هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
سلام .!
واای لوکیلوکیلوکی اون جایی که زندانی بودی و همه به جون هم افتاده بودن تو گوشه زندان داشتی کتاب می خوندی ، داشتی چه کتابهایی رو میخوندیی؟ بگو ببینمم میتونم پیداشون کنم بخونم
_
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
پاسخ لوکی
آه...
این سؤالت از اوناییه که باعث میشه فکر کنم شاید ارزش جواب دادن داشته باشه.
اول یه اعتراف.
فکر میکنی توی سلول نشسته بودم و فقط کتاب میخوندم؟
نه.
نصف وقتم داشتم نقشه میکشیدم چطور از اون قفس لعنتی بیرون بیام.
نصف دیگهش رو کتاب میخوندم.
و چون میشناسمت، نه... رمان عاشقانه نبود.
اگر بخوام چندتاشو بهت معرفی کنم...
* اساطیر نورس. البته نه اون نسخههایی که آدمها نوشتن. افتضاحن. ولی برای شروع بد نیست.
* فلسفه. مخصوصاً هر چیزی که دربارهی قدرت، اختیار و سرنوشت باشه.
* تاریخ. چون آدمها با فاصلهی چند قرن، همون اشتباهات رو با لباسهای شیکتر تکرار میکنن.
* شعر.
...
بله، شعر.
اون قیافه رو نگیر.
حتی خدای شرارت هم گاهی شعر میخونه.
و اگه یه روز اومدی آسگارد و دیدی من یه گوشه نشستم و کتاب دستمه...
لطفاً نپرس «چی میخونی؟»
بیا کنارم بشین.
دو صفحه بخون.
بعد دربارهش بحث کنیم.
بحث کردن با کسی که واقعاً کتاب رو خونده، از هزار تا نبرد جذابتره.(بچه جیمیگی وا نصف شبی ردداده ادبیاتی شده)
البته...
اگه وسط بحث ثور سر برسه و بگه: «لوکی! باز داری کتاب میخونی؟»
من کتابو میبندم، نگاهش میکنم و میگم:
«آره برادر... یکی از ما باید مغز این خانواده رو فعال نگه داره.»
بعد احتمالاً چکشش رو سمتم پرت میکنه.
— لوکی
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
https://eitaa.com/110171950/1628
فرار از خودت... جالبه. از این دید بهش نگاه نکرده بودم. احتمالاً چون برام ترسناکه. منم همینطور. فرار میکنم. همیشه. حق با توئه...
به هرحال، درمورد کارآموزی
بذار اینجوری بگم که من در هر ثانیه از زندگیم جملهی تو نمیتونی رو میشنوم. پس با اجازهتون فردا دم در Stark industries منتظرم. در رو باز بذار، یه فنجون قهوه یا نسکافه هم برام بگیر. و اینم بدون که من کارمند افتضاحیام. فقط بیلبیلک میسازیم و عشق میکنیم.
-ویلیامز، کارآموز آینده.
_
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
پاسخ تونی استارک
ویلیامز،
میدونی خطرناکترین قسمت نامهت چی بود؟
اونجایی که گفتی:
«منم همینطور. فرار میکنم. همیشه.»
چون آدم وقتی به اون اعتراف میکنه، یعنی دیگه نمیتونه وانمود کنه همهچی مرتبه.
...
ولی یه چیزی رو یادت نره.
فرار کردن همیشه از روی ترس نیست.
بعضی وقتا از روی عادته.
یه روز به خودت میای و میبینی انقدر دویدی که یادت رفته اصلاً از چی داشتی فرار میکردی.
من دیر فهمیدم.
امیدوارم تو زودتر بفهمی.
...
حالا بریم سراغ بخش مهمتر.
فردا دم در صنایع استارک منتظری؟
خیلی خوب.
منم از پنجرهی طبقهی آخر نگاهت میکنم که ببینم واقعاً اومدی یا فقط مثل نصف آدمهایی که میگن «من تسلیم نمیشم»، بعد از اولین بارون برمیگردن خونه.
قهوه؟
قبوله.
ولی خودت باید بیای برداریش.
من منشی نیستم.
...
و اینکه گفتی «کارمند افتضاحیام.»
عالیه.(بی نظیره محشره)
کارمندهای بینقص معمولاً فقط دستور اجرا میکنن.
اونایی که یه کم افتضاحن...
هموناییان که وسط جلسه میگن:
«یه سؤال احمقانه دارم...»
و همون سؤال، کل پروژه رو نجات میده.
فقط یه قانون داریم.
اگه یه روز شنیدی همه میگن «نمیشه»...
قبل از اینکه حرفشونو باور کنی، یه بار خودت امتحانش کن.
من تقریباً تمام شرکت رو روی همین قانون ساختم.
...
حالا برو یه ساعت بخواب، «کارآموز آینده».
فردا آزمایشگاه رو منفجر نکن.
حداقل نه قبل از ناهار.
— تونی استارک
اوه راستی به نکته نویسنده که راجرز نمیدونم به اینا جیمیگن(پ.ن:::): اگه اون «بیلبیلک»ی که گفتی واقعاً چیز باحالی از آب دربیاد...
شاید اسمش رو به افتخارت ثبت کردیم.
البته اگه اول ساختمان رو سرمون خراب نکردی.(خاک تو سرم ویلیامز اینم تورو شناخت🤣)
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
هانیبااال میای یک انجمن تشکیل بدیم آدم هایی که رو مخ مون ان و زندگی مون رو خراب کردن رو ب.کشیم؟
بگو ویل هم بیاد کمکک
_
🤣🤣🤣
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
پاسخ هانیبال لکتر و ویل گراهام
هانیبال:
چه پیشنهاد... وسوسهکنندهای.
اما نه.
انجمن تشکیل دادن برای کشتن آدمهای آزاردهنده؟
چقدر بیسلیقه.(سیسی💅🏻)
اگر قرار باشد کسی فقط به این دلیل که روی اعصابمان است بمیرد، دنیا خیلی زود خالی میشود.
...
در مورد ویل هم...
نه، او را قاطی این ماجرا نکن.
---
ویل:
ممنون که منو نجات دادی، دکتر لکتر.
---
هانیبال:
خواهش میکنم.
ویل همین حالا هم به اندازهی کافی درگیر جنگیدن با ذهن خودش هست.
آخرین چیزی که لازم دارد، یک «باشگاه حذف آدمهای اعصابخردکن» است.
---
ویل:
دقیقاً.
و تازه مطمئنم بعد از پنج دقیقه خودمون اعصاب همدیگه رو خرد میکنیم.
---
هانیبال:
اگر واقعاً بخواهی انجمنی تشکیل بدهی...
بیا اسمش را بگذاریم «انجمن فرار از آدمهای اعصابخردکن».
عضو اول: تو.
عضو دوم: ویل.
عضو سوم: من.
البته ویل همچنان اصرار خواهد داشت که اصلاً عضو نیست.
---
ویل:
چون واقعاً نیستم.
...
ولی اگه قراره بعدش قهوه بخوریم، شاید فقط برای یه ساعت بیام.
— هانیبال لکتر و ویل گراهام
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
https://eitaa.com/110171950/1622
هی ملفوی میام میزنمتااا.. هی پسر در اتاقشون صرفا یه تابلو نقاشیه.. بیخیال منوتو نمیتونیم یه در زپرتی هاگوارتز رو باز کنیم؟!. وای خب به ولدمورت بگو با اسنیپ صحبت کنه.. پسره قدرنشناس سوروس انقد طرف تو رو گرفت(میدونم مامان هری رو میخاست). دریکو من مطمئنم هری به لبخند من و تو نیازی نداره. دریکو بخاطر لرد ولدمورت دست از مسخره بازیات بردار
_
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
پاسخ دریکو مالوفی
به همان شخصی که ظاهراً تصمیم گرفته هر هفته من را وارد یک دردسر تازه کند...
اول از همه...
«یه در زپرتی هاگوارتز.»
داری دربارهی قلعهای حرف میزنی که هر پنج دقیقه راهروهاش جاشونو عوض میکنن، پلههاش تصمیم شخصی میگیرن و درهاش گاهی فقط از روی لجبازی باز نمیشن.
پس نه، اونقدرها هم ساده نیست.
دوم...
تو زیادی به ولدمورت ایمان داری.
فکر کردی میرم بهش میگم:
«ببخشید، میشه یه لحظه اسنیپ رو قرض بگیرم؟ میخوایم از انبارش یه معجون برای پاتر برداریم.»
احتمالاً قبل از اینکه جملهم تموم بشه، خودم تبدیل به هدف تمرین کروشیو میشم.
...
و در مورد پاتر...
باور کن، آخرین چیزی که لازم داره، مشت من نیست.
زندگیش خودش به اندازهی کافی افتضاح هست.
ولی اون قسمت آخرت...
«بخاطر لرد ولدمورت دست از مسخرهبازیات بردار.»
...
تو انگار واقعاً فکر میکنی من از ته دل عاشق این بازی بودم.
نه.
خیلی وقتها فقط یه پسر بودم که سعی میکرد از زیر سایهی اسم خانوادگیش زنده بیرون بیاد.
اینو کسی زیاد نمیبینه.
...
ولی یه اعتراف.
اگه یه روز واقعاً میتونستیم بدون جنگ، بدون ولدمورت، بدون اینکه هر سال یکی بخواد دنیا رو نابود کنه، فقط توی راهروهای هاگوارتز قدم بزنیم...
شاید اون موقع لازم نبود اینقدر نقش بازی کنم.
— دریکو ملفوی