بچه که بودم خیال میکردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریدهاند که من سرم گرم باشد، آسمان، زمین، پدر، مادر، درختها، اسبها، کالسکهها و حتی آن گنجشکها برای سرگرمی من به وجود آمدهاند. بعدها یکییکی همه چیز را ازم گرفتند. مایعی در رگهام جاری بود که میگفت این مال شما نیست، راحت باشید. پسری که عاشق کبوترها و خرگوشها بود، خودش را به درختی دار زد. چرا؟ مادر گفت بماند برای بعد. کاش تولد من هم میماند برای بعد، به کجای دنیا بر میخورد؟
سال بلوا
زخم هایش را بوسید و از خودش بابت تمام آنها عذر خواهی کرد ، زندگیاش را در آغوش گرفت و تاریکیها جوانه زد .
در دل من چیزی است ؛
مثل یك بیشهٔ نور ، مثل خواب دمِ صبح
و چنان بی تابم که دلم میخواهد
بدوم تا تهِ دشت ، بروم تا سرِ کوه.
دورها آواییست که مرا میخواند.
سهراب سپهری
تو را نگاه میکنم که دیدنیترین تویی
و از تو حرف میزنم که گفتنیترین تویی.
اردلان سرفراز.