عروج خانواده گی❗️🥀
۲۴خرداد عید غدیر بود همگی خانه مادربزرگ بودند ، بعد از نهار فهیمه خانم با بچهها راهی خانه مادربزرگ مادرش شدند و شب که همگی دور هم جمع بودن و طبق معمول داشتند هر کدام کار های مختلف میکردند ، بچه ها تلویزیون نگاه میکردند و آقا مصطفی طبقه بالا در حال استراحت بود ، ریحانه هم داشت در کانالش فعالیت میکرد و فهیمه خانم و مادرش درحال صحبت کردن و بازی کردن با بچه ها بودند . درست مثل تمام انسان های عادی ...
اماااا
«هـدیٰ☫»
عروج خانواده گی❗️🥀 ۲۴خرداد عید غدیر بود همگی خانه مادربزرگ بودند ، بعد از نهار فهیمه خانم با بچهها
در حوالی ساعت ۱۲ نیمه شب ، این رژیم کودک کش صهیونسیتی داغی بر دلمان نهاد که تا مدت ها اثرش باقی خواهد ماند ...
هدایت شده از خـواهــران بهشتی :)
یادش بخیر اعتکاف پارسال،
پارسال دی ماه بود که نزدیک های اعتکاف بود ۲ و ۳ روز مونده بود اعتکاف .که من زنگ زدم به فاطمه سادات گفتم فاطمه میای اعتکاف گفت آره بعد گفتش که تو بیا خونمون که من ساکمو حاضر کنم گفتم باشه بعد ما رفتیم خونشون که فاطمه ساکش و حاضر کنه که فاطمه گفتش که من چمدان، میارم که مامان فاطمه سادات گفت که فاطمه نه شاید یکی پول نداشته باشه بخره یک کیف ساده ببر که فاطمه سادات قبول کرد. که بعد ساعت ۱۰ شب شد که من رفتم خونمون که فردا من رفتم ساکمو حاضر کردم که اون شب شب اول اعتکاف بود که ساعت ۹ شب بود که زنگ زدم به فاطمه سادات و نگار گفتم بچه ها بیاین بریم که ما رفتیم و مسجد و من و فاطمه سادات و نگار کلی بازی کردیم و خوابیدیم که جای خواب ما خیلی کم بود که فاطمه سادات گفت اشکال نداره یک شب تحمل کن گفتم باش بعد ما خوابیدیم نزدیک نماز صبح شد فاطمه من و بیدار کرد گفت پاشو نماز امام جواد بخونیم که ما پاشیدم نماز امام جواد خوندیم و سحری کردیم،و نمازمون خوندیم خوابیدیم که صبح شد مامان فاطمه سادات اومد می گفت که شما کل خاطراتتان را بنویسید بزرگ میشین یاد اعتکاف میوفتین. سید علی اونجا کلی بازی کرد ، که برای درباره اعتکاف تحقیق کردن بعد، فاطمه سادات گفت من خیلی گرسنمه بعد گفتم یکم صبر کن بعد دیدم فاطمه سادات افتاد گریه گفتم فاطمه چی شده هرچی می گفتم هیچی نمی گفت که آخرش گفت مامان بزرگم افتاده کمرش شکسته منم خیلی ناراحتم بعد دیدم کلی گریه کرد بعد ما خوابیدیم که نزدیک افطار بود داشتن افطاری می داختن که ما نشستیم که مامان و آبجی کوچک من اومدن که فاطمه اومد مامان من و بقل کرد و گفت سلام خاله سلام ریحانه دیدم فاطمه رفت دیدم رفت دوغ و غذا ی خودش و آورده من کلی گفتم چرا اوردی خودت چی گفت اول بچه و کوچکتر و بعد بزرگتر. بعد دیدم فاطمه نشسته داره خاطره می نویسه گفتم فاطمه سادات چی می نویسی دیدم داره می نویسه خدا یا اجر شهید شدن ما را بده.بعد من گفتم فاطمه چی میگی گفت شهید شدن خیلی خوبه بیا با هم شهید بشیم. بعد ما دو تا نشستیم و کلی گریه کردیم.
#رفیق فاطمه سادات ساداتی
«هـدیٰ☫»
یادش بخیر اعتکاف پارسال، پارسال دی ماه بود که نزدیک های اعتکاف بود ۲ و ۳ روز مونده بود اعتکاف .که من
خاطراه یکی از دوستان فاطمه سادات
خانه خانواده ساداتی آنقدر ویران شده که پیدا کردن فاطمه سادات و مادرش سخت شده بود .
مادر بزرگ شهیده میگوید میدانم تا فاطمه سادات پیدا نشود مادرش فهیمه هم پیدا نمیشود هرجا هستند ، کنار هم اند مثل همیشه 💔
46.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فاطمه ساداتی که از دود هم میترسید ...
😭💔شب حادثه به این بچه چی گذشت....
.
#ساختِخودمون
#شهیده_فاطمه_سادات_ساداتی
#کپیممنوع