━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
متن شماره سه
اگر قلمم فرصت داشت برای آخرین بار بر تن سپید کاغذ بلغزد، برای تو مینوشت؛ برای تو ای «وطن» که هم ریشهای و هم زخم.
مینوشتم که ما در آغوش تو بزرگ شدیم، با طعم گسِ دلتنگیهایت و عطرِ تندِ امیدهایت. اگر این آخرین سطر باشد، میخواستم بدانی که هر کجای این جهان که باشیم، پاهایمان روی زمینِ دیگریست، اما ریشههایمان هنوز در کوچه پسکوچههای توست.
مینوشتم که تو تنها یک جغرافیا نیستی؛ تو صدای لالایی مادرهایی، تو بغضِ پنهانِ پدرهایی، و تو آن شوقِ غریبی هستی که با شنیدن نامت در رگهایمان میدود. اگر قلمم فقط برای یک واژهی دیگر جوهر داشت، آن را به نام تو تمام میکردم.
نه برای آنچه که بر تو گذشت، بلکه برای آن نوری که میدانم روزی از لابلای صخرههای سختت جوانه میزند. برای تو مینوشتم که: «بمان و دوباره سبز شو؛ که ما تمامِ ناتماممان را در تو جا گذاشتهایم.»
«برای ایران، که همیشگیترین خانهی قلب ماست.»
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
متن شماره چهار
اگر قلمم برای آخرین بار مجال نوشتن داشت، برای وطنم چنین مینوشت:
سلام ای سرزمین آبی من، ای آشنای غریب، ای مادر زخمی روزگار… چه بر تو گذشته است که اینگونه شکسته، اینگونه خاموش و اینگونه پریشان ایستادهای؟ بگو، کدام درد گلویت را بسته است؟ کدام اندوه، این سکوت سنگین را بر لبانت نشانده است؟ سرزمین من، با من سخن بگو… از رنجهایت بگو، از ترکهای تنت، از زخمهای کهنه و تازهات، از خشکی جانت، از روزهایی که بر تو گذشته و تو را اینچنین خسته کرده است. به خدا که میشنومت. به حرمت قلب شکستهات، به عظمت صبوریات، من صدای فروخوردهات را میشنوم. تو غرق شدهای؛ نه در آب، که در خشکی، در سردی، در تاریکی، در نامهربانی و در زخم ناجوانمردیها. و من سراپا گوشم برای شنیدن تو، سراپا قلبم برای تپیدن با تو. بگذار در آغوشت بگیرم، بگذار مرهمی باشم بر زخمهای عمیقت، بگذار دوباره آبیات کنم، دوباره زندهات کنم، دوباره لبخند را به لبانت بازگردانم. ای سرزمین من، ای مادر رنجکشیدهی من، میدانم چه دیدهای… میدانم که چگونه شاهد افتادن فرزندانت در آغوش خاک بودهای و چگونه داغشان را در سینهی صبورت پنهان کردهای. تو رنج کشیدهای، تو داغ دیدهای، تو شیرمردانت را از دست دادهای و داغ سید علی این داغ اندک نیست، اما تو بمان… استوار، صبور، مقاوم… که پس از این شبهای سنگین، سپیده خواهد رسید. به تو قول خواهم داد هر اتفاقی رخ دهد ما کنار تو هستیم و خدا مراقب ماست...ما به قله خواهیم رسید.
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
متن شماره پنج
اگر قلمم فرصت داشت برای آخرین بار برای وطن بنویسد...
گویا این آخرین بار است. ندای قلبم چه میگوید؟ از تک تک قدمهای خمیدهام در این خاک، از شبهای سرد زیر آسمان این دیار، از کوههای لبریز از خشم و سروهای بلند و آزاده. من از تو میگویم وطن! تو دقیقاً همان مأمن زخمی من هستی که بارها زیر گوشم زمزمه استواری و مقاومت خواندهای.
قلم من اگر روزی برای آخرین بار بنویسد، بعد از تو، ایران من، جوهرش میخشکد. قلم من به این تنهایی و غربت ابدی راضی نمیشود و مالامال غرق هیاهوی اسارت میشود. تو در فطرت من جا خوش کردهای، بدان هر کجا که زیست کنم، سربلندی تو را بیش از پیش آرزو میکنم. من با تو زندهام و با تو سرخوشم.
این انشای آخر است. بیقید و بند برایت میجنگم. بیقید و بند برای تاریخ و اصالتت میجنگم. این عهدی است که در جان من نهادینه است و قدری از ذلت وجودیام کم میکند. سرزمینم، آباد بمان تا ابد!
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
متن شماره شش
اگر قلمم فرصتی می یافت تا برای آخرین بار برای وطنم مینوشت نه از دردِ «رفتن» مینوشت و نه از غبارِ «ماندن»، که از شکوهِ «ایستادن» می سرود.
مینوشت که وطنم هنوز ریشه دارد و امید؛ اگرچه در صحرای عریان باشد، باز جوانه میزند و سبز میشود. می گفت که در میدانِ امروز، تنها «تابآوردن» است که ایران را اسطوره میسازد؛ با همّتی استوار که تنها «ایستادن» میشناسدش.
ماندن، غباری است برخاسته از بهشتِ دروغینِ عادت؛ اما ایستادن، «هبوطی» است آگاهانه از آسمانِ امنِ این بهشت به زمینِ «شدن» و «ساختن».
کدام ماندگارتر است؟ بهشتِ عادت یا زمینِ تکاپو؟ در کدامیک «انسان بودن» عمیقتر معنا میشود؟ در بهشتِ امنِ سکون، درد عشق و صبر را می چشی یا در زمینِ آشفتگی و پایداری است که معنای زندگی شکوفا میشود؟
اگر قلمم برای آخرین بار فرصتی می یافت حتماً در دفترم فریاد میزد که در «بهشتِ ماندن»، بی آنکه خود «خالق» شوی، شکوهی نیست. ماندن، چون آب یکجا که بماند، می گندد. باید ایستاد؛ ایستادنی بیدار، چون تلاطمِ دریا نه چون خوابِ آرامِ مرداب.
آنگاه که اندیشه و عزم، جسورانه میایستند و دستِ اراده، غیرتمند پرچمِ وطن را بالا میبرد، تو «خداگونه» خالقِ خویش و سرزمینت میشوی.
این شکوهِ ایستادگی است که آرامشِ انفعال را پس میزند، خلق میکند، می زاید و در تمنّایِ «ساختنی نو»، به پیشوازِ فردا میرود.
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
متن شماره هفت
اگر قلمم فرصتی مییافت تا برای آخرین بار از وطن بنویسد، و اگر اشکهایی که نه از چشمانم، که از ژرفای جانم فرو میریزند، توان نوشتن را به دستان خستهام میبخشیدند، جاننثارتر از همیشه، نخست از رنجهایش میگفتم و سپس از شکوه و زیباییهایش.
اما چگونه از غمهایش بگویم؛ از سرزمینی که حاضرم یکتنه بار تمام اندوه و مشقتش را بر دوش بکشم؟
ای ایرانِ من، ای ایرانِ زیبای من، ای مادرِ سپیدموی من...
چه کسی میداند هنگامی که گلهای نوشکفتهات را از شاخهٔ زندگی چیدند، چه بر تو گذشت؟ چه کسی میداند وقتی نوگلانت را پیش از شکفتن پرپر کردند، چگونه در سوگشان خمیدی؟
آری، از شهیدان تو سخن میگویم؛ از فرزندان پاک این خاک، از دخترانی به لطافت ماه و به پاکی آسمان. تو در سوگ آنان داغدار شدی، ایرانِ من؛ و من از این اندوه میگویم تا فریاد بزنم زخمی را که بر جانت نشست، تا جهانیان بدانند دیار من چه رنجهایی را تاب آورده است.
اما این دردها هرگز تو را از پای ننشاند. این رنجها، همچون آتشی در کورهٔ تاریخ، ارادهات را استوارتر و قامتت را افراشتهتر ساخت. تو از دل طوفانها گذشتی و همچنان پابرجا ماندی؛ مقتدر، سرافراز و استوار.
و اما شکوه تو...
زبان از وصف زیباییهایت قاصر است.
از دامان گستردهٔ دشتهایت بگویم یا از آینهٔ زلال آسمانت؟ از آغوش سبز جنگلهایت بگویم یا از شهرها و آبادیهایی که هر یک داستانی از عشق و زندگی در دل دارند؟
گویی خداوند گوشهای از بهشت جاودان خویش را بر زمین نهاده و نام آن را ایران گذاشته است.
از هیبت دریای خزر، از شکوه تخت جمشید، از بارگاه ملکوتی قدس رضوی، از سپیدی سرافراز دماوند و از عظمت رشتهکوههای البرز چه بگویم که حق مطلب ادا شود؟
جایجای این سرزمین، جلوهای از زیبایی، تاریخ، ایمان و اقتدار است. هر وجب از خاکش روایتی از ایستادگی و هر ذره از آن یادگاری از مردمانی بزرگ و شریف را در خود جای داده است.
پس ای ایرانِ من، ای سرزمینِ شهیدپرور، ای مهدِ فرهنگ و شکوه؛ تا جان در بدن دارم، به بودنت میبالم، به نامت افتخار میکنم و عشق تو را در قلب خویش زنده نگاه خواهم داشت.
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
کدام متن را میپسندید؟ (میتوانید چند متن انتخاب کنید)
برای شرکت در نظرسنجی 👇
https://ble.ir/Homanevesht/3688082353094727743/1781771880732
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
چالشکده متن برتر را اعلام میکند:
متن شماره هفت
نویسندهمعلم آسیه نجاتی پرداز🌱
چالش هفته بعد:
بازارسال متنها و معرفی کانال
🎁جایزه چالش:
کتاب مدیر مدرسه اثر جلال آل احمد
مهلت فرایند معرفی: ۱۹ تیرماه
جایزه به فردی تعلق میگیرد که بالاترین بازارسال را داشته باشد و همچنین فرایند را برای ادمین ارسال کند👇
@Writing_team_1405
#چالشکده
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
دیدگاه با نقد ادبیکده، روایتکده، داستانکده، طنزکده، جستارکده، شعرکده، نمایشنامهکده رأس ساعت ۱۶ الی ۱۶:۳۰ همراه شماست.
گروه دیدگاه👇
http://ble.ir/join/J9wVbhE47t
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
از پنجره تا کربلا
این روزها هوا عجیب آلوده به غم است. حسی که نمیشود بازگویم؛ چون گفتنی نیست، حسکردنی است.
سکوتی مبهم بر در و دیوارهای شهر نشسته است و غم، کمکم چهرهاش را پررنگتر میکند.
چه شده؟
نمِ اشکِ هوا برای چیست؟
تبِ داغدارِ زمین از پیِ کیست؟
چرا پرندگان آواز نمیخوانند؟
و پروانهها، قهرآلود، شهر را ترک کردهاند؟
به فنجان چای خیره میشوم... داغ است. چشمانم را به پنجره میدوزم.
از گنبد مسجد، پرچمی خودنمایی میکند و در آغوش باد میچرخد؛ پرچمی سیاه با خطی سرخ:
«یاحسین (ع)».
خیالم از هم گسسته میشود. نمنم، از گوشهٔ چشمانم، اشکها راهیِ مقصد میشوند.نام تو با من چه میکند، حسین جانم؟
چرا حتی فکر کردن به تو، ای آقای من، اینقدر دلانگیز است؟
چرا با اینکه فرسخها دوری، تو را درست مقابل چشمانم حس میکنم؟
آری... محرم آمده است.
ماه عشق و ایثار؛ ماه سوگ تو. فصلی که عطر بندگی و زندگی را با خود آورده است. برای همین است که شهر، رنگ دیگری به خود گرفته است.
چه کنم، آقای من؟
تربت کربلایت برای منِ درمانده، معجزه است. مگر میشود نامت بر زبان جاری شود و دل آرام نگیرد؟
حسین جان...
من نه از جنس یارانت هستم و نه ادعای وفاداری دارم؛ اما دلم گواهی میدهد که هرگاه در پیچوخم زندگی درمانده شدهام، نام تو چراغ راهم بوده است. چه رازی در نام تو نهفته است که دلهای شکسته را آرام میکند؟
چه سِرّی در کربلایت جاری است که پس از قرنها، هنوز اشکها را روان میسازد؟
باد آرامتر میوزد. پرچم سیاه همچنان در آغوش آسمان میرقصد. و من، در میان هیاهوی این دنیا، دلم را به همان پرچم گره میزنم.
شاید تمام دارایی من همین باشد...
همین عشقِ بیادعا...
همین اشکِ بیاختیار...
و همین امید که روزی، میان انبوه گناه و غفلت،
نگاه مهربانت دستم را بگیرد و هرگز رهایم نکند.
محرم آمد. و من دوباره مسافر کوچههای دلتنگی شدهام؛ کوچههایی که انتهای همهشان به کربلای تو میرسد...
نویسندهمعلم آسیه نجاتی پرداز ✍
#ادبیکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله