چیزی که وحشتناک بود حس میکردم نه زنده زنده هستم و نه مرده مرده. فقط یک مرده متحرک بودم که نه رابطهای با دنیای زندهها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده میکردم.
صادق هدایت
در دل من چیزی است ؛
مثل یك بیشهٔ نور ، مثل خواب دمِ صبح
و چنان بی تابم که دلم میخواهد
بدوم تا تهِ دشت ، بروم تا سرِ کوه.
دورها آواییست که مرا میخواند.
سهراب سپهری
او گریه کرد. برای نخستین بار پس از کودکی، گریست. و قلبش از دلسوزی برای خودش، آکنده شد.
مرگ ایوان ایلیچ
از شادی به غم ، از غم به پذیرش ، پذیرش
به بهبودی ، بهبودی به لذت، لذت به شادی ؛ باور کن ، پایان این چرخه زیبا خواهد بود .