«هـدیٰ☫»
برگشتمدیدمبابامه ! تنوبدنممیلریزید .. بابامگفت:پاشومنندیدمت .. دخترمننمازنمیخونه،فراموشمیکنم
گفتم نه من پای اعتقادم هستم .
هرکاری هم بکنی ازحسین دست نمیکشم:)
بابام دست انداخت ازروی چادر
موهاموکشید،بانعره منوازخونه
انداخت بیرون،گفت دیگه تودختر
من نیستی ..
«هـدیٰ☫»
گفتمنهمنپایاعتقادمهستم . هرکاریهمبکنیازحسیندستنمیکشم:) بابامدستانداختازرویچادر موهاموک
رفتم پارك وتاصبح اونجاموندم !
«هـدیٰ☫»
رفتمپاركوتاصبحاونجاموندم !
صبح یه آقای مسنی اومد
کنارم نشست،گفت تودخترحیّم پور
بزرگی آره؟همه ی شهرمیدونن چی شده !
بیابریم من عقدت کنم
وزن من بشوتاازاین بیچارگی خلاص بشی
«هـدیٰ☫»
صبحیهآقایمسنیاومد کنارمنشست،گفتتودخترحیّمپور بزرگیآره؟همهیشهرمیدوننچیشده ! بیابریممن
چاره ی دیگه ای نداشتم ..
قبول کردم،همون شب رفتیم عقدکردیم .
منم خوشحال ازاینکه میتونم
اعتقاداتم روحفظ کنم ویه
سقف بالای سرم دارم ..
«هـدیٰ☫»
چارهیدیگهاینداشتم .. قبولکردم،همونشبرفتیمعقدکردیم . منمخوشحالازاینکهمیتونم اعتقاداتمروحف
مابقیش باشه برای فردا ..
- قبولباشہ:)!
لایقدونستیدماروهمدعاکنید ..
انشاءاللهعمریباقیباشہ
بازم درخدمتتونیم !
[ https://eitaa.com/Hode110 ]