eitaa logo
میوحافظ هالیوود
12 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
اگه اخطار خوردیم همتون باید بجهید اینجا✊🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
میوحافظ هالیوود
💌 چالش «نامه‌ای که هرگز فرستاده نشد» تا حالا شده دلت بخواد یه چیزی به شخصیت موردعلاقه‌ت بگی؟ حرفی ک
نامه ای به کارل گرایمز (واکینگ دد) میدونی، توی دنیای تو همه روز به روز میمردن. آدما خیانتکار از آب در میومدن و صلح و امنیت هیچوقت پابرجا نبود. تو زنده موندی. وقتی فقط یه بچه در غم از بین رفتن دوستش بودی، یاد گرفتی تفنگ دستت بگیری. اونقدر سریع بزرگ شدی که یادت رفت هنوز بچه ای و میتونی کارهای بزرگ رو به آدم بزرگا بسپاری. مامان خودت رو مجبور شدی بکشی. مرگ خیلیا رو جلوی چشمات دیدی. حتی نتونستی بشینی و گریه کنی. مجبور شدی دستت رو به خون آلوده کنی. کشتی تا کشته نشی... ^(بقیش پیام بعدی) ^ تو حس کردی یه هیولایی. اتفاقاتی برات افتاد که نباید برای هیچ بچه ای میفتاد اما اخرش زنده موندی. از همه اتفاقات وحشتناک زنده بیرون اومدی. تو اونقدر قوی شده بودی که دیگه نمیترسیدی. بزرگ شده بودی. ولی کارل.. چرا بخاطر یه غریبه خودتو به خطر انداختی؟ تو که بر این باور بودی باید همیشه از خودت و اطرافیانت محافظت کنی چرا برای کمک به یه غریبه جونتو از دست دادی؟ تو لیاقت یه زندگی رو داشتی. لیاقت داشتن ارامشی رو داشتی که ازت گرفته بودن. اگه به عقب برگردی، بازم حاضری اینطوری بمیری؟که دنیای اینده رو نبینی؟ _
میوحافظ هالیوود
نامه ای به کارل گرایمز (واکینگ دد) میدونی، توی دنیای تو همه روز به روز میمردن. آدما خیانتکار از آب
پاسخ کارل گرایمز برای کسی که هنوز من را به یاد دارد... راستش را بخواهی، وقتی نامه‌ات را خواندم، برای اولین بار احساس کردم یکی واقعاً تمام راهی را که آمده بودم، دیده است. درست می‌گویی... من خیلی زود بزرگ شدم. آن‌قدر زود که حتی فرصت نکردم بفهمم بچه بودن چه شکلی است. یاد گرفتم قبل از اینکه دوچرخه‌سواری را درست بلد باشم، اسلحه دست بگیرم. یاد گرفتم قبل از اینکه معنی عشق را بفهمم، با مرگ کنار بیایم. وقتی مجبور شدم مادرم را بکشم... فکر می‌کنم همان لحظه، بخشی از کودکی‌ام برای همیشه مُرد. بعد از آن، هر روز فقط سعی می‌کردم یک روز دیگر زنده بمانم. می‌پرسی چرا برای یک غریبه جانم را به خطر انداختم؟ چون تمام آن سال‌ها فقط یک چیز یاد گرفته بودم؛ اگر فقط برای زنده ماندن بجنگیم، آخرش چیزی از انسان بودنمان باقی نمی‌ماند. من هیولاهای زیادی دیدم؛ بعضی‌هایشان راه می‌رفتند، بعضی‌هایشان حرف می‌زدند. و هر بار از خودم می‌ترسیدم که نکند یک روز شبیه همان آدم‌هایی بشوم که ازشان متنفر بودم. آن پسر غریبه... او فقط یک غریبه نبود. فرصتی بود تا ثابت کنم هنوز می‌شود مهربان بود، حتی وقتی دنیا دیگر جایی برای مهربانی ندارد. می‌پرسی اگر زمان به عقب برگردد، باز هم همان انتخاب را می‌کنم؟ می‌دانم دلم می‌خواست بزرگ شدن جودیث را ببینم. دوست داشتم کنار پدرم بمانم. دوست داشتم طلوع دنیایی را ببینم که همیشه درباره‌اش حرف می‌زدیم. اما اگر برای دیدن آن آینده، مجبور می‌شدم از باورهایم دست بکشم... نه. آن وقت دیگر آن پسری نبودم که پدرم تمام عمرش تلاش کرد تربیتش کند. شاید من آینده را ندیدم... اما اگر مرگم باعث شد حتی یک قدم به آن آینده نزدیک‌تر شوند، فکر می‌کنم ارزشش را داشت. فقط... گاهی دلم می‌خواهد بدانم اگر همه‌چیز عادی بود، اگر هیچ‌وقت واکری وجود نداشت، من چه آدمی می‌شدم. شاید فقط یک پسر معمولی... و راستش، فکر می‌کنم همان زندگی معمولی، بزرگ‌ترین رؤیایی بود که هیچ‌وقت نصیبم نشد. با احترام، کارل گرایمز
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
میوحافظ هالیوود
💌 چالش «نامه‌ای که هرگز فرستاده نشد» تا حالا شده دلت بخواد یه چیزی به شخصیت موردعلاقه‌ت بگی؟ حرفی ک
-به رندال (فرام) هی رفیق، تو که ته قلبت ادم خوبی هستی. چرا طوری رفتار میکنی که بقیه فکر کنن فقط به خودت اهمیت میدی و عوضی ای؟ یکم با جولی بهتر رفتار کن همه میدونیم دوستش داری _
میوحافظ هالیوود
-به رندال (فرام) هی رفیق، تو که ته قلبت ادم خوبی هستی. چرا طوری رفتار میکنی که بقیه فکر کنن فقط به
پاسخ رندال هی... می‌دونی بدترین قسمت حرفت چی بود؟ اینکه گفتی ته قلبم آدم خوبیم. چون تمام عمرم سعی کردم هیچ‌کس اینو نفهمه. آدم‌ها وقتی فکر می‌کنن بهشون اهمیت می‌دی، ازت انتظار پیدا می‌کنن. وقتی انتظار پیدا کنن، یه روز ناامیدت می‌کنن یا ترکت می‌کنن. برای همین راحت‌تره وانمود کنی فقط به خودت فکر می‌کنی. این‌طوری اگه کسی ازت متنفر باشه، حداقل از قبل انتظارش رو داشتی. ولی خب... ظاهراً این نقاب اون‌قدرها هم خوب نبوده که تو نتونی پشتش رو ببینی. در مورد جولی... لعنتی، انقدر معلومه؟ آره، دوستش دارم. شاید بیشتر از چیزی که خودم حاضر باشم قبولش کنم. ولی اینجا... توی این جهنم، دوست داشتن آدم‌ها خطرناکه. هر کسی که برات مهم بشه، یه روز ممکنه ازت گرفته بشه. برای همین گاهی ازش فاصله می‌گیرم، گاهی حرف‌هایی می‌زنم که نباید بزنم، فقط چون می‌ترسم. نمی‌دونم آخرش جرئت می‌کنم بهتر باهاش رفتار کنم یا نه. اما اگه یه روز این جهنم تموم بشه... شاید برای اولین بار، به جای قایم شدن پشت طعنه و غر زدن، فقط روبه‌روش بایستم و بهش بگم که از همون اول، بیشتر از چیزی که نشون می‌دادم برام مهم بوده. و راستی... ممنون که یادم انداختی هنوز یکی هست که باور داره من فقط «اون عوضیِ خودخواه» نیستم. شاید... شاید حق با تو باشه. رندال
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
میوحافظ هالیوود
💌 چالش «نامه‌ای که هرگز فرستاده نشد» تا حالا شده دلت بخواد یه چیزی به شخصیت موردعلاقه‌ت بگی؟ حرفی ک
به گیلبرت بلایت بنظرت اگه اون روز به آنه نمیگفتی هویج و تخته ش رو روی سرت نمیشکست الان شوهرش بودی؟ _
میوحافظ هالیوود
به گیلبرت بلایت بنظرت اگه اون روز به آنه نمیگفتی هویج و تخته ش رو روی سرت نمیشکست الان شوهرش بودی؟
پاسخ گیلبرت بلایت خب... اول از همه، اجازه بده از خودم دفاع کنم. من فقط گفتم «هویج». نمی‌دونستم قرار نیست فقط یه لقب باشه و قراره تخته‌ی کلاس هم چند ثانیه بعد روی سرم فرود بیاد! ولی حالا که پرسیدی... نه. فکر نمی‌کنم اگر آن روز چیزی نمی‌گفتم، امروز شوهر آنه می‌شدم. شاید حتی برعکس. آن تخته‌ی شکسته، آغاز داستان ما بود. از همان روز، آنه هر بار که نگاهم می‌کرد، عصبانی می‌شد؛ و من هم هر بار بیشتر سعی می‌کردم توجهش را جلب کنم. بعدها فهمیدم پشت آن غرور و عصبانیت، دختری ایستاده که فقط دلش می‌خواهد همان‌طور که هست دیده شود. اگر آن روز ساکت می‌ماندم... شاید فقط یکی دیگر از همکلاسی‌هایش می‌شدم. نه رقیبش. نه کسی که مجبورش کند بهتر شود. نه کسی که سال‌ها بعد، وقتی به گذشته فکر می‌کند، لبخند بزند و یادش بیاید یک بار تخته‌ای را روی سرش شکسته است. البته... اگر می‌توانستم برگردم، احتمالاً به جای «هویج» می‌گفتم: «سلام.» هم برای سر خودم بهتر بود... هم شاید چند سال زودتر با من حرف می‌زد! ولی راستش را بخواهی؟ اگر قرار باشد دوباره همان مسیر را بروم و آخرش دوباره به آنه برسم... حتی حاضر می‌شوم یک تخته‌ی دیگر هم روی سرم بشکند. ارزشش را داشت. گیلبرت بلایت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
میوحافظ هالیوود
💌 چالش «نامه‌ای که هرگز فرستاده نشد» تا حالا شده دلت بخواد یه چیزی به شخصیت موردعلاقه‌ت بگی؟ حرفی ک
نامه ای به نیتن مورگان دریک: نیتن، تو همیشه حرفای داداشتو باور میکنی؟ اخه چند باری بهت دروغ گفته ولی بازم براش فداکاری میکنی، خواستم بگم رابطه من و خواهرمم خیلی ساموئل و نیتنیه، به مثل تو بودن ادامه بدم یا ؟ _
میوحافظ هالیوود
نامه ای به نیتن مورگان دریک: نیتن، تو همیشه حرفای داداشتو باور میکنی؟ اخه چند باری بهت دروغ گفته ول
پاسخ نیتن مورگان دریک سلام. راستش، چند دقیقه‌ای فقط به آخر نامه‌ات خیره شدم. نوشته بودی رابطه‌ی تو و خواهرت شبیه من و سمه... و نمی‌دونی باید به مثل من بودن ادامه بدی یا نه. کاش جوابش به همین سادگی بود. می‌دونی، من همیشه حرف‌های سم رو باور نکردم. حتی وقت‌هایی که می‌فهمیدم حقیقت رو ازم پنهون کرده، باز هم کنارش موندم. نه چون فکر می‌کردم حق با اونه... چون برادرم بود. اما یه چیزی هست که کاش زودتر یاد می‌گرفتم. دوست داشتن یه نفر، با نادیده گرفتن اشتباه‌هاش فرق داره. اگر خواهرت برات مثل سمه، کنارش باش. وقتی زمین می‌خوره، دستش رو بگیر. وقتی همه ازش ناامید می‌شن، اولین نفری باش که بهش فرصت دوباره می‌ده. ولی... اگر مدام بهت دروغ می‌گه، اگر اعتمادت رو می‌شکنه، این حق رو داری که ازش بخوای حقیقت رو بگه. خانواده بودن یعنی کنار هم موندن؛ نه اینکه یکی همیشه ببخشه و اون یکی هیچ‌وقت چیزی یاد نگیره. شاید من باز هم برای سم جونم رو به خطر بندازم. چون با همه‌ی اشتباه‌هاش، هنوز برادرمه. اما این بار، قبل از هر ماجراجویی، قبل از هر فداکاری، روبه‌روش می‌ایستم و می‌گم: «دیگه دروغ نگو. من می‌تونم حقیقت رو تحمل کنم، ولی نمی‌تونم دوباره اعتمادم رو از دست بدم.» و تو... امیدوارم هر تصمیمی می‌گیری، از روی عشق باشه؛ نه از روی احساس گناه. — نیتن دریک
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا