الفبای جنگ
معلم چفیه اش را خیس کرد و داد به بچه. گفت: «نفس عمیق. معلم که باشی، حتی توی میدان مین هم باید الفبا درس بدهی.»
بچه هفت ساله بود. توی کلاس که نشسته بود، کاغذ و مداد رنگی آورده بود. میگفت: «خانم معلم، الف کوچیکه رو بلدم. ب رو هم بلدم. ج رو...»
خمپارهای نزدیک کلاس نشست. خاک ریخت توی کلاس. معلم صورت بچه را پاک کرد. گفت: «ج برای چیست؟»
بچه فکر کرد. گفت: «ج برای جنگ؟»
معلم سر تکان داد. نه. گفت: «ج برای جویبار. برای جیرجیرک. برای جوجه تیغی. برای جوانه.»
بچه لبخند زد. گفت: «پس چرا ما اینجاییم؟»
معلم نگاه کرد به دورها. به خط دشمن. به خاکریزی که بوی باروت می داد. گفت: «برای اینکه بچهها هر جایی هم الفبا یاد بگیرند. برای اینکه یک روز همه بچهها توی مدرسهشان بنشینند و معلم بگوید ج برای جویبار، نه برای جنگ.»
شب شد. بچه خوابید. معلم پتویش را مرتب کرد. بعد نگاه کرد به ماه...
صبح بچه را بیدار کرد. گفت: «بلند شو. امروز حرف دال را یاد میگیری.»
بچه چشمهایش را مالید. گفت: «د برای چه؟»
معلم اسلحهاش را برداشت. گفت: «د برای درخت. برای دوستی. برای دعا.»
بچه پرسید: «برای درد هم هست؟»
معلم نگاهش کرد. گفت: «هست. اما درد را آخرین حرف الفبا یاد میدهیم. اول باید زیباییها را یاد بگیری.»
آن روز معلم به بچه یاد داد دال را. با گلوله های ترکش که ریخته بود روی زمین، برایش دال نوشت.
شب که شد معلم نیامد. بچه منتظر ماند. صبح که شد معلم را آوردند. روی برانکارد...
بچه دوید سمتش. گفت: «خانم معلم، دال رو یاد گرفتم.»
معلم چشم باز کرد. لبخند زد. آرام گفت: «حالا نوبت سین است. سین برای سفر. برای سرو. برای ستاره.»
بچه گریه کرد. معلم دستش را بلند کرد. صورت بچه را پاک کرد. گفت: «گریه نکن. معلم که باشی، حتی لحظه مرگ هم باید حرف بعدی را بگویی. برو سین را تمرین کن.»
رفت...
بچه ماند و خاکریز و یک دنیا حرف که معلمها توی میدان جنگ با خونشان نوشتند...
نرگس سهیلی ✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
معلم کوچک
کنار اجاق آخرین کوکوها را برگرداندم و وقتی از سرخ شدن آنها مطمئن شدم، شعله را خاموش و دستانم را زیر شیر آب گرفتم.
ذرات سیبزمینی و تخم مرغ به زحمت از دستانم جدا میشد.
سر چرخاندم وبا التماس به ساعت دیواری نگاه کردم اما او بی رحمانه به پیش میتاخت.
بوی کوکو تمام لباسم را گرفته بود.
باید آن را هم عوض میکردم.
موقع بیرون رفتن از آشپزخانه پایم به لبهی همیشه مزاحم آن خورد.
وجودش همیشه برایم جای سوال بود، حس کردم انگشت شستم شکست، شاید اگر روز دیگری بود کمی آن را با روغن دنبه چرب میکردم.
ولی امروز، نه...!
بوی کوکو خودش اضافه است چه برسد به بوی دنبه!
لنگان لنگان به اتاق رفتم. روی تخت نشستم. نفس عمیقی کشیدم.
به سرعت سراغ کمد رفتم و بالاخره الان در راه با پرچم سه رنگ خودم را به جمعیت رساندم.
همه آمده بودند.
دریک روز بارانی!
ناگهان او را دیدم با لباس فرم و کوله!
اما امروز که مدارس تعطیل بود!
شکلاتی از گوشهی کیف چرمیام پیدا کردم به اوتعارف کردم! خندید وگفت: «خاله روزه ام!»
- مگه چندسالته عزیزم؟!
- هفت سال، اما دلم میخواست امروز مثل بچههای شهید میناب منم روزه باشم، میخوام با زبون روزه و با لباس فرم مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل بگم!
خدا اینطوری زودتر اونا را میکشه!
سرجا خشکم زد، زمانه عوض شده، به جای اینکه ما به کودکانمان بیاموزیم باید پای کلاس درس آنها بنشینیم!
با عجله گوشی را در آوردم تا از او عکس بگیرم اما درحال رفتن بود، پشت به من و در میان جمعیت، باحسرت از دوربین گوشی نگاهش کردم، چه با صلابت قدم بر میداشت مثل یک معلم اما با جثهای کوچک!
زهرا زرگران✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*از همان کودکی*
ماشینهایش را پشت سر هم چید. به مادرش گفت: «مامان، ببین دارم راهپیمایی بازی میکنم.»
فائزه فداکار✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
سجدهگاه علم
اینجا، نه آذرخش، که آذرخشِ جنگ سقفِ کلاس را شکافت؛
نه از تندبادِ زمان، که از خصمِ پَست، داغِ ویرانی بر دلِ علم کاشت.
و این فرو ریختن، تنها بنا نبود،
که بالِ پروازِ صدها رؤیا، بر خاکِ سردِ حسرت، اندوهگین فرود آمد.
من، ایستادهام امروز، نه با طنینِ صدایِ جمعی رسمی، بلکه با صدایِ یک دانشجو، که خانهی امنِ اندیشهاش گشته پامالِ جفا.
آنکه دید چگونه خشمِ کور، حرمتِ سجدهگاهِ علم را درید،
و در دلِ دانش، زخمی عمیق و ابدی کشید.
دانشگاه، آن قُدسِ دوم، آن پناهِ دانایی،
امروز شاهدِ هقهقِ نسلی است، در بندِ غمی جانکاه و تنهایی.
اشکِ «میناب» هنوز بر گونهی تاریخِ این دیار جاریست،
آن مدرسه، آن آشیانِ معصومیت، قربانیِ همان دشنهیِ ننگینِ کاریست.
اما بدانید:
هیچ موشکِ نفرینی، اندیشهی ما را نتواند درهم شکست!
هیچ ویرانهای، شعلهی عشقِ دانش را نتواند بنشاند!
امیدِ ما، چون کوه استوار، هرگز نخواهد شکست!
دانش، همان نوری است که از دلِ ظلمت، ره به نورِ پیروزی خواهد جست
و ما، وارثانِ این نور، این مشعل را برافروخته نگه میداریم تا ابد.
پیروزیِ اسلام، چون خورشیدی تابان، بر ظلمتِ یهود خواهد دمید!
و ندا «هیهات منا الذله»، در جانِ ما، چون رعد، فریادِ رهایی است؛
چرا که هرگز، هرگز، تن به ذلت نخواهیم داد، این رسمِ مردانِ خدایی است.
و تا زمانی که صدایِ دادخواهیِ ما، در گوشِ جهان طنینانداز شود،
این فریاد، زنده خواهد ماند، تا حق، پیروز و پایدار شود.
إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحًا مُّبِینًا”
مبینا کوشکی ✍
دانشجو معلم دانشگاه فرهنگیان پردیس نسیبه
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
مانندِ امیرِ مومنین شاهِ نجف
از اوّل راه، جانِ خود داشت به کف
آخِر به مراد خود رسید، با عزّت
آن مُشتِ گره کرده شرف بود، شرف
میلاد الماسی✍
#شعر
#مشت_گره_کرده
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*ستارگان بیافول تاریخ | ارسالی شما*
شیرزنان ایرانی...
هم پیشتاز هستند، هم شهید دادند.
مادران و دختران ایرانی، ستارگان بیافول تاریخ این سرزمیناند.
در روزهای سخت دفاع از وطن، حضور شما نه تنها نماد ایستادگی که روح حیات در کالبد ملت ایران است.
مادرانی که با دلِ آرام و ایمانِ محکم، روزها با زبان روزه، تشنه مشغول خانهداری و مدیریت خانه و فرزندان و کلاس مجازی و شب ها پیشتاز و حامی انقلاب.
دخترانی که با شجاعت و آگاهی، دوشادوش پدران و برادران در میدان خدمت و مقاومت ایستادند؛ آنها که نشان دادند دفاع از وطن جنسیت نمیشناسد، بلکه ایمان میطلبد.
از دامن شما بانوان، قهرمانان برخاستهاند که نامشان بر صفحهی تاریخ وطن حک شده است.
در روزها با دعا و تلاش، در شبها با حضور و حمایت؛ هیچگاه زمین نگذاشتید پرچم غیرت و ایمان را.
شما آموزگارانِ عشق به وطنید، که درس فداکاری را با عمل خویش معنا کردید.
ای شیرزنان ایران، یاد و راه شما زنده است.
در هر نسیم وطن، بوی صبر شماست؛
در هر طلوع، نوری از ایمان شما میتابد.
سرتان بالا، دلتان روشن، و قدمتان برکت زمین ایران.
زینب مرادی ✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
استوار باش و شگفتی بیافرین!
تو هم سرباز خط مقدمی!
دشمن آنگونه که از قلم تو می ترسد،
از موشک نمیهراسد!
همراه همانوشت باشید با شگفتانهنوشت 👇
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واژههای سبز
شاعر و گوینده: فاطمه جعفری🎙
تهیه و تدوین : عمادالدین کلماتی زاده 🎞
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
ـ فک میکنی توی جنگ چه بلایی سر عروسکای یتیم میاد؟
+ نمیدونم شاید بزرگترا ببرشون پرورشگاه عروسکا
ـ مگه عروسکا هم پرورشگاه دارن؟
+ ینی ندارن؟
ـ اگه داشته باشن من حاضرم مامان
یه دونشون بشم.
فاطمه محمدی ✍
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
مونولوگ نقشه گمشده
نویسنده: بهنام میرزائی
شخصیت🧕
ستاره خانم معلمی 23 ساله (بازیگر نقش ستاره باید بتواند طیف وسیعی از احساسات، از لطافت مادری تا خشم آتشین و از درماندگی تا امید راسخ را با بدن، صدا و سکوتهایش بیان کند.)
🔺فضا و صحنه اصلی : یک جای نیمهویران، شبیه به زیرزمین یا اتاقی در یک ساختمان آسیبدیده. یا یک کلاس درس آسیب دیده . یک دیوار بزرگ (رأس صحنه) وجود دارد که روی آن با نورپردازی میتوان فضاهای مختلف را ایجاد کرد. یک صندلی ساده، یک چراغ دستی (چراغ قوه یا فانوس کوچک)، یک کوله کوچک حاوی چند وسیلهی شخصی، و یک دستگاه رادیوی قدیمی در صحنه است.
🔺نورپردازی کلید تغییر فضاهاست . نور میتواند متمرکز ، رنگی ، پرتویی باریک یا گسترده باشد تا فضای بیمارستان ، خیابان ، کنار دریا ، اتاق کودکی و ... را روی همان دیوار اصلی و با کمک بازیگر خلق کند.
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
(صحنه تاریک است. صدای نفسهای نامنظم و بلند خانم معلم ستاره شنیده میشود. ناگهان صدای انفجار مهیبی از بلندگو میآید و همزمان نور سفید تند و چشمزدنی برای یک لحظه کل صحنه را میگیرد و خاموش میشود. بعد از چند ثانیه، نور ملایم و آبیرنگی از یک نقطه، صورت درهمرفتهی ستاره را روشن میکند. او خودش و گوشش را به دیوار چسبانده است . ستاره به حالت نجواگونه و صدایی لرزان)
(ستاره دختری جوان، چهرهاش هم زیبایی خستهای دارد و هم آتشی از اراده در چشمانش شعله میزند.)
🔺ستاره: یک... دو... سه... چهار...(نفس عمیقی میکشد) نه. نه دیگه. دیگه نمیشمارم. شمارش برای اینه که انتظار اومدن چیزی رو بکشی ... اما اونا که همیشه میآن . مثل نفس کشیدن . مثل شب . مثل گرسنگی.
(نور کمی گستردهتر میشود . او از دیوار جدا میشود و به سمت مرکز صحنه میرود . با پایش گرد و غبار زمین را کنار میزند.)
🔺این گرد و غبار رو ببین ... بوی خونهی پدرم رو میده . بوی نون تازه پختهی مادرم . بوی گلاب روی دستای خواهرم . حالا ... حالا بوی باروت و خون و ترس داده . خاک ما شده قبرستان خاطرات ما.
(به سمت دیوار میرود. دستش را روی آن میکشد . سکوت . نور نقطه ای برای لحظاتی روی دستش و دیوار متمرکز میشود.)
🔺این دیوار ... این دیوار همه چیزو دیده . روی اون با ذغال برای برادرم نقشه کشیدم . نقشهی راهِ رسیدن به دریا ... اون طرف دیوارا ... اون خندید و گفت،
( با ترفندی به تیپ برادرش در می آید)
🔺ستاره (در نقش برادرش)، دریا همین جاست، زیر پای ما. در چاههای آبمان. یا در قطرههای بارانی که مردم از پشت بام جمع میکنن. (سکوت و افسوس، خودش می شود)
🔺ستاره: اون رفت ... برادرم ادریس ... اون رفت که اون دریا بی نگهبان نمونه ... و دیگه برنگشت.
(نور عوض میشود. به نور گرم و زردی تبدیل میشود. ستاره برمیگردد و به نقطهای خالی نگاه میکند. گویی کسی آنجاست. درنقش سارا کوچولو با لحنی شیرین و کودکانه.)
🔺ستاره ( نقش سارا): نه یاسمین ، نمیتونم امروز برم مدرسه ... مامان گفته هوا خوب نیست ... اما دلم طاقت نیاورد یاسمین تنها بره مدرسه ...
🔺ستاره: کلاس پر از همهمه بود ... یهو... موشک های کاغذی دشمن، آسمون رو شلوغ کردن ... چه طعم و مزه ای ، چه بویی ؟ نون تازه با مزه خاک؟
🔺(در نقش سارا) ممنون خانم .... (گویی نانی میگیرد و میبوسد) فردا حتما میام ، اجازه خانم ... قول میدم ... تکالیف ریاضیم رو با هم حل میکنیم .
(ناگهان نور گرم محو میشود و نور سفید تند و چشمزدنی دوباره میزند . صدای انفجار بلندتری میآید . ستاره خودش را جمع میکند و روی زمین مینشیند. به حالت جنینی جمع می شود و مینشیند . لحظاتی سکوت سنگین . سکوت را با صدایی خفه و پر از درد می شکند.)
🔺ستاره: فردا ... هیچ فردایی نیومد، سارا، یاسمین . مدرسهات رو با همون هواپیماها و موشکهای کاغذی دشمن، امضاء کردن ... با جوهر قرمز. تو و دفترت و مدادهای رنگیات ... همه یه چیز شدید. همه آمار شدید ... آمار خسارت جانبی!
(از جایش بلند میشود. خشم کم کم در صدا و بدنش موج میزند.)
🔺خسارت جانبی ؟! یعنی چی ؟ یعنی چشمهای یاسمین وقتی ریاضیش رو حل میکرد، جانبی بود؟ یعنی رویاهاش برای پزشک شدن ، حاشیهای بود؟ یعنی نفس کشیدن کودکان ما خطای محاسباتی سلاحهای دقیق دشمنی شماس ؟! آهای شما، شمایی که پشت اون صفحههای گرانقیمتید! صداهامون رو میشنوید ؟ ما خسارت نیستیم! ما مردم هستیم! ما تاریخیم، ما عشقیم، ما زندهایم!
(به سمت رادیو میرود و آن را روشن میکند. صدای پارازیت میآید . او آن را می چرخاند و تنظیم میکند. صدای یک گوینده از رادیو پخش
میشود.)
صدای رادیو : ... و همچنان مقاومت ایستاده است. هنوزم تعدادی از دخترکان مدرسه طیبه شجره میناب زیر آوارها مانده اند. دشمنان کودک کش منطقه درگیری ... ( سارا رادیو را خاموش میکند.)
🔺ایستاده ... کلمهی قشنگیه. اما وزنش سنگینه. وزنش به اندازهی تموم شبهاییه که بیدار موندی ... به اندازهی دلایی که برای یه جرعه ی آب تپیده ... به اندازهی دستایی که زیر آوار، هنوزم مشتاشون رو گره کردن.