محمدحسین دورههای چند ماهه سپاه را در اصفهان گذراند و مدتی هم در دانشکده امام علی(؏) آموزش داد تا اینکه موضوع سوریه و اعزام برای دفاعازحرم و جبهه مقاومت پیش آمد🫀؛
رفتنِ محمدحسین به عراق و سوریه بدونِ هیچگونه مخالفتی از سوی خانواده او صورت گرفت(:
حتی تولد پسرش «امیرحسین👼🏻» هم مانع از ادامه حضور او در سوریه و مقابله با تکفیریها نشد و به مسیری که انتخاب کرده بود، ادامه داد.
نقل است که به مادرش گفته بود: «با حضرت زینب ۜ عهد کردهام تا هفت مرتبه عازم سوریه شوم. اگر به فیض شهادت رسیدم که فبها. اگر توفیق شهادت نداشتم، بر میگردم.»
با اینکه عاشق زن و بچه و زندگیاش بود و دلش برای امیرحسین میتپید، اما بارش را برای رفتن بسته بود❤️🩹؛ طوری که هیچکس و هیچ چیزی نمیتوانست جلودارش شود!..
بخصوص که نامِ بیبیجان در میان بودُ
او سالها با غموروضهیِ زینب ۜ گذرانده بود(:
مگر میشود سالها برای حضرت سینه زده باشی و حالا که حرمش در خطر است، دست روی دست بگذاری؟!
محمدحسین از آنها نبود که شور و شعور زینبیاش تا پشت در هیئت و وسط سینهزنی خلاصه شود؛ او به عشق اهلبیت(؏) زندگی میکرد🌱..
محمدحسین جزو بچههایی بود که خیلی راحت در دل همه جا باز میکرد؛او سعی میکرد در همه کارها پیشقدم باشد👀
از آخرین باری که خانواده، او را بدرقه کرده بودند ⁹⁸ روز می گذشت..
صبح ¹⁶ آبان سال¹³⁹⁴قرار بود بچه ها در چارچوب عملیات محرم برای آزادسازی حلب به یک محدوده مثلثی شکل حمله کنند💣؛
پس از اینکه او و دوتن از همرزمانش در سرمای شدید ریف حلب وضو گرفته و نمازجماعت📿 صبح را سه نفره به جا می آورند، حمله آغاز می شود.