من در فروپاشیهایم اشکی نریختم و حالا برای گیر کردنِ لباسم به دستگیرهٔ در، زار میزنم؛ طوری که انگار هیچ راهی برای بیرون آمدن نیست.
این، حاصلِ نادیده گرفتنِ رنجی است که باید در آغوش میگرفتمش.
اشكها را پشت لبخندى مخفي ميكنيم كه خیلى درد ميكند؛ و هیچکس نمیفهمد...
ما را همین درد نفهمیدن، میکشد؛
نه زخمها!
_شاملو
میگفتند مرگ رفتن جسم است .. پایان قرمزى خون و نفس هاى لرزان! اما من مرگ را با چشمان خود ديدم!...جسمى مانده بود بي خبر از روح سرگردانش و آنجا بود كه من دیدم... میشود با قلبى تپنده هم مرگ را زندگی كرد!
𝑭𝒍𝒐𝒓𝒂𝒍 𝒄𝒖𝒑
میخوام ازینا درست کنم🙈✨
برای درست کردن جلدش چند تا ایده برای چاپ دارم