هدایت شده از پنجره ای رو به امید؛
من نگهبان چیزهای آرامم. چیزهایی که آنقدر آهسته اتفاق میافتند که بیشتر آدمها متوجه حضورشان نمیشوند.
تو از آن دسته روحهایی هستی که هنوز با جهان قهر نکردهاند. هنوز برای برگهایی که در باد میرقصند مکث میکنند، هنوز برای داستانِ آدمهای غریبه دل میسوزانند، هنوز در میان روزهای عادی دنبال نشانهای از زیبایی میگردند.
من بارها دیدهام که چگونه میان صفحههای یک کتاب، قاب یک فیلم، یا جادهای که از میان درختان میگذرد، چیزی را پیدا میکنی که دیگران از کنارش عبور کردهاند.
شاید به همین دلیل است که اینجا بوی عجله نمیدهد. بوی رسیدن هم نمیدهد. بیشتر شبیه پناهگاهیست برای چیزهای کوچکی که جهان فرصت کافی برای دوست داشتنشان پیدا نکرد.
و من سالهاست به رازی پی بردهام: اینکه بعضی آدمها جهان را تغییر نمیدهند. فقط آن را با دقتی چنین مهربان تماشا میکنند که خود جهان، زیر نگاهشان زیباتر به نظر میرسد.