به به!
جناب آقای حامی صالحی (به زنید به افتخارش)
سن:۲۷
شخصیت: پایه ، تو دل برو، مهربون، شوخ طبع ، غیرتی ، ورزشکار
رفیقاش فرید ، علیرضا، امین و...
#پارت۱
🌙فصل اول| اتفاقی به نام حامی
کیمیا*
آلارم گوشیم خودش رو کشت تا ساعت رو دیدم تعجب کردم ساعت 11:30 بود!
حالا بچه ها از ساعت ۱۰ صبح تا الان کیف کردن معلمشون خواب بوده😁
پاشدم سریع حاضر شدم و رفتم مدرسه از شانس خوب من مدیر تو حیاط بود سریع رفتم تا از یه گوشه رد شم برم ولی انگار نشد
مدیر: خانم حسینی بفرمایید اینجا
برگشتم سمتش و رفتم پیشش
کیمیا: ببخشید آقای رمضانی خواب موندم
آقای رمضانی: خب ، مهم نیست ولی بار بعد خواب نمون که اگه خواب موندی کارت رو باید توی خواب ببینی ، فهمیدی؟
کیمیا: بله آقا
*کیمیا
سریع رفتم تو کلاس دیدم همه رو سرو کله ی همن و دارن بازی میکنن اصلا اومدن من برای پسرهای دبیرستان مهم نبود که یهو از این همه صدا اعصابم خورد شد بلند داد کشیدم
کیمیا: همه سرجاشون کتاب ریاضی ها رو باز کنید
دانش آموز: خانم حسینی لطفا اینکار و با ما نکن
کیمیا : خیس ، حرف نباشه
دانش آموز : خانم شما خواب موندی سر ما خالی میکنی (همه خندیدن)
کیمیا : کمالی خیلی داری پرو میشیا پاشو برو بیرون
کمالی : خانم غلط کردیم(پاشد دور کلاس دوید )
کیمیا : صبر کن کمالی کاری باهات ندارم (پشت سرش میدوید )
صدای تق تق در
کیمیا : کمالی بشین سرجات ولی دیگه حرف نزن
*کیمیا
رفتم در رو باز کردم دیدم جانا پشت در هست خوشحال شدم بغلم کرد و منم بغلش کردم یه بچه کوچولو بغلش دیدم
بچه رو گذاشت بغلم و گفت این بچه رو به من سپردن من کار دارم بی زحمت مراقبش باش
کیمیا: باشه ، اسمش چیه؟
جانا: اسمش لنا هست دختر خالمه ، راستی بعد مدرسه بریم خرید
کیمیا : باشه خداحافظ
جانا: بوس بای
دانش آموز : خانم چه بچه ی خوشگلیه بچه شماست
کیمیا : بی مزه بچه ی من نیست دختر خاله ی یکی از دوستامه بشینید صحفه ی ۲۴ رو حل کنید همین دیروز بهتون یاد دادم درس دیروز بود بعد بیارید چک کنم مشکل هم داشتید بگید
*کیمیا
لنا رو گذاشتم رو میز و باهاش بازی کردم که یکی از بچه ها اومد کتاب رو گذاشت جلوم رو میز و گفت خانم حسینی اینم از من و بعد لنا رو دید آخرش پسرا خیلی دختر بچه دوست دارن بهم گفت میتونم بغلش کنم منم گفتم باشه با یه ذوق خاص بغلش کردو خندوندش بچه ها با همین روال هی اومدن و اینکارو کردن
تا زنگ خورد
ادامه دارد...
🤍✨️🌷
#پارت۲
🌙 فصل اول|اتفاقی به نام حامی
دیگه بقیه زنگ هاشون به عهده ی من نبود امروز فقط یه زنگ ریاضی داشتن منم
پاشدم تا لنا رو ببرم پارک بردمش پارک و کلی باهاش بازی کردم
لنا: خاله کیلیا ، من شمالو خیلی دوشت دالم
کیمیا : خوداا من متو رو خیلی دوست دارم
*کیمیا
اون به من میگفت کیلیا خیلی بانمک بود وسط ذوقم بود که گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود ولی جواب دادم
کیمیا : بله بفرمایین
حامی : سلام کیمیا خانم من داداش جانا هستم جانا شمارتون رو داد میخواستم بیام دنبال لنا شما کجا هستید؟
کیمیا : آها ؟ ببخشید نشناختم ، الان آدرس رو میفرستم براتون
حامی : ممنونم
*کیمیا
آدرس رو براش فرستادم تا اومد اینجا همه رفتن دورش و ازش درخواست عکس کردن بعضیا ازش امضا گرفتن که یهو لنا دوید بره بغل حامی هی میگفت دادا حامی ، دادا حامی که یهو خورد زمین
جیغ کشیدم رفتم سمتش گفتم لنا خوبی
دماغش خون اومد
حامی داشت میدید میاد سمتش اما بخاطر جمعیت نمیتونست بیاد پیشش که تا دید خورد زمین تز مردم خواست برن کنار و اومد سمت لنا
حامی: لنا داداشی خوبی
لنا : آله دادا حامی خولم فگت بشتنی میخوام
حامی : باشه داداش برات میخرم
کیمیا: نه لازم نسیت من براش میگیرم
لنا : دادا تو این دستمو بگیل کیلیا دو هم اینو بگیل
کیمیا : صبر کن لنا دماغت خون میاد بزار دستمال بزارم توش بعد
لنا : باشه
* کیمیا
دستمال رو گذاشتم توی دماغش و دستشو گرفتم و براش بستنی خریدم البته حامی کلی اسرار ورد که خودش بخره ولی من قبول نکردم
🤍✨️🌷
#پارت۳
🌙 فصل اول | اتفاقی به نام حامی
*کیمیا
وقتی حامی لنا رو سوار ماشین کرد رفتن و منم رفتم خونه داشتم از خیابون ها رد میشدم که یاده خاطره های عشق قدیمیم به سرم که...
* حامی
لنا هی میگفت دادا پفک میخوام من وایستادم تا براش پفک بگیرم وقتی از مغازه بیرون اومدم دیدم کیمیا چشماش رو بسته و میخواد ماشین بهش بزنه اونم وسط این خیابان به این بزرگی سریع پفک رو ول کردم رو دویدم سمتش دستش و کشیدم سمت خودم و نذاشتم اینکارو بکنه
*کیمیا
تا اومدم خودم در از غم درونیم نجات بدم
یکی مانع کارم شد چشمام رو باز کردم دیدم حامی پشت سرم واستاده و دستمو گرفته
حامی : دختر تو چته نزدیک بود خودت رو بکشی
کیمیا : مهم نبود ! :(
حتمی : یعنی چی میدونی اگه من نمیومدم میمردی خوانوادت چی ؟ جانا چی؟ ها عقب توی سرت نیست
🤍✨️🌷
#پارت۴
🌙 فصل اول | اتفاقی به نام حامی
* کیمیا
حامی راست میگفت مامانم چه عذابی میکشید بغضم گرفت و گریه کردم یهو پریدم بغل حامی انگار اون عطر تنش یه حس آرامش بخش داشت
*حامی
یهو دیدم افتاد توی بغلم منم بغلش کردم تا آروم بشه که جانا رو دیدم براش دست تکون دادم تا بیاد اینجا جانا اومد و گفت چیشده من بهش گفتم کیمیا میخواست چیکار کنه که جانا به جای دلداری زد پس کلش و گفت
جانا: دختره ی کم مغز میخواستی اینکارو بکنی که من دیگه هیچوقت همچین دوستی نداشته باشم
عجبا!
کیمیا : آخ ، جانا دردم اومد بعدشم اینجوری خودم راحت میشدم
جانا : تو میخواستی خودت رو راحت کنی ما رو ناراحت ، عه
کیمیا : جانا (با گریه)
جانا : جانه جانا بگو عزیزم
کیمیا : بیا بریم خونمون برات میگم
جانا : باشه بریم
کیمیا *
رفتیم خونه و قضیه عشقم رو براش تعریف کردم
جانا : ببین کیمیا حامی دقیقا یه شعر برای این موقع نوشته و داده بیرون
کیمیا : آره میدونم من تمام آهنگ هاش رو گوش میدم
حتمی برای من فقط یه خواننده نبود یه نور بود توی تاریکی های این دنیا
جانا : صبر کن آهنگ رو برات پلی کنم
🎶 ای عشق نادوم من
ای ماه آسمون من
از همه بهترون من...
* کیمیا
منو جانا باهش همخونی کردیم خیلی لذت بردیم
🤍✨️🌷
An accidental novel called Hami🤍✨️
#پارت۱ 🌙فصل اول| اتفاقی به نام حامی کیمیا* آلارم گوشیم خودش رو کشت تا ساعت رو دیدم تعجب کردم ساعت 11
استایل خانم معلم
کت و شلوار اینجوری
ایشون هم خوده خانم معلم هستن خانم کیمیا حسینی