━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
«مثل یک نسیم»
داداش همیشه موقع برگشتن از دانشگاه سوغاتیهای نابی، معمولاً از جنس کتاب میآورد. آن دفعه هم سهم منِ چهارده ساله، دو تا کتاب لاغرمردنی بود که از ساک سیاه بیرون آمد. جلد یکیشان سبز لجنی بود با عکس چمران رویش. روی جلد با خط ریزی نوشته بود: «چمران به روایت همسر شهید». طبق عادت همانجا ولو شدم برای خواندن کتاب. کلمههای آن کتاب عجب سِحری داشتند. قبلاً اسم چمران را از تلویزیون شنیده و عکسش را در پایگاه بسیج و مسجد دیده بودم. میدانستم آدم بزرگی بوده مثل بقیه آدمهای بزرگ شهید شده. اما آن کتاب لاغر، چمران جدی و کچل توی عکسها را برای من جان داد و زنده کرد. چمران شد یک نقاش رمانتیک که قول میدهد به جای خدمتکار غاده، خودش کفشهای او را جفت کند و برایش قهوه بیاورد و تا آخر عمر سر قولش میماند. شد یک مرد مجاهد که بچههای خودش را ول میکند تا بیاید بنشیند وسط صدها بچه یتیم شیعه که در فقر و فلاکت فرهنگی و اقتصادی دست و پا میزنند و زل بزند به آیندهی آنها و جنبش امل راه بیندازد تا آرزویش بعد از پنجاه سال دم بکشد و بشود حزبالله لبنان امروز!
چمران شد یک دانشمند عاشق فیزیک که روی هر چیزی دست گذاشته تهش را درآورد و تا آخرش رفت، در دبیرستان البرز ته بیستها را درآورد، در دانشگاه برکلی ته پلاسما را، در لبنان ته جهاد را و وقتی به ایران برگشت ته جنگ را تا وزیر دفاع شدن. دست آخر هم ته شهادت را درآورد آنقدر که به پاهایش التماس میکرد فقط کمی بیشتر در این دنیا طاقت بیاورید تا همه چیز تمام شود.
اولین بار بود گلزار شهدای تهران میرفتم. بسیجیهای دانشگاه خوشذوقی کرده و افتتاحیهی اردو جنوب را هفتادودو تن انداخته بودند تا شهید بهشتی برای بچههای دانشگاهش واسطه شود و رزق بطلبد. صحبتهای راوی تمام نشده، بیرون زدم. بیهدف میرفتم تا رسیدن به یک دنیا اسم آشنا! کلاهدوز، همت، باقری و کمی بالاتر پرچم بزرگ ایران روی زمین خوابیده و بالای سرش «او» نشسته بود با همان نگاه پرجذبه که به افق خیره مانده. در نزدیکترین فاصله به او ایستاده بودم. به چمران دست نیافتنی! کافی بود دستم را دراز کنم و روی سرخی پرچمش بگذارم اما نتوانستم. از بزرگیاش ترسیدم، از آن همه درجه یک بودنش. من هیچ وقت آنقدر عالی نبودم، نهایت، خوب بودم و بعضی وقتها هم افتضاح!
در همان سفر، آرزوی رفتن به دهلاویه هم برآورده شد. پلههای یادمان را که پایین رفتیم فضا نیمه تاریک بود و صدای آرام آوینی همه جا را پر کرده بود. دور سالن میچرخیدم که میخکوب شدم. همان تابلو بود، همانی که تصویرش روی جلد یک تقویم غاده را هم میخکوب کرده بود. یک شمع روشن وسط یک دنیا تاریکی، تو بگو خودِ خودِ مصطفی چمران. آنجا در آن فضای کوچک سایه روشن، تمام آنچه از چمران میدانستم تجسم پیدا کرده بود. از کارنامههای پر از بیست چمران که گذشتم پای یک ضریح کوچک دوباره شوکه شدم. محل شهادت چمران، جاییکه جسم خستهاش را زمین گذاشته و خودش برای همیشه پرواز کرده بود: «مثل یک نسیم که از آسمان روح آمد و کلمهی عشق گفت و رفت به سوی کلمهی بی نهایت» چمران حالا نزدیک بود. اندازهی دست انداختن به شبکههای ضریح کوچک، اندازهی روشن کردن شمع خودم در جهان تاریک...
نویسندهمعلم مریم صفدری✍
#تقویمکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
تبدیل خاطره به داستان، یک فرایند خلاقانه است که به شما کمک میکند تجربههای شخصی خود را به شکلی جذاب و خواندنی برای دیگران بیان کنید. در اینجا چند مرحله کلیدی وجود دارد:
۱) انتخاب خاطره مناسب
۲) شناسایی عناصر داستان
۳) طرح کلی داستان
۴) نوشتن پیشنویس
۵) بازبینی و ویرایش
۶) دریافت بازخورد
نکته مهم: لازم نیست تمام جزئیات خاطره دقیقاً همانطور که اتفاق افتاده نوشته شود. برای جذابیت بیشتر داستان، برخی عناصر را با تخیل خود ترکیب کنید، با تخیل خود ترکیب کنید؛ اما هدف اصلی این است که حسوحال و پیام اصلی خاطره حفظ شود.
فریبا کریمی✍
مدرس داستاننویسی و ادبیات کودک و نوجوان
#آموزشکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
📜 گزارش تاریخ از کلاسهای امروز
من تاریخم. نه فقط در میدانهای پرهیاهو و حادثههای بزرگ نوشته میشوم؛ بخش بزرگی از من در سکوت کلاسهای درس شکل میگیرد. سالهاست یک حقیقت را دیدهام: بزرگترین نبردها، پیش از آنکه صدای موشکی بلند شود، در انتخابهای آرام انسانها آغاز میشوند.
آدمها پیش از آنکه در میدانها بایستند، در ذهن خود جبههشان را انتخاب کردهاند؛ و یکی از مهمترین میدانهای این انتخاب، کلاس درس است. در کلاسها میتوان ذهن ساخت، یا فقط کارنامه.
میتوان شعلهٔ پرسش را روشن نگه داشت، یا آن را با پاسخهای آماده خاموش کرد. میتوان جرئت اندیشیدن را پرورش داد، یا دانشآموز را به الگوهای تکرار عادت داد.
گاهی کلاسها آراماند؛ نمرهها بالا هستند، میانگینها قابل ارائهاند و اعتراضی شنیده نمیشود. جزوهها آمادهاند، نمونهسؤالها تکرار میشوند و دانشآموزان میآموزند چگونه پاسخهای آشنا را سریعتر پیدا کنند.
اما من، تاریخ، به ظاهرِ آرام این کلاسها بسنده نمیکنم. من ثبت میکنم که آیا در این کلاسها قدرت استدلال تقویت شد یا به حاشیه رفت. ثبت میکنم که آیا معلمی جرئت داد فکر کنند، یا تنها آموخت چگونه پاسخ دهند.
این نیز یک انتخاب است؛ انتخاب جبهه. زیرا نسلی که نیاموزد بیندیشد، در میدانهای بزرگ زندگی بهراحتی جهت داده میشود. اما نسلی که قدرت تحلیل داشته باشد، میتواند آگاهانه بایستد و مسیر خود را انتخاب کند.
امروز، در کلاسهای ما، پیش از هر نبرد بزرگی، جبههها در حال شکلگیریاند؛ و من، تاریخ، در همین لحظه ثبت میکنم که نام چه کسانی در جبههٔ بیدارسازان اندیشه نوشته میشود و نام چه کسانی در صف عادتدهندگان به پاسخهای آماده.
اکنون انتخاب با ماست.
من قلمم را بالا آوردهام؛
نامت را در جبههٔ بیدارسازان بنویسم،
یا در صف خاموشکنندگان فکر؟
نویسندهمعلم زهراسادات موسوی✍
#جستارکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
امسال محرم، اثرش شورِ دگر داشت
داغی به دلِ ملت و بر دیده، جگر داشت
یکسو همه در سوگِ علی، ضجه و ماتم
یکسوی دگر، هلهلهیِ حرمله اثر داشت
مقتل همان مقتل شد و رهبر، ارباً اربا...
این فاجعه بر سینهیِ ما، داغِ گذر داشت
دشمن به خیالش که دگر کار تمام است!
غافل که شهادت، به بقا راهِ ظفر داشت
گر زینبِ ما سوخت در این واقعه، اما
بر نیزه، سری پیشِ رخِ ماه، نظر داشت
هر چند که هلهله شد بر تنِ صد چاک
حق ماند و، باطل زِ جهان رختِ سفر داشت
سمیرا رفیعی✍
#شعرکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
ای آینه که جلوهی رویت جلا شده است
هرکس تو را بدید دلش مبتلا شده است
وقتی صدای یاابتاهات بلند شد
دشت از طنین نالهی تو پُرنوا شده است
آمد حسین و دید که در بین تیرها
جسمی میان نیزه و شمشیر جا شده است
خم شد پدر کنار تن پاره پارهات
دیدند صبر کوه از این داغ تا شده است
گفتا جوان من نفسم بند آمده
داغت دوباره داغ رسول خدا شده است
از بس که ریخت خون تو بر سینهی زمین
از آن زمان زمین همه دارالشفا شده است
خورشید خیمه در دل صحرا غروب کرد
این خاک از مصیبت تو کربلا شده است
دیدند پیکر تو که در خاک خفته است
گفتند ارث غربت مولا ادا شده است
در سایهی غمت دل این شاعر غریب
برده پناه سوی تو و آشنا شده است
محمدایمان ریاضیفر "پناه"✍
#تقویمکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
دیدۀ فراق
(هلیا و مائده تصمیم میگیرند کنار دریا بروند و تا غروب آنجا بمانند. هلیا با سکوتی ادامهدار به دریا زل زده است و مائده از این وضعیت کلافه شده.)
مائده: تو دریا چی دیدی که زل زدی بهش؟
هلیا: مگه نیومدیم دریا رو ببینیم؟
مائده: خب آره ولی نه اینطوری!
هلیا: دریا دلشورههامو میشوره
مائده: دلشوره چی رو داری؟
هلیا: تو خوب میدونی که دستم تنگه! امسالم اگه نتونم برم کربلا چی؟
مائده: خب سال بعد میری!
هلیا: تو چی میفهمی از دلتنگی؟
مائده: با منی؟! خورشید رو میبینی؟ از این حرف تو خجالت کشید و رفت زیر ابرها!
هلیا: دیگه دریا هم نمیتونه آرومم کنه!
مائده: چشماتو ببند، دستت رو بذار رو قلبت و بگو، اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْن وَ عَلی عَلَیِ بْن الْحُسَین وَ عَلی اَوْلادِ الْحْسَیْن وَ عَلی اَصحابِ الْحُسَین
(صورت هلیا سرخ میشود و کمی سکوت میکند و آرام زمزمه میکند)
هلیا: امام حسین دیگه منو نمیخره! فکر کنم نتونستم اونطور که باید خوب زندگی کنم!
مائده: پاشو دیگه، اینقدر زانوی غم بغل نگیر. این همه آدم نتونستن برن زیارت، یکیشم تو. اصلاً یکیش من، فکر میکنی من دلم لک نزده برای کربلا؟
هلیا: بس کن! بذار یکم تنها باشم! خودم آروم میشم!
مائده: باشه ولی اروند رو هیچوقت یادت نره!
هلیا: تو هم اروند رو یادته؟
مائده: بله قرعه به نامت افتاد، هوار کشیدی، انگار دنیا رو بهت داده بودن...
هلیا: کاش دوباره قرعه زیارت به نام منِ دیوانه بزنن...
مائده: من یکم پسانداز دارم! میخواستم اگه شد با خونواده برم کربلا. میدمش به تو!
هلیا: چی؟
(هلیا عصبانی میشود و به قصد دور شدن از مائده از جایش بلند میشود.)
مائده: صبر کن! قرضه، بعداً پسش میدی!
هلیا: من اینا رو نگفتم که دلت به حالم بسوزه، بخوای پول بذاری کف دستم. بهت گفتم؛ چون یه ذره از این فراقی که تو دلم سنگینی میکنه، کم کنم.
مائده: گوش کن! این پول نذر منه! دکتر گفته مریضی مامانم خیلی حاده! میخواستم خودم برم کربلا، اما نمیشه، نمیتونم. تو به جای من برو. برام دعا کن!
هلیا: چی؟ خاله آرزو؟ چرا هیچی بهم نگفته بودی؟
مائده: چه فرقی میکرد گفتنش؟
هلیا: معلومه که فرق میکرد
مائده: حالا کی عازمی ان شاءالله؟
(هلیا اشک میریزد و با بغض حرف میزند)
هلیا: هفته بعد.
مائده: رفتی برام دعا کن خب؟!
هلیا: حتماً. اول برای تو و خاله آرزو دعا میکنم. بعد برای خودم.
(مائده لبخند میزند و هر دو به دریا نگاه میکنند و صدای موج دریا به گوش میرسد، اشک در چشم هر دو جمع شده است.)
نویسندهمعلم خاطره کردفیلابی ✍
#نمایشنامهکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
نماز عشق به امامت دستهای بریده
تندیس بلندبالای غیرت بود...
مردی که وقتی در برابر طوفان سیاهی لشکر دشمن میایستاد، کوهها در برابر استواری قامتش سر تعظیم فرود میآوردند. او سدی بود که اجازه نمیداد سایهی پلیدی بر حریم امن خیمهها چنگ اندازد؛ غیرت در نگاهش رنگ بیکران آسمان را داشت و حیا در رفتارش، خورشید را به شرم وامیداشت.
مرآت تمامنمای برادری بود...
آنگاه که نگاهش در نگاه حسین(ع) گره میخورد، جهان برایش رنگ میباخت و تمام هستی، تنها در سایهسار وجود برادر معنا میشد. او در کنار حسین(ع)، تنها یک سردار نبود؛ ضربان قلب لشکر عشق بود و چنان حق برادری را به جای آورد که تاریخ تا ابد، نام او را با مُهر زرین «وفا» حک کرد.
قصهی بیتکرار وفا بود...
وقتی به حریم فرات رسید، آب تشنهی لبهای او شد؛ اما مشک را به دندان کشید تا عطش کودکان را سیراب کند، نه خویش را. در آن لحظه که دستهایش را در خاک تفتیدهی کربلا وداع گفت، تمام اندیشهاش سوی کودکان بود؛ مبادا نوای گریهای، ترازوی صبر زمین را بر هم بزند.
علمدار بیبدیل امید بود...
علم را چنان به دوش کشید که گویی تمام ستونهای خیمهها به استقامت قامتش تکیه کردهاند. تا وقتی آن علم در دست عباس بود، دلها قرص بود و آسمان هنوز امیدوار که زمین از داغ بیوفایی فرو نریزد.
سقای دشت عطش بود...
همان که نامش تا ابد با «آب» گره خورد، اما خودش تشنهکام به دیدار محبوب شتافت. او معنا کرد که برای سیرابکردن جان حقیقت، باید از خود آب نیز گذشت.
عباس بود...
محمدایمان ریاضیفر✍
#تقویمکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#روایت_پوستر
بازگشت🍃
داستان پریشانحالی یک خانواده در اثنای جنگ
نویسنده اثر: زهرا مشکآبادی
● داستان سوم👇
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
زمان:
حجم:
18.7M
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#روایت_صوت
🎧 سومین داستان از روایت مقاومت را میشنوید...
✍ نویسنده: زهرا مشکآبادی
🎙 گوینده: خاطره کردفیلابی
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله