بسیاری از مردم ، در حالی که به نظر میرسد به شدت مشغول کار یا زندگی هستند ، در واقع در حال هدر رفتنِ عمر خودند . آنها در تکرارِ روزهای بیمعنی ، در گفتگوهای پوچ و در تلاش برای رسیدن به چیزهایی که اصلاً برایشان مهم نیست ، غرق شدهاند ؛ و این دقیقترین نوعِ مرگ است : مرگی که در آن هنوز نفس میکشی ، اما زندگی در تو جریان ندارد .
آنتوان چخوف
بابا گفت: «اگر مردی را بکشی، يک زندگی را میدزدی. حق زنش را از داشتن شوهر میدزدی، حق بچههايش را از داشتن پدر میدزدی. وقتی دروغ میگويی، حق کسی را از دانستن حقيقت میدزدی. وقتی تقلب میکنی، حق را از انصاف میدزدی. میفهمی؟» فهميدم. وقتی بابا شش ساله بود، نصفههای شب دزد میزند به خانه پدربزرگم. پدربزرگ که قاضی شريفی بوده، با دزد رودررو میشود. اما دزده با چاقو میزند توی گلويش و او را درجا میکشد ـ از بابا پدرش را میدزدد
بادبادک باز_خالد حسینی
آخر چطور میشد عاشقت نشوم؟
تو راه فراری باقی نگذاشته بودی.
دنیا شب بود،
و تو ماه.
به هر طرف سر برمیگرداندم، نور تو بود.