eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
382 دنبال‌کننده
317 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
شب قدر؛ شبی که آسمان می‌لرزد از نام تو امشب، زمین نفس نمی‌کشد؛ اما فرشته‌ها از آسمان فرو می‌ریزند، با دستانی پر از نور و تقدیر. قلم‌های تقدیر در اهتزازند، ستاره‌ها تعظیم می‌کنند، و ما در سکوت شب، قلبمان را به آسمان می‌سپاریم. این شب، شب بیداری دل‌هاست. شبی که هر تپش قلب، نوری می‌فشاند میان ظلمت جهان. شبی که خدا نزدیک‌تر از همیشه است، آن‌قدر نزدیک که اشک‌هایمان بوی حضورش را می‌گیرند. می‌دانم امشب، سرنوشت انسان‌ها نوشته می‌شود. اما ما تنها یک خواسته داریم، تنها یک ندا از عمق وجودمان برمی‌خیزد: ای خدای قدر، ای خدای رحمت و آمرزش... بر صفحه‌ی تقدیر این امت، بنویس: ظهور موعودت، مهدیِ فاطمه، نزدیک است. ای مولا! جهان خسته است از ظلم و تاریکی. صدای کودکان مظلوم، فریاد عدالت، بر آسمان‌های زمین پیچیده است. کجایی تا بیایی و آفتاب عدالت را بر دل‌ها بتابانی؟ ای فرزند زهرا، ای شمشیر عدالت، دل‌های نوجوانان این سرزمین به عشق تو می‌تپد. ما منتظریم... دستان‌مان کوچک است، اما نیت‌مان بزرگ. بر لب‌هایمان "اللهم عجل لولیک الفرج" همان سرودی است که خواب را از چشمان‌مان می‌رباید. شب قدر است، و در دل این شب، ما عهد می‌بندیم که بیدار بمانیم، امیدوار بمانیم، و هر روز، عاشق‌تر شویم تا تو بیایی. زینب مرادی✍ دست‌نوشته شب قدر 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
این جنگ که در ماه عزیز رمضان است جنگی ست که پایان خوشش خوب عیان است با یاری حق، لشکر اسلام بپاخیز هنگامه ی نابودی کفّار زمان است پیروز نبردیم در این جنگِ نهایی این پرچم فتح است که بر بامِ جهان است ما عازم قدسیم و سر از پا نَشناسیم چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است اسلام کنون منتخبِ هر دل پاکیست حق گفته که پیروز بر ادیان جهان است صهیون و حرامی صفتان خوب بدانند بر قلبِ ستم موشکِ اسلام روان است یعنی که ز هر سوی،به حیفا و تل‌آویو صد فاتح و سجّیل کنون زوزه کشان است از عرش و زمین یکسره باریم سرِ خصم آن وعده که فرموده خداوند همان است این مشت گره کرده ی خود باز نمایید آن خشم حماسیِ خود ابراز نمایید مرگا چو ضعیفان بنشینیم به زاری از غرّش ما گشته سگ زرد فراری باید که در آریم ز ابلیس دماری بر خصم بکوبیم کنون ضربت کاری هرگز نهراسیم و نترسیم ز دشمن چون بیدِ نباشیم بلرزیم ز دشمن ما شیعه ی آن حیدر کرارِ نبردیم دنیا همه مبهوت که با خصم چه کردیم با تیغ علی، مرحبشان رفت جهنّم ما شیعه ی اوییم و بگوییم به عالَم ننگ است که ما ذلّت و خواری بپذیریم هر چند که صد دفعه بسوزیم و بمیریم شیریم و ز کفتار محال است بترسیم از پیرِ سگ هار محال است بترسیم در عرصه ی پیکار محال است بترسیم گر سر برود دار، محال است بترسیم سجیّل شویم و به تل آویو نشینیم چون ضربتِ حیدر به سر دیو نشینیم ما شیعه ی آن فاتح احزاب و حُنینیم ما پیرو آن سیّد و سالار، حسینیم دلداده ی آن روح خدا، پیر خمینیم ما منتقم رهبر مظلوم شهیدیم ما دشمنِ صهیونیِ بدتر ز یزیدیم ای مهدی موعود تو یاریگر مایی تو صاحب ما، سیّد ما، سرور مایی آری تو فقط منتقمِ رهبر مایی تو حافظ این ملّت و این کشور مایی ای کاش همین جمعه‌ی امسال بیایی، در ماهِ مبارک ، درِ رحمت بگشایی ای وارثِ مظلومیتِ شیعه کجایی؟ آن قدر سراغِ تو بیایم که بیایی حسین اعتمادی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*پویش روایت‌نویسی | پنج‌شنبه ۲۱ اسفند* بعد از تیرگی شب گذشته امروز، روز آرام و خوبی را شروع کردم، صبح با آرامش از خواب بیدار شدم و طبق برنامه همیشگی رفتم سراغ اخبار جنگ تحمیلی، موج چهل و یکم عملیات حملات موشکی علیه رژیم صهیونیستی را دنبال کردم. دلم قرص شده بود، خبری از ترس و وحشت شب گذشته تو دلم حس نمی‌کردم، با خودم فکر کردم خدایا چقدر برکت به جمهوری اسلامی دادی، دیشب ایست‌های بازرسی را زد، بسیجیان را به شهادت رساند امروز همه داوطلبانه رفتند بسیج ثبت نام کردند. پرچم مقدس ایران را آتش زدند امروز کلی پرچم به اهتزاز در آمده، همسرم می‌گفت کارخانه ساخت پرچم دیگه نمی رسد جواب این همه سفارش را بده، کلی چاپخانه اطلاعیه چاپ بنر و کتیبه رایگان برای رهبر فقید و رهبری جدید سید مجتبی را پخش کردند تا این کتیبه‌ها را رایگان به دست مردم برسانند برای استفاده خانگی. خدایا شکرت که اگر بخواهی به قومی عزت بدهی حتی با دشمنش هم بهش عزت می‌دهی عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد منافقین پرچم ایران را سوزاندند و حالا میلیون‌ها پرچم روی دست‌های مردم به اهتزاز در آمده باید بجنبم باید حرکت کنم موج طرفداران جمهوری اسلامی دارند می جوشند و به جلو می‌روند نباید جا بمانم باید یک کاری بکنم بلند شدم و مَشغول پخت شله زرد شدم باید برای میدان داری امشب حرکتی می کردم . شله زرد امشب میدان شهدا را آماده کردم انشاالله امشب که مثل هر شب با پرچم پر افتخارمان رفتیم میدان شهدا، می‌بریم و می‌دهم به بچه‌هایم پخش کنند. فردا روز قدس است، روز اتحاد مسلمین جهان، فردا یک روایت دیگر برای خودش دارد شهربانو میرزایی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
ای مشت گره کرده ی هنگامِ شهادت ای قلّه ی مردانگی و کوهِ صلابت ای یار سفر کرده ی ما، وعده ی دیدار افتاد صد افسوس به فردای قیامت حسین اعتمادی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
اگر فکرِ پریدن چون خروسید دُم شیرِ مرا باید ببوسید وگرنه اینقدر اینجا بمانید که در کشتیِ خود از غم بپوسید حسین اعتمادی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
نوشتن برای انسانی بهتر انسان، موجودی است شگرف؛ نهادی که در تار و پودش، آرزو و رنج، امید و اندوه، در هم تنیده‌اند. بهتر شدن، نه یک هدف، که جوششِ روح است؛ عطشِ بی‌پایانی برای رسیدن به کمالی که در پسِ پرده‌ی هستی، پنهان شده است. این سفرِ زیباشناختی، گاهی همچون زمستانیِ سرد و تاریک، دل را به سختی می‌گیرد؛ اما در دلِ هر زمستان، بذری از بهار نهفته است. هر تلاش برای بهتر شدن، گویی پژواکِ خورشیدی است که در جانِ انسان می‌تابد و او را به سوی روشنایی رهنمون می‌سازد. در این مسیر، زخم‌ها و شکست‌ها، نه شکست، بلکه فرصت‌هایی برای رشد و شکوفایی هستند. هر اشتباه، گامی در جهت درکِ عمیق‌ترِ خود و جهان پیرامون است. و هر لبخند، نویدبخشِ فردایی روشن‌تر و امیدوارکننده‌تر... بهتر شدن، یعنی رهایی از بندِ قیدها و محدودیت‌ها؛ یعنی پرواز در آسمانِ بی‌کرانِ وجود؛ یعنی تبدیل شدن به آیینه‌ای که نورِ حقیقت را بازتاب می‌دهد. این، سرودِ زندگی است؛ سرودی که هر انسان می‌تواند آن را با قلم، زمزمه کند. نرگس سهیلی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
خانه‌ای با عطر ریحان با خواندن این کتاب گمان می‌کنید شبیه محمدهادی را بارها دیده‌اید! ممکن است برادرتان باشد یا مثلا در همسایگیتان کتاب آنقدر واقعی و طبیعی و به دور از قدیس‌سازی نوشته شده که عصبانیت و کتک‌کاری‌، سربه‌سرگذاشتن خواهرها، ترک تحصیل و فلافل فروشی، شوخی‌های جمع رفقا و...از زندگی شهید هم در آن به خوبی روایت و منعکس شده اما در کنارش ظرایف اخلاقی و رفتاری، دین‌داری و ولایتمداری، تقوا و ساده‌زیستی و صدها عناوین مثل این باعث شده محمدهادی داستان از خیلی‌ها سبقت بگیرد و متمایز شود تا جایی که برسد به اوج شهادت روایت داستان ساده و بی‌تکلف، جذاب و پرکشش، درس‌آموز و تفکربرانگیز است. یک جاهایی آدم هم‌زادپنداری می‌کند و خاطرات خودش را می‌خواند حتی! در پایان؛ خوشا بر محمدهادی‌های تاریخ که زیبا زیستند و زیبا جاودان شدند و پر کشیدند. فائزه فداکار ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
در سکوتِ سردِ دنیا؛ جنگِ شیران را ببین جنگ ناپاکان و پاکان است، ای دنیا ببین خیبری امروز هست و مَرْحَبی بر روی خاک ذلّت آل یهود و عزّت ما را ببین دشمن پَست و نَزار از خواری‌اش کودک‌کُش است دشمنی با کودکانِ پاکِ بی‌مأوا ببین کُفرِ این قومِ ستمگر گرچه پشت پرده بود چشم وا کُن؛ کفرشان را روشن و پیدا ببین در نبردِ با شیاطینی که صف‌برصف شدند دستِ یاریِ نَبیُّ و حضرتِ مولا ببین هرکه بر نام علی دست توسّل می‌زند تا ابد این دست را باقی و پابرجا ببین لشکرِ سُفیانی و دجّالِ اهریمن‌صفت در نبردْ با عاشقانِ مهدی‌ِ زهرا ببین باطل‌ُالسِّحرِ فُسون و وِردْهاشان حیدر است مُهرِ پیروزیِ حق، در دستِ این آقا ببین میلاد الماسی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
معلم‌های در میدان می‌گویند غم در جمع سبک تر می شود. اما او مانده است و کوهی از غم‌هایی که تنهایی باید به دوش بکشد‌. تختی که نزدیک یک ماه است رفیق شب و روزش شده، او را از دانش آموزانش گرفته است. دیگر تاب و توان دوری از دغدغه‌هایش را ندارد. حرف آ سید مرتضی آوینی با آن صدای آسمانی‌اش، گوشش را تیز می‌کند. -کسانی به امام زمان شان خواهند رسید که اهل سرعت باشند. و الّا تاریخ کربلا نشان داده که قافله حسینی معطل کسی نمی ماند. دست‌هایش چنگ می‌زنند به قاب گوشی. بازش می‌کند. توی گروه جهادی تبیین‌گری‌شان نوشته اند: «از فردا باید راهپیمایی خودرویی راه بندازیم. یه بسم الله بگیم، از اطرافیانمون شروع کنیم به دعوت کردن.» می نویسد: «من پوستر می سازم. متن دعوتشم می‌نویسم. بسم الله» گروه به گروه می‌گردد، ایتا، شاد، بله، روبیکا را زیر و رو می‌کند. با خودش می‌گوید: «دستانم باید جور پاهایم را هم بکشد.» بعد از چند روز توی گروه کلاسی‌اش برایَ دخترانش هم متن می‌نویسد. -خانم قربونتون برم، خوبین؟ چقد خوشحالم که پیامتونو می‌بینم. رها می‌نویسد: «خانم دعا می‌کنم جنگ تموم بشه، شمام خوب بشین خودتون برگردین کلاسمون.» _ منم دلم براتون تنگ شده. باید محکم و قوی از این روزا هم بگذریم و برسیم به ساحل آرامش. دلش قرص نمی‌شود. متن دعوت را کوتاه می‌کند و تک به تک پیامک می‌کند. زنگ می‌زند. حاج مهدی توی تلویزیون می‌خواند: «که جنگ است و نباشد فرصت زانو بغل کردن....» ادامه‌اش را زیر لب زمزمه می‌کند: «که تا جان در بدن داریم، با سید علی هستیم...» بچه‌ها آرام آرام شال و کلاه می‌کنند. پسرک مدام می‌گوید: «مامان کجا میریم؟ توام میای؟» _باید با بابا برین. بابا برات پرچمم می‌گیره. قول میدم بهتون خوش بگذره. همه جا سوت و کور است. خانه، گروه. دکمه پلی را می‌زند، آ سید مرتضی می‌گوید: «... و ای بیداران گوش فرا دهید! ماییم که بار تاریخ را به دوش گرفته‌ایم تا جهان را به سرنوشت محتوم خویش برسانیم...» چشم‌هایش گرم شده است. پلک ها کم کم روی هم می‌نشیند. آری باید برای کارهای بیشتری آماده شود. رویا رستمی‌وند✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
الفبای جنگ معلم چفیه اش را خیس کرد و داد به بچه. گفت: «نفس عمیق. معلم که باشی، حتی توی میدان مین هم باید الفبا درس بدهی.» بچه هفت ساله بود. توی کلاس که نشسته بود، کاغذ و مداد رنگی آورده بود. می‌گفت: «خانم معلم، الف کوچیکه رو بلدم. ب رو هم بلدم. ج رو...» خمپاره‌ای نزدیک کلاس نشست. خاک ریخت توی کلاس. معلم صورت بچه را پاک کرد. گفت: «ج برای چیست؟» بچه فکر کرد. گفت: «ج برای جنگ؟» معلم سر تکان داد. نه. گفت: «ج برای جویبار. برای جیرجیرک. برای جوجه تیغی. برای جوانه.» بچه لبخند زد. گفت: «پس چرا ما اینجاییم؟» معلم نگاه کرد به دورها. به خط دشمن. به خاکریزی که بوی باروت می داد. گفت: «برای اینکه بچه‌ها هر جایی هم الفبا یاد بگیرند. برای اینکه یک روز همه بچه‌ها توی مدرسه‌شان بنشینند و معلم بگوید ج برای جویبار، نه برای جنگ.» شب شد. بچه خوابید. معلم پتویش را مرتب کرد. بعد نگاه کرد به ماه... صبح بچه را بیدار کرد. گفت: «بلند شو. امروز حرف دال را یاد می‌گیری.» بچه چشم‌هایش را مالید. گفت: «د برای چه؟» معلم اسلحه‌اش را برداشت. گفت: «د برای درخت. برای دوستی. برای دعا.» بچه پرسید: «برای درد هم هست؟» معلم نگاهش کرد. گفت: «هست. اما درد را آخرین حرف الفبا یاد می‌دهیم. اول باید زیبایی‌ها را یاد بگیری.» آن روز معلم به بچه یاد داد دال را. با گلوله های ترکش که ریخته بود روی زمین، برایش دال نوشت. شب که شد معلم نیامد. بچه منتظر ماند. صبح که شد معلم را آوردند. روی برانکارد... بچه دوید سمتش. گفت: «خانم معلم، دال رو یاد گرفتم.» معلم چشم باز کرد. لبخند زد. آرام گفت: «حالا نوبت سین است. سین برای سفر. برای سرو. برای ستاره.» بچه گریه کرد. معلم دستش را بلند کرد. صورت بچه را پاک کرد. گفت: «گریه نکن. معلم که باشی، حتی لحظه مرگ هم باید حرف بعدی را بگویی. برو سین را تمرین کن.» رفت... بچه ماند و خاکریز و یک دنیا حرف که معلم‌ها توی میدان جنگ با خونشان نوشتند... نرگس سهیلی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
معلم کوچک کنار اجاق آخرین کوکوها را برگرداندم و وقتی از سرخ شدن آنها مطمئن شدم، شعله را خاموش و دستانم را زیر شیر آب گرفتم. ذرات سیب‌زمینی و تخم مرغ به زحمت از دستانم جدا می‌‌شد. سر چرخاندم وبا التماس به ساعت دیواری نگاه کردم اما او بی رحمانه به پیش می‌تاخت. بوی کوکو تمام لباسم را گرفته بود. باید آن را هم عوض می‌کردم. موقع بیرون رفتن از آشپزخانه پایم به لبه‌ی همیشه مزاحم آن خورد. وجودش همیشه برایم جای سوال بود، حس کردم انگشت شستم شکست، شاید اگر روز دیگری بود کمی آن را با روغن دنبه چرب می‌کردم. ولی امروز، نه...! بوی کوکو خودش اضافه است چه برسد به بوی دنبه! لنگان لنگان به اتاق رفتم. روی تخت نشستم. نفس عمیقی کشیدم. به سرعت سراغ کمد رفتم و بالاخره الان در راه با پرچم سه رنگ خودم را به جمعیت رساندم. همه آمده بودند. دریک روز بارانی! ناگهان او را دیدم با لباس فرم و کوله! اما امروز که مدارس تعطیل بود! شکلاتی از گوشه‌ی کیف چرمی‌ام پیدا کردم به اوتعارف کردم! خندید وگفت: «خاله روزه ام!» - مگه چندسالته عزیزم؟! - هفت سال، اما دلم می‌خواست امروز مثل بچه‌های شهید میناب منم روزه باشم، می‌خوام با زبون روزه و با لباس فرم مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل بگم! خدا اینطوری زودتر اونا را می‌کشه! سرجا خشکم زد، زمانه عوض شده، به جای اینکه ما به کودکان‌مان بیاموزیم باید پای کلاس درس آنها بنشینیم! با عجله گوشی را در آوردم تا از او عکس بگیرم اما درحال رفتن بود، پشت به من و در میان جمعیت، باحسرت از دوربین گوشی نگاهش کردم، چه با صلابت قدم بر می‌داشت مثل یک معلم اما با جثه‌ای کوچک! زهرا زرگران✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*از همان کودکی* ماشین‌هایش را پشت سر هم چید. به مادرش گفت: «مامان، ببین دارم راهپیمایی بازی می‌کنم.» فائزه فداکار✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht