eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
535 دنبال‌کننده
736 عکس
42 ویدیو
51 فایل
از میدان کلمه‌ها تا قله تربیت 🙌 ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/DHZ7EhRX1q ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ از پنجره تا کربلا این روزها هوا عجیب آلوده به غم است. حسی که نمی‌شود بازگویم؛ چون گفتنی نیست، حس‌کردنی‌ است. سکوتی مبهم بر در و دیوارهای شهر نشسته است و غم، کم‌کم چهره‌اش را پررنگ‌تر می‌کند. چه شده؟ نمِ اشکِ هوا برای چیست؟ تبِ داغدارِ زمین از پیِ کیست؟ چرا پرندگان آواز نمی‌خوانند؟ و پروانه‌ها، قهرآلود، شهر را ترک کرده‌اند؟ به فنجان چای خیره می‌شوم... داغ است. چشمانم را به پنجره می‌دوزم. از گنبد مسجد، پرچمی خودنمایی می‌کند و در آغوش باد می‌چرخد؛ پرچمی سیاه با خطی سرخ: «یاحسین (ع)». خیالم از هم گسسته می‌شود. نم‌نم، از گوشهٔ چشمانم، اشک‌ها راهیِ مقصد می‌شوند.نام تو با من چه می‌کند، حسین جانم؟ چرا حتی فکر کردن به تو، ای آقای من، این‌قدر دل‌انگیز است؟ چرا با این‌که فرسخ‌ها دوری، تو را درست مقابل چشمانم حس می‌کنم؟ آری... محرم آمده است. ماه عشق و ایثار؛ ماه سوگ تو. فصلی که عطر بندگی و زندگی را با خود آورده است. برای همین است که شهر، رنگ دیگری به خود گرفته است. چه کنم، آقای من؟ تربت کربلایت برای منِ درمانده، معجزه است. مگر می‌شود نامت بر زبان جاری شود و دل آرام نگیرد؟ حسین جان... من نه از جنس یارانت هستم و نه ادعای وفاداری دارم؛ اما دلم گواهی می‌دهد که هرگاه در پیچ‌وخم زندگی درمانده شده‌ام، نام تو چراغ راهم بوده است. چه رازی در نام تو نهفته است که دل‌های شکسته را آرام می‌کند؟ چه سِرّی در کربلایت جاری است که پس از قرن‌ها، هنوز اشک‌ها را روان می‌سازد؟ باد آرام‌تر می‌وزد. پرچم سیاه همچنان در آغوش آسمان می‌رقصد. و من، در میان هیاهوی این دنیا، دلم را به همان پرچم گره می‌زنم. شاید تمام دارایی من همین باشد... همین عشقِ بی‌ادعا... همین اشکِ بی‌اختیار... و همین امید که روزی، میان انبوه گناه و غفلت، نگاه مهربانت دستم را بگیرد و هرگز رهایم نکند. محرم آمد. و من دوباره مسافر کوچه‌های دلتنگی شده‌ام؛ کوچه‌هایی که انتهای همه‌شان به کربلای تو می‌رسد... نویسنده‌معلم آسیه نجاتی پرداز ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ «کشک یا خط قرمز؟» آقای نخبه می‌گوید: «به من گفتن کشکه!» آقا سیدعلی تعجب می‌کند و می‌پرسد: «چی گفتن؟!» یاد وقت‌هایی می‌افتم که بچه‌ها به پدرشان پناه می‌برند. نخبهٔ جوان بیشتر از این نمی‌توانست خودمانی و مثل یک شاکی، به درددل بایستد! جسورانه تکرار می‌کند: «گفتن کشکه!» همین چند لحظه پیش بود که از جایش در میان جمعیت حسینیه بلند شد. اصرار پشت اصرار که حرف بزند. مرغش یک پا داشت و کوتاه نمی‌آمد. آقا اجازه‌اش را داد و او بالاخره پشت تریبون ایستاد. حتماً آقای نخبه کلی ذوق کرده بود که می‌توانست بدون قرار قبلی، بدون متن از پیش آماده و مثل پسری با پدرش، با رهبرش حرف بزند. آن هم بعد از همهٔ آن نخبه‌ها که تا به این دیدار برسند، بارها متن‌هایشان را زیر و رو کرده بودند تا مبادا چیزی نابجا بگویند. نخبهٔ جوان انگار متهمی را به دادگاه عدل علی آورده باشد، شروع می‌کند به تعریف از خودش و شکایت از برخی مسئولان. کارهای جهادی، فرهنگی، علمی و هرچه در چنته دارد، برای پدرش رو می‌کند. چه شیک‌وپیک و کت‌وشلوارپوش هم آمده است! حضرت آقا به حرف‌هایش دل می‌دهد. می‌داند که از وقت سخنان خودش کم می‌شود. می‌داند که این صحبت هماهنگ نشده و اصلاً چه تضمینی هست که پسر جوان شیطنت نکند و خدایی نکرده حرفی نامناسب نزند؟ چشم‌هایم از حدقه بیرون زد. یعنی درست شنیدم؟ این آقا بودند که گفتند: «غلط کردند»؟! اگر شاخ در می‌آوردم عجیب نبود. گله‌ها و شکایت‌های آن جوان کار خودش را کرده بود. این‌طور پدرانه برای یک استعداد جوان ناراحت شوی و همان‌جا مسئولی را این‌گونه توبیخ کنی، شاخ درآوردن ندارد؟ آن هم در حضور آن همه دانشجو که یکی مثل من هم میانشان نشسته بود. جوجه‌دانشجو بودم؛ هنوز سه چهار سال اول فعالیتم بود. اما نه، ندارد. گرچه آن زمان نمی‌دانستم که شاخ درآوردن ندارد؛ چون هنوز ندیده بودم که آقای ما چقدر جوانان و نخبگان کشور را دوست دارند و برایشان ارزش قائل‌اند. نمی‌دانستم رفتارهای نادرست برخی مسئولان چقدر می‌تواند ایشان را ناراحت و عصبانی کند. هیچ‌وقت این پرده از دیدار نخبگان رسانه‌ای نشد. حتماً ملاحظاتی در میان بوده است. سال بعد که به دیدار رفته بودم، دوباره همان جوان نخبه از جایش بلند شد. می‌خواست حرف بزند. چه خوش‌اشتها بود که می‌خواست دوباره محبت و توجه آقاجانمان را روزیِ خودش کند. گفت: «من همونم که پارسال صحبت کردم.» آقا جان خندید و گفت: «خب، پس همون پارسال بسه!» همه خندیدیم. جوان کمی اصرار کرد، اما وقتی دید دیگر قسمتش نیست، سر جایش نشست. و این‌گونه بود که آنچه در آن یک سال بر آن جوان گذشته بود، لو نرفت. اصلاً پایان‌های باز را دوست ندارم. هنوز هم کنجکاوم. آیا آن مسئول محترم، آن غلطی را که کرده بود اصلاح کرد یا نه؟ اما گمان می‌کنم پاسخ مثبت باشد. آن آقای جوان را به یاد دارم؛ خندان بود. چهره‌اش راضی و خوشحال به نظر می‌رسید و مثل پارسال، شیک‌وپیک هم آمده بود. نویسنده‌معلم فائزه فداکار✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ زوال زرد میان بوی هیزم ته‌کشیده و ته‌مانده‌ آویشن، بچه‌ها رفته بودند که روی صندلی افتادم. ماژیک‌ها از دستم سریدند و چندتایشان روی زمین ولو شدند. انرژی‌ای که تا چند لحظه پیش ماژیک توی دستم را می‌تکاند، یکباره ته کشید. بهم گفت: «واقعاً ناراحت شدی؟» حرفش جرقه‌ای را درونم شعله‌ور کرد. نفسم را از لای دندان‌هایم، عینهو آتش، دادم بیرون. چشم درشت کردم و گفتم: «خوشحال باشم؟» نگاهم به بنری افتاد که آن طرف خیابان، توی وزش ملایم باد می‌لرزید. چیزی توی گلویم سنگینی کرد. رو کردم بهش و گفتم: «هنوز تشییعش نکردیم. چطور با قاتلش بستیم؟» چشم درشت کرد. چادرش را با دست محکم گرفت و گفت: «مگه تسلیم شدیم؟» پیرمرد بالای چارپایه رفته بود و سیگاری گیرانده بود. توی هیاهوی باد صدایمان را شنیده بود که پرید وسط حرفمان: «خانم معلم، راستش من فکر نمی‌کردم این موشکایی که می‌گفتن داریم واقعی باشه. انصافاً دمشون گرم.» نگاهم به دود سیگارش که می‌لرزید و زود در هوا پخش می‌شد، قفل شد. نمی‌دانم چرا، ولی بیشتر فلفلی شدم. سارا نگاهش را به عکس روی بنر چرخید که گفت: «درسته داغ دلمون سرد نشده و نمی‌شه، ولی نگه داشتیم. با چنگ و دندون. کسی که پیروز می‌شه، امتیاز می‌ده؟» وقتی «دندون» گفت، دندان‌های سگی که چند روز پیش سارینا توی برگه‌ی نقاشی‌اش کشیده بود، جلوی چشمم نشست. وقتی ازش پرسیدم: «چی می‌خوای بکشی؟» مداد زرد را توی دستش محکم کرد، دستش را روی کاغذ گرداند و گفت: «سگ زرد.» ابروهایم را چند لحظه بالا نگه داشتم و آفرینی گفتم که ادامه داد: «خانم، می‌گن می‌خواد ایرانو بگیره. راسته؟» خون توی رگ‌هایم مثل چشمه‌ای جوشید. گفتم: «هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه.» ابروهایش توی هم رفت و گفت: «مطمئنید؟ ولی پس... چجوری بگم...» وَرِ معلمانه‌ام گل کرد که نشستم روی صندلی کوچک. مداد توی دستش چرخید و رنگ زرد را روی پوست سگ کشید. بهش گفتم: «یه روز توی روستا یه سگ افتاد دنبالم. بچه بودم؛ یه کوچولو بزرگ‌تر از تو. دندوناش توی شب تاریک جرقه زد و من پا گذاشتم به فرار. پاهام توی گل و لای شالاپ‌شولوپ می‌کرد و خاک بارون‌خورده رو می‌پاشید روی لباسم. قلبم توی دهنم می‌کوبید و مامان گفتنام گلویم رو می‌خراشید. مامان خودش رو رسوند به ایوون و فریاد زد: “بشین! محکم!” دست‌وپام می‌لرزید. هنوز جیغ می‌کشیدم و به ناکجا می‌دویدم که مامان گفت: “اگه بدویی دست برنمی‌داره‌ها. محکم وایسا.” نفس‌هاشو از چند وجبی می‌شنیدم که فهمیدم کارم تمومه. وایسادم. پام سر خورد و دمپایی‌ پر از گل شد. برگشت. صدای نفس‌هاش کمرنگ شد. زانو زده و نشسته بود که نور کم‌جان ایوان کله‌اش رو نشونم داد.» سارینا که زل زده بود توی صورتم، پرید وسط حرفم و گفت: «چقدر جالب... پس یعنی...» سارا و پیرمرد داشتند چیزهایی می‌گفتند که صداشان دوباره در گوشم جان گرفت. پاهایم را سفت روی زمین موکب می‌فشردم. رو به سارا گفتم: «مگه این سگ زرد به کدوم قول و قرارش عمل کرده؟» نشست روی صندلی و دستش را روی میز کشید. باد مکثی کرد و بعد از چند لحظه به زبان آمد: «الان جلومون زانو زده. بعد از این‌همه وقت. کم چیزیه؟ اینکه نبض انرژی الان دست ماست، کم چیزیه؟» پیرمرد روی چارپایه نگاهش روی سارا قفل شده بود که ته‌مانده‌ سیگارش را زیر پا له کرد. سارا ادامه داد: «ولی دستاوردهای هر جنگی پشت درهای بسته تضمین می‌شه.» پیرمرد سیگار دیگری دم لبش گیراند و نگاهش به عکس روی بنر چرخید: «خدا رحمتت کنه مرد... چه روزایی رو که نمی‌دیدی تو.» نگاهم به عکس افتاد. قطره اشکی روی چادرم چکید. دستم بی‌اختیار مشت شده بود. خون توی رگ‌هایم جان گرفت. لب باز نکردم. خم شدم و ماژیک‌ها را یکی‌یکی از روی زمین برداشتم و محکم توی دستانم گرفتم؛ مثل شبی که همان دندان‌های تیز جلویم زانو زد. چوب توی دستم را محکم‌تر گرفتم، قدم‌هایم را محکم‌تر روی زمین گذاشتم و از کنارش رد شدم. نویسنده‌معلم رویا رستمی‌وند✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ طعم شیرین خدا کتاب طعم شیرین خدا نوشته حجت‌الاسلام محسن عباسی ولدی است که با زبان صمیمانه و نگاه عمیق به مسئله ارتباط انسان با خود، خدا و دیگران می‌پردازد و این چرخه ارتباطی را حیاتی برای جامعه می‌داند. این کتاب مجموعه دوازده جلدی است که هر جلدش در مورد گوشه‌ای از نگرش توحیدی در زندگی است. این کتاب به راحتی می‌تواند آن ارتباط گم‌گشته آدمیان با خدا را بازیابی کند و وجدان آدمی را در خصوص غفلت‌های انسانی به فریاد وادارد. در انتهای هر فصل نویسنده دلگویه‌‌ای با خدا یا با ولی عصر(عج) می‌نویسد که آدمی با خواندش روحش جلا پیدا می‌کند و این حد از اعتراف خالصانه او را آرام می‌کند. این کتاب برای معلمان و افرادی که می‌خواهند در راه رشد و تربیت اسلامی در جامعه قدمی بردارند لازم است و انسان را از لحاظ اخلاقی و بینش توحیدی ارتقا می‌بخشد. می‌دانید که در وهله اول برای رسیدن به جامعه اسلامی باید تعریف درست از توحید در اذهان شکل بگیرد و این کتاب شاید آغاز درستی باشد. «من حرف زدن با تو را دوست دارم حرف زدن با تو اکسیر اعظم است اگر مردم عادت کنند به حرف زدن با تو بازارهایی تعطیل می‌شوند در این عالم که مسلخ عمر آدمیان‌اند. اما چنان شیرین و جذاب‌اند که مردم با پای خود به این مسلخ‌ها می‌روند و تمام می‌کنند نفس عمرشان را.» نویسنده‌معلم خاطره کردفیلابی ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ «مثل یک نسیم» داداش همیشه موقع برگشتن از دانشگاه سوغاتی‌های نابی، معمولاً از جنس کتاب می‌آورد. آن دفعه هم سهم منِ چهارده ساله، دو تا کتاب لاغرمردنی بود که از ساک سیاه بیرون آمد. جلد یکیشان سبز لجنی بود با عکس چمران رویش. روی جلد با خط ریزی نوشته بود: «چمران به روایت همسر شهید». طبق عادت همانجا ولو شدم برای خواندن کتاب. کلمه‌های آن کتاب عجب سِحری داشتند. قبلاً اسم چمران را از تلویزیون شنیده و عکسش را در پایگاه بسیج و مسجد دیده بودم. می‌دانستم آدم بزرگی بوده مثل بقیه آدم‌های بزرگ شهید شده. اما آن کتاب لاغر، چمران جدی و کچل توی عکس‌ها را برای من جان داد و زنده کرد. چمران شد یک نقاش رمانتیک که قول می‌دهد به جای خدمتکار غاده، خودش کفش‌های او را جفت کند و برایش قهوه بیاورد و تا آخر عمر سر قولش می‌ماند. شد یک مرد مجاهد که بچه‌های خودش را ول می‌کند تا بیاید بنشیند وسط صدها بچه یتیم شیعه که در فقر و فلاکت فرهنگی و اقتصادی دست و پا می‌زنند و زل بزند به آینده‌ی آنها و جنبش امل راه بیندازد تا آرزویش بعد از پنجاه سال دم بکشد و بشود حزب‌الله لبنان امروز! چمران شد یک دانشمند عاشق فیزیک که روی هر چیزی دست گذاشته تهش را درآورد و تا آخرش رفت، در دبیرستان البرز ته بیست‌ها را درآورد، در دانشگاه برکلی ته پلاسما را، در لبنان ته جهاد را و وقتی به ایران برگشت ته جنگ را تا وزیر دفاع شدن. دست آخر هم ته شهادت را درآورد آنقدر که به پاهایش التماس می‌کرد فقط کمی بیشتر در این دنیا طاقت بیاورید تا همه چیز تمام شود. اولین بار بود گلزار شهدای تهران می‌رفتم. بسیجی‌های دانشگاه خوش‌ذوقی کرده و افتتاحیه‌ی اردو جنوب را هفتادودو تن انداخته بودند تا شهید بهشتی برای بچه‌های دانشگاهش واسطه شود و رزق بطلبد. صحبت‌های راوی تمام نشده، بیرون زدم. بی‌هدف می‌رفتم تا رسیدن به یک دنیا اسم آشنا! کلاهدوز، همت، باقری و کمی بالاتر پرچم بزرگ ایران روی زمین خوابیده و بالای سرش «او» نشسته بود با همان نگاه پرجذبه که به افق خیره مانده. در نزدیک‌ترین فاصله به او ایستاده بودم. به چمران دست نیافتنی! کافی بود دستم را دراز کنم و روی سرخی پرچمش بگذارم اما نتوانستم. از بزرگی‌اش ترسیدم، از آن همه درجه یک بودنش. من هیچ وقت آنقدر عالی نبودم، نهایت، خوب بودم و بعضی وقت‌ها هم افتضاح! در همان سفر، آرزوی رفتن به دهلاویه هم برآورده شد. پله‌های یادمان را که پایین رفتیم فضا نیمه تاریک بود و صدای آرام آوینی همه جا را پر کرده بود. دور سالن می‌چرخیدم که میخکوب شدم. همان تابلو بود، همانی که تصویرش روی جلد یک تقویم غاده را هم میخکوب کرده بود. یک شمع روشن وسط یک دنیا تاریکی، تو بگو خودِ خودِ مصطفی چمران. آنجا در آن فضای کوچک سایه روشن، تمام آنچه از چمران می‌دانستم تجسم پیدا کرده بود. از کارنامه‌های پر از بیست چمران که گذشتم پای یک ضریح کوچک دوباره شوکه شدم. محل شهادت چمران، جاییکه جسم خسته‌اش را زمین گذاشته و خودش برای همیشه پرواز کرده بود: «مثل یک نسیم که از آسمان روح آمد و کلمه‌ی عشق گفت و رفت به سوی کلمه‌ی بی نهایت» چمران حالا نزدیک بود. اندازه‌ی دست انداختن به شبکه‌های ضریح کوچک، اندازه‌ی روشن کردن شمع خودم در جهان تاریک... نویسنده‌معلم مریم صفدری✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ تبدیل خاطره به داستان، یک فرایند خلاقانه است که به شما کمک می‌کند تجربه‌های شخصی خود را به شکلی جذاب و خواندنی برای دیگران بیان کنید. در اینجا چند مرحله کلیدی وجود دارد: ۱) انتخاب خاطره‌ مناسب ۲) شناسایی عناصر داستان ۳) طرح کلی داستان ۴) نوشتن پیش‌نویس ۵) بازبینی و ویرایش ۶) دریافت بازخورد نکته‌ مهم: لازم نیست تمام جزئیات خاطره دقیقاً همان‌طور که اتفاق افتاده‌ نوشته شود. برای جذابیت بیشتر داستان، برخی عناصر را با تخیل خود ترکیب کنید، با تخیل خود ترکیب کنید؛ اما هدف اصلی این است که حس‌و‌حال و پیام اصلی خاطره حفظ شود. فریبا کریمی✍ مدرس داستان‌نویسی و ادبیات کودک و نوجوان ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله