eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
535 دنبال‌کننده
736 عکس
42 ویدیو
51 فایل
از میدان کلمه‌ها تا قله تربیت 🙌 ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/DHZ7EhRX1q ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ طرح در نمایشنامه چیست؟ طرح (یا به یونانی: میتوس؛ به انگلیسی: پلات؛ و به فرانسوی: پلان) برای نخستین بار در پوئتیک ارسطو مطرح شد و در گذر زمان، معانی گوناگونی یافت. در زبان فارسی، «طرح» معادل‌هایی نظیر پیرنگ، افسانه، مضمون، داستان و توطئه دارد. «فرهنگ پنگوئن» طرح را این‌گونه تعریف کرده است: «در نمایشنامه، شعر و یا داستان، طرح عبارت است از نقشه، نظم و شکلی از حوادث.» به بیانی دیگر، حوادث و شخصیت‌ها طوری در اثر شکل می‌یابند که باعث کنجکاوی و تعلیق مخاطب می‌شوند؛ به‌گونه‌ای که مخاطب در پی تعقیب حوادث می‌رود و می‌خواهد علت وقوع آن‌ها را بفهمد. طرح از نظر زبانی، دارای سه زمان دستوری است: ۱. چرا آن حادثه اتفاق افتاد؟ ۲. چرا این ماجرا در حال اتفاق است؟ ۳. آیا حادثه‌ای اتفاق خواهد افتاد؟ بهنام میرزایی ✍ مدرس نمایشنامه نویسی ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ «لاحول و ولا» ذکرِ لبم بود و مدام است در مذهبِ ما، ذکرِ خدا اصلِ کلام است بر پا شد عزای تو و دل سمتِ تو چرخید سمتِ تو نمازِ من و این قبله مدام است حاشا که بگویم به جز از حق، صنمی هست! اما به خدا، عشقِ حسین حُسنِ ختام است سمیرا رفیعی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ اینک نوبت ماست... بعثت؟ واژه‌ای که گمان می‌کنم باید بیشتر درباره‌اش تأمل کنم. وقتی در سینهٔ پیامبر اکرم(ص) جوششی برای دین خدا پدید آمد و برای دعوت به دین حق برانگیخته شد، ما را چه به برانگیخته شدن؟ او پیامبر است و ما بندگانِ زمین. وقتی تشنه می‌شویم، برای رفع تشنگی برمی‌خیزیم. مهم نیست چقدر سخت باشد؛ موانع را کنار می‌زنیم، لیوانی را می‌شوییم، به دنبال آب زلال می‌گردیم و تمام تلاشمان را می‌کنیم تا به مقصود برسیم. شاید برای ما، مبعوث شدن به همین سادگی باشد. درست است؛ برانگیختن و مبعوث شدن، چنین جوششی در دل ما ایجاد می‌کند که برخیزیم و به میدان بیاییم؛ اینکه هرکس با هر سلاحی که از ایمانش ساخته است، وارد میدان شود؛ با قلمش، با گفتارش، با فکرش و با هنرش. حالا تو به میدان بیا و از برانگیختگیِ خود بگو. هر یک از ما در دلِ لحظه‌های مبهم زندگی، «بعثتی» شخصی داریم؛ اما بعثتِ حقیقی آن نیست که تنها یک دل را بلرزاند، بلکه آن جوششِ جمعی است که جامعه را از قالب‌های کهنهٔ نابرابری، جهل و رکود بیرون می‌کشد. ما به جای آنکه منتظر پیامبری دیگر باشیم، می‌توانیم خود، مبعوثِ تحول اجتماعی شویم؛ با تحلیل ریشه‌های فقر، با برنامه‌ریزی برای عدالت آموزشی و با دیدنِ زخم‌هایی که سال‌هاست بر پیکر جامعه نشسته‌اند و مرهمی جز ارادهٔ همگانی نمی‌پذیرند. بعثتِ امروزِ ما، ایستادن در کنار همنوع است، نه در برابر او؛ گشودن راهی برای همهٔ تشنگان است، نه برداشتن تنها یک لیوان آب. آن‌گاه که به جای سرزنشِ فردِ محروم، زنجیرهای محرومیت را یکی‌یکی از هم می‌گسلیم، به‌راستی برانگیخته شده‌ایم. حالا بگو: تو برای درمان کدام دردِ کهنهٔ این جامعه، امروز برمی‌خیزی؟ محمدجواد رحمن‌پور✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🟢 شماره اول مجموعه کمیک همانوشت 🔺طناز جنگ «روایت معلمانه یک شکست آشکار» ✍نویسنده: خاطره کردفیلابی 🏞طراح و تصویرگر: محمدجواد رحمن‌پور ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ تنگیِ پیراهنِ ماه بی‌تو... شب، پیراهنِ تنگی‌ست که به تن آسمان نمی‌رود. تو آن‌سوی مرزهای سکوت، در آغوش نوری؛ و ما این‌جا، در امتدادِ یادت، چون شبنمی بر گونهٔ صبح... آرام، می‌گرییم و جوانه می‌زنیم. آن‌جا که تویی، دلتنگی چه رنگی‌ست؟ سمیرا رفیعی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 📢 همانوشت؛ پاتوقِ قلمِ معلمانِ هنرمند و انقلابی سلام به معلم‌های عزیزِ سراسر کشور 🌱 دنبال فضایی می‌گردی که دغدغه‌های تربیتیت رو با هنر و قلم گره بزنی؟ ✨ اینجا قرار است: ✍️ متن ادبی، داستانک، نمایشنامه، جستار، طنز و روایت بخوانی و بنویسی 🎧 کتاب صوتی (مثل «دغدغه‌های فرهنگی») گوش کنی 📚 دوره و وبینار نویسندگی ببینی 🎁 تو چالش و مسابقه شرکت کنی و جایزه بگیری 🔍 در جلسات نقد متن، نوشته‌ات را قوی کنی معلم؛ معمارِ جان و راویِ حقیقت با زدن روی لینک به جمع ما بپیوندید👇 بله: 🖇 http://ble.ir/join/HskpJev8bb ایتا: 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ گزیده نمایشنامه گره آخر دایه: رستم… رستم داری گریه می‌کنی؟ یادت رفته کی هستی؟ بالاخره نمردم و اشک رستم‌‌پهلوان رو دیدم. پدر: کدام رستم‌پهلوان، زن؟ رستم‌پهلوانت دیگه شده رستم در حمام! چرا دست‌بردارش نیستی؟ چرا؟ دایه: خیلی عوض شدی رستم… خیلی. یعنی تو همون رستمی که از آسمان خدا ستاره می‌چید و رو دانه‌های باران راه می‌رفت؟ یعنی تو همون رستمی که سراسر این خاک واسه گرفتن یه نشانی از کوهسار زیر پات گذاشتی؟ نه، تو اون رستم نیستی. عوض شدی مرد… عوض شدی. پدر: بسه دیگه… چه خبرته؟ معرکه گرفتی؟ در و همسایه رو جمع کردی که چی بشه؟ رستمت از بی‌کسی و بی‌پشتی مرده… حالیته خاور؟ رستمت بی‌‌پشته… پشتیبان ندارم… (دایه اشاره می‌کند به من) تو… تو جای خودته داری خاور… تو… (گریز می‌زند) امروز افراسیاب رو دیدم. دایه (وحشت‌زده): افراسیاب؟! پدر: ها… افراسیاب. می‌خواد بیاد قالی رو ببره… خدا کنه قالی خوب بافته شده باشه. اگه مثل دفعه‌های قبل بگه کنارش شمشیریه… چه می‌دانم… دو رج، سه رج کم داره… چرا این‌جوری بافته؟ چرا اون‌جوری نبافته؟ هر چه زودتر گره آخر فرش رو بزنید و خلاص. دایه: نه… این یکی دیگه نه… این یکی رو نمی‌ذارم بفروشی… نمی‌ذارم! پدر: چرا حالیت نیست زن؟ ما پول این فرش رو پیش‌پیش از افراسیاب گرفتیم. پیش‌خورش کردیم. دایه: اگه قالی رو بفروشی، کویار دق‌مرگ می‌شه. تو رو ارواح خاک پیر بابا، از این یکی بگذر. پدر: قسم نده زن. نمی‌توانم… طلبکارها پاشنه‌ی در رو از جا می‌کنن. قرض مردمه، باید داد. دایه: کویار این قالی رو واسه کوهسار بافته. پدر: بافته که بافته… قالی سلیمان که نبافته! دایه: آخرین اسیرها دارن می‌آن… خبرشان آمده. پدر: اسیرها آزاد شدن و خلاص… دیدی که هیچ‌کس از کوهسار خبر نداشت. از کجا معلوم دیگه اسیری مانده باشه؟ شایدم شهید شده… از این شهیدهایی که هیچ نشانی ازشان نمی‌مونه… دایه: آمدن کوهسار تنها راه نجات کویاره… خدایا خودت کمک کن. پدر: تنها راه نه زن… تنها راه نه… او باید شوهر کنه… دایه: (ناباورانه) شوهر کنه؟ مگه می‌شه؟ او شوهر داره! پدر: شوهر داره… هم… شوهر نه… نامزد… نامزدی که هفت ساله گذاشته و رفته. دایه: بالاخره‌اش که چی؟ بالاخره یه روزی پیداش می‌شه. پدر: این حرف من نیست… دکترها می‌گن… مگه به خودت هم نگفتن؟ تنها راه خوب شدنش اینه که از تنهایی دربیاد، همین… دایه: نمی‌دانم… نمی‌دانم. بهنام میرزایی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله