گاهی اوقات با خود می گویم همه چیز واقعا بی ارزش است و در عین حال آزارمان می دهد، همه همیشه از درد هایشان می گویند ولی از آن لحن معصومانه و غمگین خنده شان نمی گیرد؟
هدایت شده از Íncomparable
اگر این نوشته به دستت رسیده،
یعنی من پیش از آنکه بروم، تصمیم گرفتهام حرفهایم را جا نگذارم روی لبهایی که دیگر توان گفتن ندارند. مرگ همیشه ناگهانی نیست؛ گاهی آرام میآید، مینشیند کنار آدم و صبر میکند تا آماده شوی. من مدتیست آمادهام.
نترس.من با وحشت نمیروم.با خستگی میروم.با آرامشی که بعد از سالها فهمیدن در زندگی میآید؛ وقتی میدانی بعضی جنگها ارزش ادامه دادن نداشتند و بعضی دوستداشتنها، حتی اگر شکست خوردند، بیهوده نبودند.
اگر کسی از من پرسید چرا رفتم،بگو: چون زیاد حس میکرد.چون دنیا برای قلبش کمی تنگ بود.چون بلد نبود نیمهدوستداشتن، نیمهماندن، نیمهزندگیکردن.
وصیتم ساده است.
اگر دلم را پیدا کردید،بسپاریدش به کسی که بلد است نگهش دارد.اگر نبود، بگذارید همانجا که شکست، دفن شود.دلها اگر دست آدم نابلد بیفتند، بیشتر میمیرند تا زنده بمانند.
کتابهایم را بدهید به کسی که هنوز زیر جملهها خط میکشد.لباسهایم را به کسی که هنوز راه میرود.
عکسهایم را نگه ندارید اگر قرار است هر بار دلتان را بشکنند.
یاد آدمها یا باید گرم کند، یا رها شود.
اگر کسی گفت «حیف شد»،
لبخند بزنید.حیف، کلمهی کوچکیست برای زندگیای که با تمام نقصهایش، واقعی بود.
و اگر روزی به مرگ فکر کردید ، بداند کسی پیش از او، مرگ را فکر کرده و نترسیده.
روی سنگ قبرم ، اگر سنگی در کار بود چیزی از موفقیتهایم ننویسید.
بنویسید:«اینجا کسی خوابیده که دلش را پنهان نکرد.»
زندگی کنید.با صدای بلند بخندید.با شجاعت دوست بدارید.و هر وقت خواستید از ترس، کم زندگی کنید،یادتان بیاید یکی بود که ترجیح داد کامل بسوزد تا نیمهخاموش بماند
https://eitaa.com/HmDAZAI
人間失格
اگر این نوشته به دستت رسیده، یعنی من پیش از آنکه بروم، تصمیم گرفتهام حرفهایم را جا نگذارم روی لب
این نامه هه یجوریه انگار قراره با خودکشی بمیرم