقتی بدن نه میگويد
در یک روز سرد ابری زمستان در دوازدهسالگی شخصیت من شکل گرفت . دقیقا آن لحظه به یادم مانده، پشت چینهی مخروبهای دولا شده بودم و کوچهی کنار نهر یخ زده را دید میزدم . سالها از این ماجرا میگذرد ، اما زندگی به من آموخته است آنچه دربارهی از یاد بردن گذشتهها میگویند درست نیست . چون گذشته با سماجت راه خود را باز میکند. حالا که به گذشته باز میگردم ، میبینم تمام این بیست و شش سال به همان کوچهی متروکه سرک کشیدهام ...
بادبادک باز ، خالد حسینی