eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
535 دنبال‌کننده
736 عکس
42 ویدیو
51 فایل
از میدان کلمه‌ها تا قله تربیت 🙌 ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/DHZ7EhRX1q ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ متن شماره شش اگر قلمم فرصتی می یافت تا برای آخرین بار برای وطنم می‌نوشت نه از دردِ «رفتن» می‌نوشت و نه از غبارِ «ماندن»، که از شکوهِ «ایستادن» می‌ سرود. می‌‌نوشت که وطنم هنوز ریشه دارد و امید؛ اگرچه در صحرای عریان باشد، باز جوانه می‌زند و سبز می‌شود. می گفت که در میدانِ امروز، تنها «تاب‌آوردن» است که ایران را اسطوره می‌سازد؛ با همّتی استوار که تنها «ایستادن» می‌شناسدش. ماندن، غباری است برخاسته از بهشتِ دروغینِ عادت؛ اما ایستادن، «هبوطی» است آگاهانه از آسمانِ امنِ این بهشت به زمینِ «شدن» و «ساختن». کدام ماندگارتر است؟ بهشتِ عادت یا زمینِ تکاپو؟ در کدام‌یک «انسان بودن» عمیق‌تر معنا می‌شود؟ در بهشتِ امنِ سکون، درد عشق و صبر را می چشی یا در زمینِ آشفتگی و پایداری است که معنای زندگی شکوفا می‌شود؟ اگر قلمم برای آخرین بار فرصتی می یافت حتماً در دفترم فریاد می‌زد که در «بهشتِ ماندن»، بی آنکه خود «خالق» شوی، شکوهی نیست. ماندن، چون آب یکجا که بماند، می گندد. باید ایستاد؛ ایستادنی بیدار، چون تلاطمِ دریا نه چون خوابِ آرامِ مرداب. آن‌گاه که اندیشه و عزم، جسورانه می‌ایستند و دستِ اراده، غیرتمند پرچمِ وطن را بالا می‌برد، تو «خداگونه» خالقِ خویش و سرزمینت می‌شوی. این شکوهِ ایستادگی است که آرامشِ انفعال را پس می‌زند، خلق می‌کند، می زاید و در تمنّایِ «ساختنی نو»، به پیشوازِ فردا می‌رود. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ متن شماره هفت اگر قلمم فرصتی می‌یافت تا برای آخرین بار از وطن بنویسد، و اگر اشک‌هایی که نه از چشمانم، که از ژرفای جانم فرو می‌ریزند، توان نوشتن را به دستان خسته‌ام می‌بخشیدند، جان‌نثارتر از همیشه، نخست از رنج‌هایش می‌گفتم و سپس از شکوه و زیبایی‌هایش. اما چگونه از غم‌هایش بگویم؛ از سرزمینی که حاضرم یک‌تنه بار تمام اندوه و مشقتش را بر دوش بکشم؟ ای ایرانِ من، ای ایرانِ زیبای من، ای مادرِ سپیدموی من... چه کسی می‌داند هنگامی که گل‌های نوشکفته‌ات را از شاخهٔ زندگی چیدند، چه بر تو گذشت؟ چه کسی می‌داند وقتی نوگلانت را پیش از شکفتن پرپر کردند، چگونه در سوگشان خمیدی؟ آری، از شهیدان تو سخن می‌گویم؛ از فرزندان پاک این خاک، از دخترانی به لطافت ماه و به پاکی آسمان. تو در سوگ آنان داغدار شدی، ایرانِ من؛ و من از این اندوه می‌گویم تا فریاد بزنم زخمی را که بر جانت نشست، تا جهانیان بدانند دیار من چه رنج‌هایی را تاب آورده است. اما این دردها هرگز تو را از پای ننشاند. این رنج‌ها، همچون آتشی در کورهٔ تاریخ، اراده‌ات را استوارتر و قامتت را افراشته‌تر ساخت. تو از دل طوفان‌ها گذشتی و همچنان پابرجا ماندی؛ مقتدر، سرافراز و استوار. و اما شکوه تو... زبان از وصف زیبایی‌هایت قاصر است. از دامان گستردهٔ دشت‌هایت بگویم یا از آینهٔ زلال آسمانت؟ از آغوش سبز جنگل‌هایت بگویم یا از شهرها و آبادی‌هایی که هر یک داستانی از عشق و زندگی در دل دارند؟ گویی خداوند گوشه‌ای از بهشت جاودان خویش را بر زمین نهاده و نام آن را ایران گذاشته است. از هیبت دریای خزر، از شکوه تخت جمشید، از بارگاه ملکوتی قدس رضوی، از سپیدی سرافراز دماوند و از عظمت رشته‌کوه‌های البرز چه بگویم که حق مطلب ادا شود؟ جای‌جای این سرزمین، جلوه‌ای از زیبایی، تاریخ، ایمان و اقتدار است. هر وجب از خاکش روایتی از ایستادگی و هر ذره از آن یادگاری از مردمانی بزرگ و شریف را در خود جای داده است. پس ای ایرانِ من، ای سرزمینِ شهیدپرور، ای مهدِ فرهنگ و شکوه؛ تا جان در بدن دارم، به بودنت می‌بالم، به نامت افتخار می‌کنم و عشق تو را در قلب خویش زنده نگاه خواهم داشت. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ کدام متن را می‌پسندید؟ (می‌توانید چند متن انتخاب کنید) برای شرکت در نظرسنجی 👇 https://ble.ir/Homanevesht/3688082353094727743/1781771880732 ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ چالش‌کده متن برتر را اعلام می‌کند: متن شماره هفت نویسنده‌معلم آسیه نجاتی پرداز🌱 چالش هفته بعد: بازارسال متن‌ها و معرفی کانال 🎁جایزه چالش: کتاب مدیر مدرسه اثر جلال آل احمد مهلت فرایند معرفی: ۱۹ تیرماه جایزه به فردی تعلق می‌گیرد که بالاترین بازارسال را داشته باشد و همچنین فرایند را برای ادمین ارسال کند👇 @Writing_team_1405 ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ دیدگاه با نقد ادبی‌کده، روایت‌کده، داستان‌کده، طنزکده، جستارکده، شعرکده، نمایشنامه‌کده رأس ساعت ۱۶ الی ۱۶:۳۰ همراه شماست. گروه دیدگاه👇 http://ble.ir/join/J9wVbhE47t ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🟢 شماره دوم مجموعه کمیک همانوشت 🔺سکانس تفکر فراتر از یک هوش مصنوعی ساده ✍نویسنده: خاطره کردفیلابی 🏞طراح و تصویرگر: محمدجواد رحمن‌پور ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ از پنجره تا کربلا این روزها هوا عجیب آلوده به غم است. حسی که نمی‌شود بازگویم؛ چون گفتنی نیست، حس‌کردنی‌ است. سکوتی مبهم بر در و دیوارهای شهر نشسته است و غم، کم‌کم چهره‌اش را پررنگ‌تر می‌کند. چه شده؟ نمِ اشکِ هوا برای چیست؟ تبِ داغدارِ زمین از پیِ کیست؟ چرا پرندگان آواز نمی‌خوانند؟ و پروانه‌ها، قهرآلود، شهر را ترک کرده‌اند؟ به فنجان چای خیره می‌شوم... داغ است. چشمانم را به پنجره می‌دوزم. از گنبد مسجد، پرچمی خودنمایی می‌کند و در آغوش باد می‌چرخد؛ پرچمی سیاه با خطی سرخ: «یاحسین (ع)». خیالم از هم گسسته می‌شود. نم‌نم، از گوشهٔ چشمانم، اشک‌ها راهیِ مقصد می‌شوند.نام تو با من چه می‌کند، حسین جانم؟ چرا حتی فکر کردن به تو، ای آقای من، این‌قدر دل‌انگیز است؟ چرا با این‌که فرسخ‌ها دوری، تو را درست مقابل چشمانم حس می‌کنم؟ آری... محرم آمده است. ماه عشق و ایثار؛ ماه سوگ تو. فصلی که عطر بندگی و زندگی را با خود آورده است. برای همین است که شهر، رنگ دیگری به خود گرفته است. چه کنم، آقای من؟ تربت کربلایت برای منِ درمانده، معجزه است. مگر می‌شود نامت بر زبان جاری شود و دل آرام نگیرد؟ حسین جان... من نه از جنس یارانت هستم و نه ادعای وفاداری دارم؛ اما دلم گواهی می‌دهد که هرگاه در پیچ‌وخم زندگی درمانده شده‌ام، نام تو چراغ راهم بوده است. چه رازی در نام تو نهفته است که دل‌های شکسته را آرام می‌کند؟ چه سِرّی در کربلایت جاری است که پس از قرن‌ها، هنوز اشک‌ها را روان می‌سازد؟ باد آرام‌تر می‌وزد. پرچم سیاه همچنان در آغوش آسمان می‌رقصد. و من، در میان هیاهوی این دنیا، دلم را به همان پرچم گره می‌زنم. شاید تمام دارایی من همین باشد... همین عشقِ بی‌ادعا... همین اشکِ بی‌اختیار... و همین امید که روزی، میان انبوه گناه و غفلت، نگاه مهربانت دستم را بگیرد و هرگز رهایم نکند. محرم آمد. و من دوباره مسافر کوچه‌های دلتنگی شده‌ام؛ کوچه‌هایی که انتهای همه‌شان به کربلای تو می‌رسد... نویسنده‌معلم آسیه نجاتی پرداز ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ «کشک یا خط قرمز؟» آقای نخبه می‌گوید: «به من گفتن کشکه!» آقا سیدعلی تعجب می‌کند و می‌پرسد: «چی گفتن؟!» یاد وقت‌هایی می‌افتم که بچه‌ها به پدرشان پناه می‌برند. نخبهٔ جوان بیشتر از این نمی‌توانست خودمانی و مثل یک شاکی، به درددل بایستد! جسورانه تکرار می‌کند: «گفتن کشکه!» همین چند لحظه پیش بود که از جایش در میان جمعیت حسینیه بلند شد. اصرار پشت اصرار که حرف بزند. مرغش یک پا داشت و کوتاه نمی‌آمد. آقا اجازه‌اش را داد و او بالاخره پشت تریبون ایستاد. حتماً آقای نخبه کلی ذوق کرده بود که می‌توانست بدون قرار قبلی، بدون متن از پیش آماده و مثل پسری با پدرش، با رهبرش حرف بزند. آن هم بعد از همهٔ آن نخبه‌ها که تا به این دیدار برسند، بارها متن‌هایشان را زیر و رو کرده بودند تا مبادا چیزی نابجا بگویند. نخبهٔ جوان انگار متهمی را به دادگاه عدل علی آورده باشد، شروع می‌کند به تعریف از خودش و شکایت از برخی مسئولان. کارهای جهادی، فرهنگی، علمی و هرچه در چنته دارد، برای پدرش رو می‌کند. چه شیک‌وپیک و کت‌وشلوارپوش هم آمده است! حضرت آقا به حرف‌هایش دل می‌دهد. می‌داند که از وقت سخنان خودش کم می‌شود. می‌داند که این صحبت هماهنگ نشده و اصلاً چه تضمینی هست که پسر جوان شیطنت نکند و خدایی نکرده حرفی نامناسب نزند؟ چشم‌هایم از حدقه بیرون زد. یعنی درست شنیدم؟ این آقا بودند که گفتند: «غلط کردند»؟! اگر شاخ در می‌آوردم عجیب نبود. گله‌ها و شکایت‌های آن جوان کار خودش را کرده بود. این‌طور پدرانه برای یک استعداد جوان ناراحت شوی و همان‌جا مسئولی را این‌گونه توبیخ کنی، شاخ درآوردن ندارد؟ آن هم در حضور آن همه دانشجو که یکی مثل من هم میانشان نشسته بود. جوجه‌دانشجو بودم؛ هنوز سه چهار سال اول فعالیتم بود. اما نه، ندارد. گرچه آن زمان نمی‌دانستم که شاخ درآوردن ندارد؛ چون هنوز ندیده بودم که آقای ما چقدر جوانان و نخبگان کشور را دوست دارند و برایشان ارزش قائل‌اند. نمی‌دانستم رفتارهای نادرست برخی مسئولان چقدر می‌تواند ایشان را ناراحت و عصبانی کند. هیچ‌وقت این پرده از دیدار نخبگان رسانه‌ای نشد. حتماً ملاحظاتی در میان بوده است. سال بعد که به دیدار رفته بودم، دوباره همان جوان نخبه از جایش بلند شد. می‌خواست حرف بزند. چه خوش‌اشتها بود که می‌خواست دوباره محبت و توجه آقاجانمان را روزیِ خودش کند. گفت: «من همونم که پارسال صحبت کردم.» آقا جان خندید و گفت: «خب، پس همون پارسال بسه!» همه خندیدیم. جوان کمی اصرار کرد، اما وقتی دید دیگر قسمتش نیست، سر جایش نشست. و این‌گونه بود که آنچه در آن یک سال بر آن جوان گذشته بود، لو نرفت. اصلاً پایان‌های باز را دوست ندارم. هنوز هم کنجکاوم. آیا آن مسئول محترم، آن غلطی را که کرده بود اصلاح کرد یا نه؟ اما گمان می‌کنم پاسخ مثبت باشد. آن آقای جوان را به یاد دارم؛ خندان بود. چهره‌اش راضی و خوشحال به نظر می‌رسید و مثل پارسال، شیک‌وپیک هم آمده بود. نویسنده‌معلم فائزه فداکار✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله