اگر فکرِ پریدن چون خروسید
دُم شیرِ مرا باید ببوسید
وگرنه اینقدر اینجا بمانید
که در کشتیِ خود از غم بپوسید
حسین اعتمادی✍
#شعر
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
نوشتن برای انسانی بهتر
انسان، موجودی است شگرف؛ نهادی که در تار و پودش، آرزو و رنج، امید و اندوه، در هم تنیدهاند. بهتر شدن، نه یک هدف، که جوششِ روح است؛ عطشِ بیپایانی برای رسیدن به کمالی که در پسِ پردهی هستی، پنهان شده است.
این سفرِ زیباشناختی، گاهی همچون زمستانیِ سرد و تاریک، دل را به سختی میگیرد؛ اما در دلِ هر زمستان، بذری از بهار نهفته است. هر تلاش برای بهتر شدن، گویی پژواکِ خورشیدی است که در جانِ انسان میتابد و او را به سوی روشنایی رهنمون میسازد.
در این مسیر، زخمها و شکستها، نه شکست، بلکه فرصتهایی برای رشد و شکوفایی هستند. هر اشتباه، گامی در جهت درکِ عمیقترِ خود و جهان پیرامون است. و هر لبخند، نویدبخشِ فردایی روشنتر و امیدوارکنندهتر...
بهتر شدن، یعنی رهایی از بندِ قیدها و محدودیتها؛ یعنی پرواز در آسمانِ بیکرانِ وجود؛ یعنی تبدیل شدن به آیینهای که نورِ حقیقت را بازتاب میدهد. این، سرودِ زندگی است؛ سرودی که هر انسان میتواند آن را با قلم، زمزمه کند.
نرگس سهیلی✍
#چالشنامه
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
خانهای با عطر ریحان
با خواندن این کتاب گمان میکنید شبیه محمدهادی را بارها دیدهاید! ممکن است برادرتان باشد یا مثلا در همسایگیتان
کتاب آنقدر واقعی و طبیعی و به دور از قدیسسازی نوشته شده که عصبانیت و کتککاری، سربهسرگذاشتن خواهرها، ترک تحصیل و فلافل فروشی، شوخیهای جمع رفقا و...از زندگی شهید هم در آن به خوبی روایت و منعکس شده
اما در کنارش ظرایف اخلاقی و رفتاری، دینداری و ولایتمداری، تقوا و سادهزیستی و صدها عناوین مثل این باعث شده محمدهادی داستان از خیلیها سبقت بگیرد و متمایز شود تا جایی که برسد به اوج شهادت
روایت داستان ساده و بیتکلف، جذاب و پرکشش، درسآموز و تفکربرانگیز است. یک جاهایی آدم همزادپنداری میکند و خاطرات خودش را میخواند حتی!
در پایان؛ خوشا بر محمدهادیهای تاریخ که زیبا زیستند و زیبا جاودان شدند و پر کشیدند.
فائزه فداکار ✍
#معرفی_کتاب
#شهید_محمدهادی_ذوالفقاری
#مدافع_حرم
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
در سکوتِ سردِ دنیا؛ جنگِ شیران را ببین
جنگ ناپاکان و پاکان است، ای دنیا ببین
خیبری امروز هست و مَرْحَبی بر روی خاک
ذلّت آل یهود و عزّت ما را ببین
دشمن پَست و نَزار از خواریاش کودککُش است
دشمنی با کودکانِ پاکِ بیمأوا ببین
کُفرِ این قومِ ستمگر گرچه پشت پرده بود
چشم وا کُن؛ کفرشان را روشن و پیدا ببین
در نبردِ با شیاطینی که صفبرصف شدند
دستِ یاریِ نَبیُّ و حضرتِ مولا ببین
هرکه بر نام علی دست توسّل میزند
تا ابد این دست را باقی و پابرجا ببین
لشکرِ سُفیانی و دجّالِ اهریمنصفت
در نبردْ با عاشقانِ مهدیِ زهرا ببین
باطلُالسِّحرِ فُسون و وِردْهاشان حیدر است
مُهرِ پیروزیِ حق، در دستِ این آقا ببین
میلاد الماسی✍
#شعر
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
معلمهای در میدان
میگویند غم در جمع سبک تر می شود. اما او مانده است و کوهی از غمهایی که تنهایی باید به دوش بکشد. تختی که نزدیک یک ماه است رفیق شب و روزش شده، او را از دانش آموزانش گرفته است. دیگر تاب و توان دوری از دغدغههایش را ندارد. حرف آ سید مرتضی آوینی با آن صدای آسمانیاش، گوشش را تیز میکند.
-کسانی به امام زمان شان خواهند رسید که اهل سرعت باشند. و الّا تاریخ کربلا نشان داده که قافله حسینی معطل کسی نمی ماند.
دستهایش چنگ میزنند به قاب گوشی. بازش میکند. توی گروه جهادی تبیینگریشان نوشته اند: «از فردا باید راهپیمایی خودرویی راه بندازیم. یه بسم الله بگیم، از اطرافیانمون شروع کنیم به دعوت کردن.»
می نویسد: «من پوستر می سازم. متن دعوتشم مینویسم. بسم الله»
گروه به گروه میگردد، ایتا، شاد، بله، روبیکا را زیر و رو میکند.
با خودش میگوید: «دستانم باید جور پاهایم را هم بکشد.»
بعد از چند روز توی گروه کلاسیاش برایَ دخترانش هم متن مینویسد.
-خانم قربونتون برم، خوبین؟ چقد خوشحالم که پیامتونو میبینم.
رها مینویسد: «خانم دعا میکنم جنگ تموم بشه، شمام خوب بشین خودتون برگردین کلاسمون.»
_ منم دلم براتون تنگ شده. باید محکم و قوی از این روزا هم بگذریم و برسیم به ساحل آرامش.
دلش قرص نمیشود. متن دعوت را کوتاه میکند و تک به تک پیامک میکند. زنگ میزند.
حاج مهدی توی تلویزیون میخواند: «که جنگ است و نباشد فرصت زانو بغل کردن....»
ادامهاش را زیر لب زمزمه میکند: «که تا جان در بدن داریم، با سید علی هستیم...»
بچهها آرام آرام شال و کلاه میکنند. پسرک مدام میگوید: «مامان کجا میریم؟ توام میای؟»
_باید با بابا برین. بابا برات پرچمم میگیره. قول میدم بهتون خوش بگذره.
همه جا سوت و کور است. خانه، گروه. دکمه پلی را میزند، آ سید مرتضی میگوید: «... و ای بیداران گوش فرا دهید! ماییم که بار تاریخ را به دوش گرفتهایم تا جهان را به سرنوشت محتوم خویش برسانیم...»
چشمهایش گرم شده است. پلک ها کم کم روی هم مینشیند. آری باید برای کارهای بیشتری آماده شود.
رویا رستمیوند✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
الفبای جنگ
معلم چفیه اش را خیس کرد و داد به بچه. گفت: «نفس عمیق. معلم که باشی، حتی توی میدان مین هم باید الفبا درس بدهی.»
بچه هفت ساله بود. توی کلاس که نشسته بود، کاغذ و مداد رنگی آورده بود. میگفت: «خانم معلم، الف کوچیکه رو بلدم. ب رو هم بلدم. ج رو...»
خمپارهای نزدیک کلاس نشست. خاک ریخت توی کلاس. معلم صورت بچه را پاک کرد. گفت: «ج برای چیست؟»
بچه فکر کرد. گفت: «ج برای جنگ؟»
معلم سر تکان داد. نه. گفت: «ج برای جویبار. برای جیرجیرک. برای جوجه تیغی. برای جوانه.»
بچه لبخند زد. گفت: «پس چرا ما اینجاییم؟»
معلم نگاه کرد به دورها. به خط دشمن. به خاکریزی که بوی باروت می داد. گفت: «برای اینکه بچهها هر جایی هم الفبا یاد بگیرند. برای اینکه یک روز همه بچهها توی مدرسهشان بنشینند و معلم بگوید ج برای جویبار، نه برای جنگ.»
شب شد. بچه خوابید. معلم پتویش را مرتب کرد. بعد نگاه کرد به ماه...
صبح بچه را بیدار کرد. گفت: «بلند شو. امروز حرف دال را یاد میگیری.»
بچه چشمهایش را مالید. گفت: «د برای چه؟»
معلم اسلحهاش را برداشت. گفت: «د برای درخت. برای دوستی. برای دعا.»
بچه پرسید: «برای درد هم هست؟»
معلم نگاهش کرد. گفت: «هست. اما درد را آخرین حرف الفبا یاد میدهیم. اول باید زیباییها را یاد بگیری.»
آن روز معلم به بچه یاد داد دال را. با گلوله های ترکش که ریخته بود روی زمین، برایش دال نوشت.
شب که شد معلم نیامد. بچه منتظر ماند. صبح که شد معلم را آوردند. روی برانکارد...
بچه دوید سمتش. گفت: «خانم معلم، دال رو یاد گرفتم.»
معلم چشم باز کرد. لبخند زد. آرام گفت: «حالا نوبت سین است. سین برای سفر. برای سرو. برای ستاره.»
بچه گریه کرد. معلم دستش را بلند کرد. صورت بچه را پاک کرد. گفت: «گریه نکن. معلم که باشی، حتی لحظه مرگ هم باید حرف بعدی را بگویی. برو سین را تمرین کن.»
رفت...
بچه ماند و خاکریز و یک دنیا حرف که معلمها توی میدان جنگ با خونشان نوشتند...
نرگس سهیلی ✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
معلم کوچک
کنار اجاق آخرین کوکوها را برگرداندم و وقتی از سرخ شدن آنها مطمئن شدم، شعله را خاموش و دستانم را زیر شیر آب گرفتم.
ذرات سیبزمینی و تخم مرغ به زحمت از دستانم جدا میشد.
سر چرخاندم وبا التماس به ساعت دیواری نگاه کردم اما او بی رحمانه به پیش میتاخت.
بوی کوکو تمام لباسم را گرفته بود.
باید آن را هم عوض میکردم.
موقع بیرون رفتن از آشپزخانه پایم به لبهی همیشه مزاحم آن خورد.
وجودش همیشه برایم جای سوال بود، حس کردم انگشت شستم شکست، شاید اگر روز دیگری بود کمی آن را با روغن دنبه چرب میکردم.
ولی امروز، نه...!
بوی کوکو خودش اضافه است چه برسد به بوی دنبه!
لنگان لنگان به اتاق رفتم. روی تخت نشستم. نفس عمیقی کشیدم.
به سرعت سراغ کمد رفتم و بالاخره الان در راه با پرچم سه رنگ خودم را به جمعیت رساندم.
همه آمده بودند.
دریک روز بارانی!
ناگهان او را دیدم با لباس فرم و کوله!
اما امروز که مدارس تعطیل بود!
شکلاتی از گوشهی کیف چرمیام پیدا کردم به اوتعارف کردم! خندید وگفت: «خاله روزه ام!»
- مگه چندسالته عزیزم؟!
- هفت سال، اما دلم میخواست امروز مثل بچههای شهید میناب منم روزه باشم، میخوام با زبون روزه و با لباس فرم مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل بگم!
خدا اینطوری زودتر اونا را میکشه!
سرجا خشکم زد، زمانه عوض شده، به جای اینکه ما به کودکانمان بیاموزیم باید پای کلاس درس آنها بنشینیم!
با عجله گوشی را در آوردم تا از او عکس بگیرم اما درحال رفتن بود، پشت به من و در میان جمعیت، باحسرت از دوربین گوشی نگاهش کردم، چه با صلابت قدم بر میداشت مثل یک معلم اما با جثهای کوچک!
زهرا زرگران✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*از همان کودکی*
ماشینهایش را پشت سر هم چید. به مادرش گفت: «مامان، ببین دارم راهپیمایی بازی میکنم.»
فائزه فداکار✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
سجدهگاه علم
اینجا، نه آذرخش، که آذرخشِ جنگ سقفِ کلاس را شکافت؛
نه از تندبادِ زمان، که از خصمِ پَست، داغِ ویرانی بر دلِ علم کاشت.
و این فرو ریختن، تنها بنا نبود،
که بالِ پروازِ صدها رؤیا، بر خاکِ سردِ حسرت، اندوهگین فرود آمد.
من، ایستادهام امروز، نه با طنینِ صدایِ جمعی رسمی، بلکه با صدایِ یک دانشجو، که خانهی امنِ اندیشهاش گشته پامالِ جفا.
آنکه دید چگونه خشمِ کور، حرمتِ سجدهگاهِ علم را درید،
و در دلِ دانش، زخمی عمیق و ابدی کشید.
دانشگاه، آن قُدسِ دوم، آن پناهِ دانایی،
امروز شاهدِ هقهقِ نسلی است، در بندِ غمی جانکاه و تنهایی.
اشکِ «میناب» هنوز بر گونهی تاریخِ این دیار جاریست،
آن مدرسه، آن آشیانِ معصومیت، قربانیِ همان دشنهیِ ننگینِ کاریست.
اما بدانید:
هیچ موشکِ نفرینی، اندیشهی ما را نتواند درهم شکست!
هیچ ویرانهای، شعلهی عشقِ دانش را نتواند بنشاند!
امیدِ ما، چون کوه استوار، هرگز نخواهد شکست!
دانش، همان نوری است که از دلِ ظلمت، ره به نورِ پیروزی خواهد جست
و ما، وارثانِ این نور، این مشعل را برافروخته نگه میداریم تا ابد.
پیروزیِ اسلام، چون خورشیدی تابان، بر ظلمتِ یهود خواهد دمید!
و ندا «هیهات منا الذله»، در جانِ ما، چون رعد، فریادِ رهایی است؛
چرا که هرگز، هرگز، تن به ذلت نخواهیم داد، این رسمِ مردانِ خدایی است.
و تا زمانی که صدایِ دادخواهیِ ما، در گوشِ جهان طنینانداز شود،
این فریاد، زنده خواهد ماند، تا حق، پیروز و پایدار شود.
إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحًا مُّبِینًا”
مبینا کوشکی ✍
دانشجو معلم دانشگاه فرهنگیان پردیس نسیبه
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
مانندِ امیرِ مومنین شاهِ نجف
از اوّل راه، جانِ خود داشت به کف
آخِر به مراد خود رسید، با عزّت
آن مُشتِ گره کرده شرف بود، شرف
میلاد الماسی✍
#شعر
#مشت_گره_کرده
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*ستارگان بیافول تاریخ | ارسالی شما*
شیرزنان ایرانی...
هم پیشتاز هستند، هم شهید دادند.
مادران و دختران ایرانی، ستارگان بیافول تاریخ این سرزمیناند.
در روزهای سخت دفاع از وطن، حضور شما نه تنها نماد ایستادگی که روح حیات در کالبد ملت ایران است.
مادرانی که با دلِ آرام و ایمانِ محکم، روزها با زبان روزه، تشنه مشغول خانهداری و مدیریت خانه و فرزندان و کلاس مجازی و شب ها پیشتاز و حامی انقلاب.
دخترانی که با شجاعت و آگاهی، دوشادوش پدران و برادران در میدان خدمت و مقاومت ایستادند؛ آنها که نشان دادند دفاع از وطن جنسیت نمیشناسد، بلکه ایمان میطلبد.
از دامن شما بانوان، قهرمانان برخاستهاند که نامشان بر صفحهی تاریخ وطن حک شده است.
در روزها با دعا و تلاش، در شبها با حضور و حمایت؛ هیچگاه زمین نگذاشتید پرچم غیرت و ایمان را.
شما آموزگارانِ عشق به وطنید، که درس فداکاری را با عمل خویش معنا کردید.
ای شیرزنان ایران، یاد و راه شما زنده است.
در هر نسیم وطن، بوی صبر شماست؛
در هر طلوع، نوری از ایمان شما میتابد.
سرتان بالا، دلتان روشن، و قدمتان برکت زمین ایران.
زینب مرادی ✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht