رابرت ویلیام پیکتون در 24 اکتبر سال 1949 در شهر پورت کوکیتلام استان بریتیش کلمبیا به دنیا اومد. این شهر در 27 کیلومتری شرق ونکوور واقع شده و خانوادهی پیکتون اونجا یک مزرعهی پرورش خوک داشتن. مزرعهی پرورش خوک خانواده بسیار بزرگ بود و در کنارش تعدادی دام هم داشتن که شیر و لبنیات اونها رو میفروختن، اما در هر حال درآمد اصلیشون از فروش گوشت خوک بود. خواهر بزرگتر ویلی، پورت کوکیتلام رو ترک کرده بود، در ونکوور کارهای فروش و خرید ملک انجام میداد. برادر کوچکتر ویلی در مزرعه زندگی میکرد و دوتایی پیش پدرومادرشون کار میکردن. مادرشون زنی بسیار سختگیر بود و به خوکهای مزرعه متأسفانه بیشتر از بهداشت پسرهاش اهمیت میداد. اغلب، بچهها رو با ظاهر نامرتب و کثیف به مدرسه میفرستاد و به همین خاطر همکلاسیهاشون بهشون لقب خوکهای بدبو رو داده بودن. حتی با این وضعیت، ویلی به شدت به مادرش وابسته بود و در مقابل، از حرف زدن با پدرش فراری بود. پدر حتی بیشتر از مادر با بچهها بداخلاقی میکرد و این پسرها حکم کارمند رو براش داشتن. ویلی مدتی زیر دست پدرش قصابی یاد گرفت و در همین سن یعنی در سن 12 سالگی یک گوساله رو به عنوان حیوون خونگی نگه میداشت که خیلی دوستش داشت و خوب ازش مراقبت میکرد و کل اعضای خانواده نمیدونستن که ویلی گوسالهاش رو خیلی دوست داره. یک روز که از مدرسه برگشت بهش گفتن بره و داخل طویله گوسالهاش رو ببینه، و وقتی ویلی رفت با گوسالهی سلاخی شدهاش مواجه شد و بعد هم خانواده گوشت گوساله رو فروختن. بعدها ویلی مدرسه رو در سال 1963 رها کرد .
جان وین گیسی تو 11 مارچ 1942 تو شیکاگو به دنیا اومد؛ اون بین دو تا دختر خیلی خوشگل که خواهر بزرگتر و کوچیکترش بودن، بزرگ شد و متاسفانه یا خوشبختانه همین موضوع هم کار دستش داد. پدر جان، از بازماندههای جنگ جهانی اول بود که بعد از جنگ، ترجیح داد به جای تفنگ به دست گرفتن، یک مکانیک ماشین درجه یک شه. این تک پسر بودن خونواده، باعث شده بود تا پدر جان، دائما تمام رفتارهاش رو زیر نظر بگیره. اون آرزو داشت از پسرش یه مرد قوی مثل خودش بار بیاره؛ پسری که بیسبال و بسکتبال بازی کنه، هر روز با دمبل کلی بدنسازی کنه، موتور ماشین رو راحت باز و بسته کنه و همه ازش حساب ببرن. اما جان دقیقا نقطهی مخالف پسر ایدههال پدرش بود. جان عاشق آشپزی و عروسک بازی بود و علاقه ای به فعالیت های پسرونه مثل هم سن و سالهاش نداشت؛ اون دوست داشت کنار مادرش تو آشپزخونه آشپزی کنه یا موهای عروسک خواهرش رو شونه کنه و کش موی ست براش ببنده. این رفتارها برای بابای جان غیر قابل تحمل بود؛ اون یه روز سر جان که در اون زمان فقط چهار سال داشت بلند فریاد کشید:(تو یه همجنسگرایی که هیچ جایی تو این جامعه نداری.) گفتم پدر جان سرباز از جنگ برگشته بود؟اون شبها میرفته تو زیرزمین خونه و تا صبح با دوستهاش که تو جنگ مرده بودن صحبت میکرده و ریکت نشون میداده؛ انگار واقعا اونها زنده بودن و این یه تاثیر روانی وحشتناک روی جان میذاره. برخلاف پدرش، مادرش یه زن خونه دار بود به شدت به بچه هاش علاقه نشون میداد و تمام وقتش رو وقف بچههاش میکرد و اینطوری سعی داشت که محبتی که از طرف پدر دریافت نمیکردن رو جبران کنه.
ستومو میازاکی 21 آگوست 1962 در یک خانوادهی ثروتمند متولد شد. چون زودتر از موعد به دنیا اومد به نقص مادرزادی نادری مبتلا بود که باعث میشد مفاصل دستش به هم جوش بخورن. اون نمیتونست مچ دستش رو به سمت بالا خم کنه یا بچرخونه و برای حرکت دادن دست هاش به ناچار باید آرنجش رو تکون میداد. خانواده میازاکی یه شرکت روزنامهنگاری رو اداره میکردن و پدربزرگ و جد بزرگش بخاطر خدمتشون تو شورای شهر، مشهور بودن. به دلیل مشغله زیاد والدینش، اون توسط پدربزرگش و پرستار بچهای که معلولیت ذهنی داشت، بزرگ شد. شایعاتی وجود داره درمورد اینکه مادر میازاکی درواقع مادر بیولوژیکیش نیست و اون حاصل رابطه نامشروع پدر و خواهرشه. توی دبیرستان، همکلاسی های میازاکی بخاطر دست های عجیبش، اونو طرد کردن و به همین دلیل، منزوی و گوشهگیر شد. اوایل نمرات خوبی داشت اما به تدریج وضعیت تحصیلیش افت کرد و بین 56 دانش آموز، نفر 40ام شد. میازاکی نتونست توی دانشگاهی که مرتبط به مدرسشون بود پذیرفته بشه با این حال رشته ی مورد علاقش زبان انگلیسی بود و دوست داشت معلم زبان بشه، که موفق نشد.
آناتولی اونوپرینکو تو 25 ژوئیه 1959 در روستای لاسکی، منطقه ژیتومیر به دنیا اومد. دومین فرزند خانواده بود یه برادر بزرگتر از خودش به اسم والنتین داشت که متولد 1946 بود. پدر اون ها، یوری اونوپرینکو، تو سن 14 سالگی برای جنگ به جبهه رفت و همونجا هم درجه گروهبان و جوایز نظامی رو دریافت کرد. بعد از جنگ هم به عنوان یه راننده کار کرد و بعد سعی کرد وارد حوزه تجارت شه. گفته اونوپرینکو کبیر دو بار به جرائم جزئی محکوم شد. بعداً هم با زنی ازدواج کرد که به عنوان شیر دوش و کشاورز خوک تو یه مزرعه جمعی کار می کرد. اون زن برای یوری همین دو تا پسر رو به دنیا آورد. یوری الکلی بود و با بچه ها بدرفتاری می کرد. وقتی آناتولی 1 ساله بود، پدرش خانواده اشون رو ترک کرد و سراغ زن دیگه ای رفت که بعداً یه پسر دیگه به دنیا آورد. مادر آناتولی تو 15 سپتامبر 1962 به خاطر نارسایی قلبی وقتی که آناتولی فقط 3،4سالش بود فوت کرد و سرپرستی آناتولی رو به مادربزرگ و عمه اش دادن. بعضی منابع گفته بودن که خاله اش نگهداری میکرده ازش اما در آخر مشخص شد خونواده پدریش هواشو داشتن. گفته میشه تا آخر عمر آناتولی خیلی از مادربزرگ و عمه اش تعریف میکرده و دوستشون داشته. اما اونها نمیتونستن جای پدر رو براش بگیرن و از طرفی یوری هیچ تمایلی به بچه ها نشون نمیداد. برادرش هم خیلی زود ازدواج کرد و صاحب 3 فرزند شد. برادرش و زنش معلم بودن و حقوق کمی دریافت میکردن اما با همون حقوق خرج همه خونواده رو میدادن اما متاسفانه بنا به هر دلیلی بالاخره خسته شدن و تصمیم گرفتن آناتولی رو بفرستن جهنم؛ یتیمخونه.
جین به معنی "جین با نشاط و خوشحال" هست اما جالی جین برخلاف اسمش، جزو بیرحم ترین و وحشتناک ترین قا*تلای تاریخه. جین توپان توی تاریخ 31 مارچ 1854 تو ماساچوست به دنیا اومد. خانوادهی اون مهاجر ایرلندی بودن و اسم اصلی اون انورا کلی بود. اونا چهارتا خواهر بودن و جین کوچیکترینشون بود. مادرشون بر اثر بیماری سل فوت میکنه و سرپرستی چهارتاشون به دست پدرشون میوفته. بعد از مرگ مادرشون دوتا دخترای بزرگتر خونه رو ترک میکنن و الان فقط دیلیا و جین توی خونه پیش پدرشون موندن. تو سال 1863 پدر خانواده تصمیم میگیره دخترا رو از سرش باز کنه و اونا رو میفرسته به یه مدرسه شبانه روزی. این مدرسه جوری نبود که به بچه ها علم و دانش یاد بدن، بلکه فقط خوندن و نوشتن و اصول خونه داری بهشون یاد میدادن و وقتی بچه ها 11 سالشون میشد، یه سری خانواده های پولدار اونارو به سرپرستی میگرفتن تا براشون کار کنن.
شینچیرو آزوما یه بچه معمولی بود که تو 7 ژوئیه 1982 تو کوبه به دنیا اومد. خونواده اش از طبقه متوسط جامعه بودن و همیشه دوست داشتن بچه هاشون مخصوصا پسر اولشون شینچیرو موفق باشه. یکی از اون موارد موفقیت نمرات بچه ها تو دوران راهنمایی بود. اون زمان سیستم کشور ژاپن انقدر رو نمرات بچه ها تمرکز داشت که حتی بر اساس همین نمراتی که تو دوره مدرسه اشون کسب میکردن، باید همسر و شغل انتخاب میکردن و هرکسی با سطح خودش وارد رابطه یا کار میشد. این سیستم آموزشی غیر منعطف کاری با خونوادهها کرده بود که به اجبار بچههاشون میفرستادن مدارس خصوصی. یکی از اون بچهها شینچیرو بود. شینچیرو دو تا برادر کوچیکتر از خودش داشت که خیلی نسبت بهشون احساس مسئولیت میکرد. یه مادربزرگ هم داشت که بیشتر از اینکه با پدر و مادرش احساس صمیمیت کنه، با اون نزدیک بود و دوست داشت همیشه وقتش رو پیش مادربزرگش سپری کنه. اون همیشه گفته بود که مادربزرگش اون رو بخاطر خودش دوست داره، نه چیزی که باید بشه. شینچیرو یه پسربچه خیلی منزوی، خجالتی، آروم و مهربون با بقیه بود و خونوادهاش ازش همیشه میخواستن تا بهتر باشه، بیشتر پیشرفت کنه و مؤدبانه با بقیه صحبت کنه. با این که شینچیرو هیچ وقت به کسی بیاحترامی نکرده بود، اما همین فشارهای همیشگی از طرف پدر و مادرش باعث شد اون بدتر از قبل دچار اضطراب درونی شه؛ طوری که بدون این که تو جیبش چاقو یا قیچی بذاره بیرون نمیرفت، حتی مدرسه. مادربزرگ اما هیچ وقت از شینچیرو نمیخواست پرحرفی کنه، کار بزرگی انجام بده، مدال بیاره یا نمرات بالا کسب کنه. بجاش میخواست شینچیرو خوشحال باشه.
مری لوییز دی در 19 فوریه ی سال 1968 در شهر لیتل فالز به دنیا اومد. لیتل فالز در ایالت نیویورک آمریکا واقع شده و حدود یک ساعت از مرکز ایالت نیویورک، یعنی شهر آلبانی فاصله داره. مری اولین فرزند چارلز و شارلوت دی بود و دو خواهر کوچکتر از خودش به نامهای کتی و شری داشت. دخترها اختلاف سنی کمی باهم داشتن و هر سه در کودکی همبازی هم بودن. گرچه رابطهی بین بچهها خیلی خوب بود، ولی جو خونه چندان مناسب نبود و پدر و مادر، اهمیتی به وضعیت زندگی دخترهاشون نمیدادند. این قضیه تا جایی پیش رفت که سازمان حمایت از کودکان، مری، کتی و شری رو از پدر و مادرشون به علت بیتوجهی به کودکان جدا کرد و به پرورشگاه سپرد. بعد از اینکه بچهها پدر و مادرشون رو ترک کردن، شارلوت از چارلز طلاق گرفت و در یک مدت زمان کوتاهی با یک مرد دیگه به اسم ویلیام هول ازدواج کرد. شارلوت و ویلیام زمانی که سه تا دخترهای شارلوت از ازدواج سابقش در پرورشگاه بودن، صاحب دو بچهی دیگه شدن و در نهایت در سال 1976 شارلوت موفق شد دوتا از دخترهای بزرگش رو به خونه برگردونه. مری و کتی به خونهی شارلوت و ویلیام اومدن تا با دوتا خواهر و برادر جدیدشون زندگی کنن، ولی شری 6 ساله همچنان در پرورشگاه موند و یک خانوادهی جدید، این بچه رو به سرپرستی گرفتن.(دقیقاً مشخص نیست چرا خواهرها رو از هم جدا کردن و به مادرشون ندادن.) ویلیام داخل ارتش خدمت میکرد و این یعنی زیاد به ایالتهای مختلف نقل مکان میکردن و محل زندگی ثابتی نداشتن. از نیویورک به جورجیا رفتن و سپس در سال 1978 به سبب شغل ویلیام، زندگیشون رو در ایالت هاوایی آغاز کردن.
تاکاهیرو شیرایشی معروف به قا*تل توییتری در تاریخ 27 مه سال 1992 در شهر موریوکای استان ایواته در ژاپن به دنیا آمد. تاکاهیرو یکی از کسانی بود که در سنین نوجوانی به انجام بازی بیهوشی اعتیاد داشت.(این بازی در یک دورهای بین جوونها و نوجوونهای ژاپنی خیلی محبوب بود، بازیش به این صورت بود که یکی داوطلب میشد و بقیه یک جوری برای چند دقیقه مانع رسیدن اکسیژن به مغزش میشدن و اون بیهوش میشد و بعد که به هوش میاومد همه حالات و حسهایی که اونموقع داشت رو برای بقیه تعریف میکرد.) این بازی عوارض جانبی زیادی مثل صرع و بیهوشی ناگهانی داشت، اما ظاهرا برای بعضیها مثل تاکاهیرو باعث میشد عواطفشون رو کاملا از دست بدن. در همون سنین 10، 12 سالگی پدر و مادر تاکاهیرو از هم جدا شدن، تاکاهیرو با پدرش موند و مادرش هم با خواهرش زندگی میکرد. رابطه تاکاهیرو با پدرش خیلی خوب بود و اون کل اوقات فراغت بعد از مدرسهاش رو با پدرش میگذروند. وقتی مدرسه رو تموم کرد، علاقهش رو کاملا به درس و دانشگاه از دست داد و دنبال مستقل شدن و پول دراوردن بود، اما نه استعداد و مهارتی داشت و نه مدرکی. پس تنها کاری که پیدا کرد سوپر مارکت بود. اما درآمد کافی نداشت. پس طبق معمول بچگیش که همیشه پدر و مادرش رو با تهدید به خودکشی مجبور به انجام خواستههاش میکرد، پدرش رو مجبور کرد که یک خونه کوچیک نزدیک خونه خودشون براش اجاره کنه و خودش هم اجاره رو پرداخت کنه. اما همچنان تاکاهیرو هیچ درآمدی نداشت و چون پدرش داشت اجارهی خونهش رو میداد نمیتونست از اون درخواست کمک کنه. پس دوباره دنبال کار گشت. این بار توی یک کلاب کار پیدا کرد.
جان وین گیسی تو 11 مارچ 1942 تو شیکاگو به دنیا اومد؛ اون بین دو تا دختر خیلی خوشگل که خواهر بزرگتر و کوچیکترش بودن، بزرگ شد و متاسفانه یا خوشبختانه همین موضوع هم کار دستش داد. پدر جان، از بازماندههای جنگ جهانی اول بود که بعد از جنگ، ترجیح داد به جای تفنگ به دست گرفتن، یک مکانیک ماشین درجه یک شه. این تک پسر بودن خونواده، باعث شده بود تا پدر جان، دائما تمام رفتارهاش رو زیر نظر بگیره. اون آرزو داشت از پسرش یه مرد قوی مثل خودش بار بیاره؛ پسری که بیسبال و بسکتبال بازی کنه، هر روز با دمبل کلی بدنسازی کنه، موتور ماشین رو راحت باز و بسته کنه و همه ازش حساب ببرن. اما جان دقیقا نقطهی مخالف پسر ایدههال پدرش بود. جان عاشق آشپزی و عروسک بازی بود و علاقه ای به فعالیت های پسرونه مثل هم سن و سالهاش نداشت؛ اون دوست داشت کنار مادرش تو آشپزخونه آشپزی کنه یا موهای عروسک خواهرش رو شونه کنه و کش موی ست براش ببنده. این رفتارها برای بابای جان غیر قابل تحمل بود؛ اون یه روز سر جان که در اون زمان فقط چهار سال داشت بلند فریاد کشید:(تو یه همجنسگرایی که هیچ جایی تو این جامعه نداری.) گفتم پدر جان سرباز از جنگ برگشته بود؟اون شبها میرفته تو زیرزمین خونه و تا صبح با دوستهاش که تو جنگ مرده بودن صحبت میکرده و ریکت نشون میداده؛ انگار واقعا اونها زنده بودن و این یه تاثیر روانی وحشتناک روی جان میذاره. برخلاف پدرش، مادرش یه زن خونه دار بود به شدت به بچه هاش علاقه نشون میداد و تمام وقتش رو وقف بچههاش میکرد و اینطوری سعی داشت که محبتی که از طرف پدر دریافت نمیکردن رو جبران کنه.