اگر کتابها و فیلمها یه خوبی داشته باشند این است که باعث میشوند برای مدتی همه چیز را فراموش کنی...
فراموش کردن بخش بسیار مهمی از پشتسر گذاشتن اندوه است.
لنکانی
غرق در رویایی رنگین بودم؛ رویایی که هیچ مطابقتی با دنیای سیاه و سفیدی که در آن دست و پا میزدم تا نفس بکشم، دست و پا میزدم تا ساحلی از آرامش را بیابم، نداشت...
اوه، اگر بدانی چقدر اینگونه عاشق شدهام!»
«ولی چطوری؟ عاشق کی؟»
«عاشق هیچکس؛ فقط یک آرزو. عاشق هرکسی که در خیالم بوده. همهٔ عشقهای من تا حالا خیالی بودهاند. تو مرا نمیشناسی!»
فئودور داستایفسکی
بچه که بودم خیال میکردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریدهاند که من سرم گرم باشد، آسمان، زمین، پدر، مادر، درختها، اسبها، کالسکهها و حتی آن گنجشکها برای سرگرمی من به وجود آمدهاند. بعدها یکییکی همه چیز را ازم گرفتند. مایعی در رگهام جاری بود که میگفت این مال شما نیست، راحت باشید. پسری که عاشق کبوترها و خرگوشها بود، خودش را به درختی دار زد. چرا؟ مادر گفت بماند برای بعد. کاش تولد من هم میماند برای بعد، به کجای دنیا بر میخورد؟
سال بلوا
زخم هایش را بوسید و از خودش بابت تمام آنها عذر خواهی کرد ، زندگیاش را در آغوش گرفت و تاریکیها جوانه زد .