اگر نبودم،پیدایم کن در باران عصر،پشت پنجرهی اتاقت؛مرا در هر کتابی که میخوانی،در هر قطعهی پیانو و موسیقی کلاسیک پیدا کن؛که من همواره دست بر چانه در حال تماشای تو هستم.
جهان وسعت بیانتهای غربتیست که از خطوط دستهای من آغاز میشود ، و شب اندوه مضاعفیست که بر شانههای من مینشیند ؛ اما تو سقف دستی هستی که بر سر این تنهایی کشیده میشود تنها دیواری که پناهگاه بادهای پیر است . من تمام غربتهای جهانم و تو ، همهی خانهها و پناهها .
- محمد مختاری
اما سخن نیز همه باد است، و من تاکنون هرگز نشنیدهام که از راه گوش بتوان به قلب افسرده راه یافت.
برایت مینویسم و امیدوارم که
نامههای مرا نخوانی،
بلکه خودم را بخوانی؛
کلمات نتوانستهاند مرا برایت توضیح دهند.