هدایت شده از ♡ Fairy Tales ♡🇮🇷
دیروز وقتی از مدرسه برگشتم و میخواستم برم خونه وقتی که دم خونه رسیدم دیدم مامانم خونه نیست...
طبیعی بود خیلی وقتا براش کاری پیش میومد و میرفت
یادمه قبلا که اینجوری میشد مستقیم میرفتم دم خونه ریحانه سادات اینا و سید علی در رو باز میکرد و فاطمه بلند میگفت ،ریحانهههه اسرا اومده
بعدشم ریحانه با ذوق میومد که من به مامانم زنگ بزنم و برم اونجا تا مامانم میاد؛
دیروزم همین اتفاق افتاد، اما اصلا یادم نبود که...
بدو بدو تا دم آسانسور ساختمون شون رفتم ؛
یه دفعه یادم اومد که نه سید علی در رو برام باز میکنه، نه فاطمه ریحانه رو صدا میزنه و نه خاله فهیمه ازم پذیرایی میکنه...
اونموقع بود که متوجه شدم چقد تنهام
وقتی که هیچی نبود بهش زنگ بزنم
انگار یه سیلی زده بودن تو گوشم یا یه پارچه آب یخ ریخته بودن روم
ریحانه سادات جونم خیلی بیشتر از قبل دلم برات تنگ شده برای تو، برای صدای قشنگ فاطمه ، برای سید علی که همیشه میومد و جیغ میزد که مهمون اومده خونشون ،یادش بخیر داد میزد اسرااا منم محکم بغلش میکردم
دلم برای وقتایی تنگ شده که وقتی میخواستم از خونه تون برم ،خاله فهیمه دم آشپزخونه میومد و میگفت اسرا میشه نری ... بمون پیشمون
با ریحانه سادات حرف بزنید ، کاراتونو انجام بدید
ولی الان....
💔❤️🩹
#A
و بهرسم ِعادت ساعت هشت شب✨!
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا الْمُرْتَضَى الْإِمَامِ التَّقِيِّ النَّقِيِ وَ حُجَّتِكَ عَلَى مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرَى الصِّدِّيقِ الشَّهِيدِ صَلاَةً كَثِيرَةً تَامَّةً زَاكِيَةً مُتَوَاصِلَةً مُتَوَاتِرَةً مُتَرَادِفَةً کأفْضَلِ مَا صَلَّيْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَوْلِيَائِكَ؛
#ساعتهشت
#امامرضایمهربون 🌼