بابا گفت: «اگر مردی را بکشی، يک زندگی را میدزدی. حق زنش را از داشتن شوهر میدزدی، حق بچههايش را از داشتن پدر میدزدی. وقتی دروغ میگويی، حق کسی را از دانستن حقيقت میدزدی. وقتی تقلب میکنی، حق را از انصاف میدزدی. میفهمی؟» فهميدم. وقتی بابا شش ساله بود، نصفههای شب دزد میزند به خانه پدربزرگم. پدربزرگ که قاضی شريفی بوده، با دزد رودررو میشود. اما دزده با چاقو میزند توی گلويش و او را درجا میکشد ـ از بابا پدرش را میدزدد
بادبادک باز_خالد حسینی
آخر چطور میشد عاشقت نشوم؟
تو راه فراری باقی نگذاشته بودی.
دنیا شب بود،
و تو ماه.
به هر طرف سر برمیگرداندم، نور تو بود.
« چرا میکوشیم آدمها را تغییر دهیم ؟ این درست نیست . آدم باید یا دیگران را همانطور که هستند بپذیرند ، یا همانطور که هستند به حال خودشان بگذارد . آدم نمیتواند آنها را عوض کند ، فقط توازنشان را بر هم میزند . چون یک انسان از قطعههای واحدی درست نشده است که بتوان تکهای را برداشت و بجایش چیزِ دیگری گذاشت . او یک کل است ، و اگر آدم یک سویش را بکشد ، سوی دیگرش ، چه بخواهی چه نخواهی ، کشیده میشود .»
نامه به فلیسه ، کافکا