━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
زوال زرد
میان بوی هیزم تهکشیده و تهمانده آویشن، بچهها رفته بودند که روی صندلی افتادم. ماژیکها از دستم سریدند و چندتایشان روی زمین ولو شدند. انرژیای که تا چند لحظه پیش ماژیک توی دستم را میتکاند، یکباره ته کشید. بهم گفت: «واقعاً ناراحت شدی؟» حرفش جرقهای را درونم شعلهور کرد. نفسم را از لای دندانهایم، عینهو آتش، دادم بیرون. چشم درشت کردم و گفتم: «خوشحال باشم؟» نگاهم به بنری افتاد که آن طرف خیابان، توی وزش ملایم باد میلرزید. چیزی توی گلویم سنگینی کرد. رو کردم بهش و گفتم: «هنوز تشییعش نکردیم. چطور با قاتلش بستیم؟» چشم درشت کرد. چادرش را با دست محکم گرفت و گفت: «مگه تسلیم شدیم؟» پیرمرد بالای چارپایه رفته بود و سیگاری گیرانده بود. توی هیاهوی باد صدایمان را شنیده بود که پرید وسط حرفمان: «خانم معلم، راستش من فکر نمیکردم این موشکایی که میگفتن داریم واقعی باشه. انصافاً دمشون گرم.» نگاهم به دود سیگارش که میلرزید و زود در هوا پخش میشد، قفل شد. نمیدانم چرا، ولی بیشتر فلفلی شدم. سارا نگاهش را به عکس روی بنر چرخید که گفت: «درسته داغ دلمون سرد نشده و نمیشه، ولی نگه داشتیم. با چنگ و دندون. کسی که پیروز میشه، امتیاز میده؟» وقتی «دندون» گفت، دندانهای سگی که چند روز پیش سارینا توی برگهی نقاشیاش کشیده بود، جلوی چشمم نشست. وقتی ازش پرسیدم: «چی میخوای بکشی؟» مداد زرد را توی دستش محکم کرد، دستش را روی کاغذ گرداند و گفت: «سگ زرد.» ابروهایم را چند لحظه بالا نگه داشتم و آفرینی گفتم که ادامه داد: «خانم، میگن میخواد ایرانو بگیره. راسته؟» خون توی رگهایم مثل چشمهای جوشید. گفتم: «هیچ غلطی نمیتونه بکنه.» ابروهایش توی هم رفت و گفت: «مطمئنید؟ ولی پس... چجوری بگم...» وَرِ معلمانهام گل کرد که نشستم روی صندلی کوچک. مداد توی دستش چرخید و رنگ زرد را روی پوست سگ کشید. بهش گفتم: «یه روز توی روستا یه سگ افتاد دنبالم. بچه بودم؛ یه کوچولو بزرگتر از تو. دندوناش توی شب تاریک جرقه زد و من پا گذاشتم به فرار. پاهام توی گل و لای شالاپشولوپ میکرد و خاک بارونخورده رو میپاشید روی لباسم. قلبم توی دهنم میکوبید و مامان گفتنام گلویم رو میخراشید. مامان خودش رو رسوند به ایوون و فریاد زد: “بشین! محکم!” دستوپام میلرزید. هنوز جیغ میکشیدم و به ناکجا میدویدم که مامان گفت: “اگه بدویی دست برنمیدارهها. محکم وایسا.” نفسهاشو از چند وجبی میشنیدم که فهمیدم کارم تمومه. وایسادم. پام سر خورد و دمپایی پر از گل شد. برگشت. صدای نفسهاش کمرنگ شد. زانو زده و نشسته بود که نور کمجان ایوان کلهاش رو نشونم داد.» سارینا که زل زده بود توی صورتم، پرید وسط حرفم و گفت: «چقدر جالب... پس یعنی...» سارا و پیرمرد داشتند چیزهایی میگفتند که صداشان دوباره در گوشم جان گرفت. پاهایم را سفت روی زمین موکب میفشردم. رو به سارا گفتم: «مگه این سگ زرد به کدوم قول و قرارش عمل کرده؟» نشست روی صندلی و دستش را روی میز کشید. باد مکثی کرد و بعد از چند لحظه به زبان آمد:
«الان جلومون زانو زده. بعد از اینهمه وقت. کم چیزیه؟ اینکه نبض انرژی الان دست ماست، کم چیزیه؟» پیرمرد روی چارپایه نگاهش روی سارا قفل شده بود که تهمانده سیگارش را زیر پا له کرد. سارا ادامه داد: «ولی دستاوردهای هر جنگی پشت درهای بسته تضمین میشه.» پیرمرد سیگار دیگری دم لبش گیراند و نگاهش به عکس روی بنر چرخید: «خدا رحمتت کنه مرد... چه روزایی رو که نمیدیدی تو.» نگاهم به عکس افتاد. قطره اشکی روی چادرم چکید. دستم بیاختیار مشت شده بود. خون توی رگهایم جان گرفت. لب باز نکردم. خم شدم و ماژیکها را یکییکی از روی زمین برداشتم و محکم توی دستانم گرفتم؛ مثل شبی که همان دندانهای تیز جلویم زانو زد. چوب توی دستم را محکمتر گرفتم، قدمهایم را محکمتر روی زمین گذاشتم و از کنارش رد شدم.
نویسندهمعلم رویا رستمیوند✍
#داستانکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
طعم شیرین خدا
کتاب طعم شیرین خدا نوشته حجتالاسلام محسن عباسی ولدی است که با زبان صمیمانه و نگاه عمیق به مسئله ارتباط انسان با خود، خدا و دیگران میپردازد و این چرخه ارتباطی را حیاتی برای جامعه میداند. این کتاب مجموعه دوازده جلدی است که هر جلدش در مورد گوشهای از نگرش توحیدی در زندگی است. این کتاب به راحتی میتواند آن ارتباط گمگشته آدمیان با خدا را بازیابی کند و وجدان آدمی را در خصوص غفلتهای انسانی به فریاد وادارد. در انتهای هر فصل نویسنده دلگویهای با خدا یا با ولی عصر(عج) مینویسد که آدمی با خواندش روحش جلا پیدا میکند و این حد از اعتراف خالصانه او را آرام میکند. این کتاب برای معلمان و افرادی که میخواهند در راه رشد و تربیت اسلامی در جامعه قدمی بردارند لازم است و انسان را از لحاظ اخلاقی و بینش توحیدی ارتقا میبخشد. میدانید که در وهله اول برای رسیدن به جامعه اسلامی باید تعریف درست از توحید در اذهان شکل بگیرد و این کتاب شاید آغاز درستی باشد.
«من حرف زدن با تو را دوست دارم
حرف زدن با تو اکسیر اعظم است
اگر مردم عادت کنند به حرف زدن با تو
بازارهایی تعطیل میشوند در این عالم که مسلخ عمر آدمیاناند.
اما چنان شیرین و جذاباند که مردم با پای خود به این مسلخها میروند
و تمام میکنند نفس عمرشان را.»
نویسندهمعلم خاطره کردفیلابی ✍
#کتابکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
«مثل یک نسیم»
داداش همیشه موقع برگشتن از دانشگاه سوغاتیهای نابی، معمولاً از جنس کتاب میآورد. آن دفعه هم سهم منِ چهارده ساله، دو تا کتاب لاغرمردنی بود که از ساک سیاه بیرون آمد. جلد یکیشان سبز لجنی بود با عکس چمران رویش. روی جلد با خط ریزی نوشته بود: «چمران به روایت همسر شهید». طبق عادت همانجا ولو شدم برای خواندن کتاب. کلمههای آن کتاب عجب سِحری داشتند. قبلاً اسم چمران را از تلویزیون شنیده و عکسش را در پایگاه بسیج و مسجد دیده بودم. میدانستم آدم بزرگی بوده مثل بقیه آدمهای بزرگ شهید شده. اما آن کتاب لاغر، چمران جدی و کچل توی عکسها را برای من جان داد و زنده کرد. چمران شد یک نقاش رمانتیک که قول میدهد به جای خدمتکار غاده، خودش کفشهای او را جفت کند و برایش قهوه بیاورد و تا آخر عمر سر قولش میماند. شد یک مرد مجاهد که بچههای خودش را ول میکند تا بیاید بنشیند وسط صدها بچه یتیم شیعه که در فقر و فلاکت فرهنگی و اقتصادی دست و پا میزنند و زل بزند به آیندهی آنها و جنبش امل راه بیندازد تا آرزویش بعد از پنجاه سال دم بکشد و بشود حزبالله لبنان امروز!
چمران شد یک دانشمند عاشق فیزیک که روی هر چیزی دست گذاشته تهش را درآورد و تا آخرش رفت، در دبیرستان البرز ته بیستها را درآورد، در دانشگاه برکلی ته پلاسما را، در لبنان ته جهاد را و وقتی به ایران برگشت ته جنگ را تا وزیر دفاع شدن. دست آخر هم ته شهادت را درآورد آنقدر که به پاهایش التماس میکرد فقط کمی بیشتر در این دنیا طاقت بیاورید تا همه چیز تمام شود.
اولین بار بود گلزار شهدای تهران میرفتم. بسیجیهای دانشگاه خوشذوقی کرده و افتتاحیهی اردو جنوب را هفتادودو تن انداخته بودند تا شهید بهشتی برای بچههای دانشگاهش واسطه شود و رزق بطلبد. صحبتهای راوی تمام نشده، بیرون زدم. بیهدف میرفتم تا رسیدن به یک دنیا اسم آشنا! کلاهدوز، همت، باقری و کمی بالاتر پرچم بزرگ ایران روی زمین خوابیده و بالای سرش «او» نشسته بود با همان نگاه پرجذبه که به افق خیره مانده. در نزدیکترین فاصله به او ایستاده بودم. به چمران دست نیافتنی! کافی بود دستم را دراز کنم و روی سرخی پرچمش بگذارم اما نتوانستم. از بزرگیاش ترسیدم، از آن همه درجه یک بودنش. من هیچ وقت آنقدر عالی نبودم، نهایت، خوب بودم و بعضی وقتها هم افتضاح!
در همان سفر، آرزوی رفتن به دهلاویه هم برآورده شد. پلههای یادمان را که پایین رفتیم فضا نیمه تاریک بود و صدای آرام آوینی همه جا را پر کرده بود. دور سالن میچرخیدم که میخکوب شدم. همان تابلو بود، همانی که تصویرش روی جلد یک تقویم غاده را هم میخکوب کرده بود. یک شمع روشن وسط یک دنیا تاریکی، تو بگو خودِ خودِ مصطفی چمران. آنجا در آن فضای کوچک سایه روشن، تمام آنچه از چمران میدانستم تجسم پیدا کرده بود. از کارنامههای پر از بیست چمران که گذشتم پای یک ضریح کوچک دوباره شوکه شدم. محل شهادت چمران، جاییکه جسم خستهاش را زمین گذاشته و خودش برای همیشه پرواز کرده بود: «مثل یک نسیم که از آسمان روح آمد و کلمهی عشق گفت و رفت به سوی کلمهی بی نهایت» چمران حالا نزدیک بود. اندازهی دست انداختن به شبکههای ضریح کوچک، اندازهی روشن کردن شمع خودم در جهان تاریک...
نویسندهمعلم مریم صفدری✍
#تقویمکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
تبدیل خاطره به داستان، یک فرایند خلاقانه است که به شما کمک میکند تجربههای شخصی خود را به شکلی جذاب و خواندنی برای دیگران بیان کنید. در اینجا چند مرحله کلیدی وجود دارد:
۱) انتخاب خاطره مناسب
۲) شناسایی عناصر داستان
۳) طرح کلی داستان
۴) نوشتن پیشنویس
۵) بازبینی و ویرایش
۶) دریافت بازخورد
نکته مهم: لازم نیست تمام جزئیات خاطره دقیقاً همانطور که اتفاق افتاده نوشته شود. برای جذابیت بیشتر داستان، برخی عناصر را با تخیل خود ترکیب کنید، با تخیل خود ترکیب کنید؛ اما هدف اصلی این است که حسوحال و پیام اصلی خاطره حفظ شود.
فریبا کریمی✍
مدرس داستاننویسی و ادبیات کودک و نوجوان
#آموزشکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
📜 گزارش تاریخ از کلاسهای امروز
من تاریخم. نه فقط در میدانهای پرهیاهو و حادثههای بزرگ نوشته میشوم؛ بخش بزرگی از من در سکوت کلاسهای درس شکل میگیرد. سالهاست یک حقیقت را دیدهام: بزرگترین نبردها، پیش از آنکه صدای موشکی بلند شود، در انتخابهای آرام انسانها آغاز میشوند.
آدمها پیش از آنکه در میدانها بایستند، در ذهن خود جبههشان را انتخاب کردهاند؛ و یکی از مهمترین میدانهای این انتخاب، کلاس درس است. در کلاسها میتوان ذهن ساخت، یا فقط کارنامه.
میتوان شعلهٔ پرسش را روشن نگه داشت، یا آن را با پاسخهای آماده خاموش کرد. میتوان جرئت اندیشیدن را پرورش داد، یا دانشآموز را به الگوهای تکرار عادت داد.
گاهی کلاسها آراماند؛ نمرهها بالا هستند، میانگینها قابل ارائهاند و اعتراضی شنیده نمیشود. جزوهها آمادهاند، نمونهسؤالها تکرار میشوند و دانشآموزان میآموزند چگونه پاسخهای آشنا را سریعتر پیدا کنند.
اما من، تاریخ، به ظاهرِ آرام این کلاسها بسنده نمیکنم. من ثبت میکنم که آیا در این کلاسها قدرت استدلال تقویت شد یا به حاشیه رفت. ثبت میکنم که آیا معلمی جرئت داد فکر کنند، یا تنها آموخت چگونه پاسخ دهند.
این نیز یک انتخاب است؛ انتخاب جبهه. زیرا نسلی که نیاموزد بیندیشد، در میدانهای بزرگ زندگی بهراحتی جهت داده میشود. اما نسلی که قدرت تحلیل داشته باشد، میتواند آگاهانه بایستد و مسیر خود را انتخاب کند.
امروز، در کلاسهای ما، پیش از هر نبرد بزرگی، جبههها در حال شکلگیریاند؛ و من، تاریخ، در همین لحظه ثبت میکنم که نام چه کسانی در جبههٔ بیدارسازان اندیشه نوشته میشود و نام چه کسانی در صف عادتدهندگان به پاسخهای آماده.
اکنون انتخاب با ماست.
من قلمم را بالا آوردهام؛
نامت را در جبههٔ بیدارسازان بنویسم،
یا در صف خاموشکنندگان فکر؟
نویسندهمعلم زهراسادات موسوی✍
#جستارکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
امسال محرم، اثرش شورِ دگر داشت
داغی به دلِ ملت و بر دیده، جگر داشت
یکسو همه در سوگِ علی، ضجه و ماتم
یکسوی دگر، هلهلهیِ حرمله اثر داشت
مقتل همان مقتل شد و رهبر، ارباً اربا...
این فاجعه بر سینهیِ ما، داغِ گذر داشت
دشمن به خیالش که دگر کار تمام است!
غافل که شهادت، به بقا راهِ ظفر داشت
گر زینبِ ما سوخت در این واقعه، اما
بر نیزه، سری پیشِ رخِ ماه، نظر داشت
هر چند که هلهله شد بر تنِ صد چاک
حق ماند و، باطل زِ جهان رختِ سفر داشت
سمیرا رفیعی✍
#شعرکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
ای آینه که جلوهی رویت جلا شده است
هرکس تو را بدید دلش مبتلا شده است
وقتی صدای یاابتاهات بلند شد
دشت از طنین نالهی تو پُرنوا شده است
آمد حسین و دید که در بین تیرها
جسمی میان نیزه و شمشیر جا شده است
خم شد پدر کنار تن پاره پارهات
دیدند صبر کوه از این داغ تا شده است
گفتا جوان من نفسم بند آمده
داغت دوباره داغ رسول خدا شده است
از بس که ریخت خون تو بر سینهی زمین
از آن زمان زمین همه دارالشفا شده است
خورشید خیمه در دل صحرا غروب کرد
این خاک از مصیبت تو کربلا شده است
دیدند پیکر تو که در خاک خفته است
گفتند ارث غربت مولا ادا شده است
در سایهی غمت دل این شاعر غریب
برده پناه سوی تو و آشنا شده است
محمدایمان ریاضیفر "پناه"✍
#تقویمکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
دیدۀ فراق
(هلیا و مائده تصمیم میگیرند کنار دریا بروند و تا غروب آنجا بمانند. هلیا با سکوتی ادامهدار به دریا زل زده است و مائده از این وضعیت کلافه شده.)
مائده: تو دریا چی دیدی که زل زدی بهش؟
هلیا: مگه نیومدیم دریا رو ببینیم؟
مائده: خب آره ولی نه اینطوری!
هلیا: دریا دلشورههامو میشوره
مائده: دلشوره چی رو داری؟
هلیا: تو خوب میدونی که دستم تنگه! امسالم اگه نتونم برم کربلا چی؟
مائده: خب سال بعد میری!
هلیا: تو چی میفهمی از دلتنگی؟
مائده: با منی؟! خورشید رو میبینی؟ از این حرف تو خجالت کشید و رفت زیر ابرها!
هلیا: دیگه دریا هم نمیتونه آرومم کنه!
مائده: چشماتو ببند، دستت رو بذار رو قلبت و بگو، اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْن وَ عَلی عَلَیِ بْن الْحُسَین وَ عَلی اَوْلادِ الْحْسَیْن وَ عَلی اَصحابِ الْحُسَین
(صورت هلیا سرخ میشود و کمی سکوت میکند و آرام زمزمه میکند)
هلیا: امام حسین دیگه منو نمیخره! فکر کنم نتونستم اونطور که باید خوب زندگی کنم!
مائده: پاشو دیگه، اینقدر زانوی غم بغل نگیر. این همه آدم نتونستن برن زیارت، یکیشم تو. اصلاً یکیش من، فکر میکنی من دلم لک نزده برای کربلا؟
هلیا: بس کن! بذار یکم تنها باشم! خودم آروم میشم!
مائده: باشه ولی اروند رو هیچوقت یادت نره!
هلیا: تو هم اروند رو یادته؟
مائده: بله قرعه به نامت افتاد، هوار کشیدی، انگار دنیا رو بهت داده بودن...
هلیا: کاش دوباره قرعه زیارت به نام منِ دیوانه بزنن...
مائده: من یکم پسانداز دارم! میخواستم اگه شد با خونواده برم کربلا. میدمش به تو!
هلیا: چی؟
(هلیا عصبانی میشود و به قصد دور شدن از مائده از جایش بلند میشود.)
مائده: صبر کن! قرضه، بعداً پسش میدی!
هلیا: من اینا رو نگفتم که دلت به حالم بسوزه، بخوای پول بذاری کف دستم. بهت گفتم؛ چون یه ذره از این فراقی که تو دلم سنگینی میکنه، کم کنم.
مائده: گوش کن! این پول نذر منه! دکتر گفته مریضی مامانم خیلی حاده! میخواستم خودم برم کربلا، اما نمیشه، نمیتونم. تو به جای من برو. برام دعا کن!
هلیا: چی؟ خاله آرزو؟ چرا هیچی بهم نگفته بودی؟
مائده: چه فرقی میکرد گفتنش؟
هلیا: معلومه که فرق میکرد
مائده: حالا کی عازمی ان شاءالله؟
(هلیا اشک میریزد و با بغض حرف میزند)
هلیا: هفته بعد.
مائده: رفتی برام دعا کن خب؟!
هلیا: حتماً. اول برای تو و خاله آرزو دعا میکنم. بعد برای خودم.
(مائده لبخند میزند و هر دو به دریا نگاه میکنند و صدای موج دریا به گوش میرسد، اشک در چشم هر دو جمع شده است.)
نویسندهمعلم خاطره کردفیلابی ✍
#نمایشنامهکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله