*ستارگان بیافول تاریخ | ارسالی شما*
شیرزنان ایرانی...
هم پیشتاز هستند، هم شهید دادند.
مادران و دختران ایرانی، ستارگان بیافول تاریخ این سرزمیناند.
در روزهای سخت دفاع از وطن، حضور شما نه تنها نماد ایستادگی که روح حیات در کالبد ملت ایران است.
مادرانی که با دلِ آرام و ایمانِ محکم، روزها با زبان روزه، تشنه مشغول خانهداری و مدیریت خانه و فرزندان و کلاس مجازی و شب ها پیشتاز و حامی انقلاب.
دخترانی که با شجاعت و آگاهی، دوشادوش پدران و برادران در میدان خدمت و مقاومت ایستادند؛ آنها که نشان دادند دفاع از وطن جنسیت نمیشناسد، بلکه ایمان میطلبد.
از دامن شما بانوان، قهرمانان برخاستهاند که نامشان بر صفحهی تاریخ وطن حک شده است.
در روزها با دعا و تلاش، در شبها با حضور و حمایت؛ هیچگاه زمین نگذاشتید پرچم غیرت و ایمان را.
شما آموزگارانِ عشق به وطنید، که درس فداکاری را با عمل خویش معنا کردید.
ای شیرزنان ایران، یاد و راه شما زنده است.
در هر نسیم وطن، بوی صبر شماست؛
در هر طلوع، نوری از ایمان شما میتابد.
سرتان بالا، دلتان روشن، و قدمتان برکت زمین ایران.
زینب مرادی ✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
استوار باش و شگفتی بیافرین!
تو هم سرباز خط مقدمی!
دشمن آنگونه که از قلم تو می ترسد،
از موشک نمیهراسد!
همراه همانوشت باشید با شگفتانهنوشت 👇
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واژههای سبز
شاعر و گوینده: فاطمه جعفری🎙
تهیه و تدوین : عمادالدین کلماتی زاده 🎞
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
ـ فک میکنی توی جنگ چه بلایی سر عروسکای یتیم میاد؟
+ نمیدونم شاید بزرگترا ببرشون پرورشگاه عروسکا
ـ مگه عروسکا هم پرورشگاه دارن؟
+ ینی ندارن؟
ـ اگه داشته باشن من حاضرم مامان
یه دونشون بشم.
فاطمه محمدی ✍
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
مونولوگ نقشه گمشده
نویسنده: بهنام میرزائی
شخصیت🧕
ستاره خانم معلمی 23 ساله (بازیگر نقش ستاره باید بتواند طیف وسیعی از احساسات، از لطافت مادری تا خشم آتشین و از درماندگی تا امید راسخ را با بدن، صدا و سکوتهایش بیان کند.)
🔺فضا و صحنه اصلی : یک جای نیمهویران، شبیه به زیرزمین یا اتاقی در یک ساختمان آسیبدیده. یا یک کلاس درس آسیب دیده . یک دیوار بزرگ (رأس صحنه) وجود دارد که روی آن با نورپردازی میتوان فضاهای مختلف را ایجاد کرد. یک صندلی ساده، یک چراغ دستی (چراغ قوه یا فانوس کوچک)، یک کوله کوچک حاوی چند وسیلهی شخصی، و یک دستگاه رادیوی قدیمی در صحنه است.
🔺نورپردازی کلید تغییر فضاهاست . نور میتواند متمرکز ، رنگی ، پرتویی باریک یا گسترده باشد تا فضای بیمارستان ، خیابان ، کنار دریا ، اتاق کودکی و ... را روی همان دیوار اصلی و با کمک بازیگر خلق کند.
#شگفتانهنوشت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
(صحنه تاریک است. صدای نفسهای نامنظم و بلند خانم معلم ستاره شنیده میشود. ناگهان صدای انفجار مهیبی از بلندگو میآید و همزمان نور سفید تند و چشمزدنی برای یک لحظه کل صحنه را میگیرد و خاموش میشود. بعد از چند ثانیه، نور ملایم و آبیرنگی از یک نقطه، صورت درهمرفتهی ستاره را روشن میکند. او خودش و گوشش را به دیوار چسبانده است . ستاره به حالت نجواگونه و صدایی لرزان)
(ستاره دختری جوان، چهرهاش هم زیبایی خستهای دارد و هم آتشی از اراده در چشمانش شعله میزند.)
🔺ستاره: یک... دو... سه... چهار...(نفس عمیقی میکشد) نه. نه دیگه. دیگه نمیشمارم. شمارش برای اینه که انتظار اومدن چیزی رو بکشی ... اما اونا که همیشه میآن . مثل نفس کشیدن . مثل شب . مثل گرسنگی.
(نور کمی گستردهتر میشود . او از دیوار جدا میشود و به سمت مرکز صحنه میرود . با پایش گرد و غبار زمین را کنار میزند.)
🔺این گرد و غبار رو ببین ... بوی خونهی پدرم رو میده . بوی نون تازه پختهی مادرم . بوی گلاب روی دستای خواهرم . حالا ... حالا بوی باروت و خون و ترس داده . خاک ما شده قبرستان خاطرات ما.
(به سمت دیوار میرود. دستش را روی آن میکشد . سکوت . نور نقطه ای برای لحظاتی روی دستش و دیوار متمرکز میشود.)
🔺این دیوار ... این دیوار همه چیزو دیده . روی اون با ذغال برای برادرم نقشه کشیدم . نقشهی راهِ رسیدن به دریا ... اون طرف دیوارا ... اون خندید و گفت،
( با ترفندی به تیپ برادرش در می آید)
🔺ستاره (در نقش برادرش)، دریا همین جاست، زیر پای ما. در چاههای آبمان. یا در قطرههای بارانی که مردم از پشت بام جمع میکنن. (سکوت و افسوس، خودش می شود)
🔺ستاره: اون رفت ... برادرم ادریس ... اون رفت که اون دریا بی نگهبان نمونه ... و دیگه برنگشت.
(نور عوض میشود. به نور گرم و زردی تبدیل میشود. ستاره برمیگردد و به نقطهای خالی نگاه میکند. گویی کسی آنجاست. درنقش سارا کوچولو با لحنی شیرین و کودکانه.)
🔺ستاره ( نقش سارا): نه یاسمین ، نمیتونم امروز برم مدرسه ... مامان گفته هوا خوب نیست ... اما دلم طاقت نیاورد یاسمین تنها بره مدرسه ...
🔺ستاره: کلاس پر از همهمه بود ... یهو... موشک های کاغذی دشمن، آسمون رو شلوغ کردن ... چه طعم و مزه ای ، چه بویی ؟ نون تازه با مزه خاک؟
🔺(در نقش سارا) ممنون خانم .... (گویی نانی میگیرد و میبوسد) فردا حتما میام ، اجازه خانم ... قول میدم ... تکالیف ریاضیم رو با هم حل میکنیم .
(ناگهان نور گرم محو میشود و نور سفید تند و چشمزدنی دوباره میزند . صدای انفجار بلندتری میآید . ستاره خودش را جمع میکند و روی زمین مینشیند. به حالت جنینی جمع می شود و مینشیند . لحظاتی سکوت سنگین . سکوت را با صدایی خفه و پر از درد می شکند.)
🔺ستاره: فردا ... هیچ فردایی نیومد، سارا، یاسمین . مدرسهات رو با همون هواپیماها و موشکهای کاغذی دشمن، امضاء کردن ... با جوهر قرمز. تو و دفترت و مدادهای رنگیات ... همه یه چیز شدید. همه آمار شدید ... آمار خسارت جانبی!
(از جایش بلند میشود. خشم کم کم در صدا و بدنش موج میزند.)
🔺خسارت جانبی ؟! یعنی چی ؟ یعنی چشمهای یاسمین وقتی ریاضیش رو حل میکرد، جانبی بود؟ یعنی رویاهاش برای پزشک شدن ، حاشیهای بود؟ یعنی نفس کشیدن کودکان ما خطای محاسباتی سلاحهای دقیق دشمنی شماس ؟! آهای شما، شمایی که پشت اون صفحههای گرانقیمتید! صداهامون رو میشنوید ؟ ما خسارت نیستیم! ما مردم هستیم! ما تاریخیم، ما عشقیم، ما زندهایم!
(به سمت رادیو میرود و آن را روشن میکند. صدای پارازیت میآید . او آن را می چرخاند و تنظیم میکند. صدای یک گوینده از رادیو پخش
میشود.)
صدای رادیو : ... و همچنان مقاومت ایستاده است. هنوزم تعدادی از دخترکان مدرسه طیبه شجره میناب زیر آوارها مانده اند. دشمنان کودک کش منطقه درگیری ... ( سارا رادیو را خاموش میکند.)
🔺ایستاده ... کلمهی قشنگیه. اما وزنش سنگینه. وزنش به اندازهی تموم شبهاییه که بیدار موندی ... به اندازهی دلایی که برای یه جرعه ی آب تپیده ... به اندازهی دستایی که زیر آوار، هنوزم مشتاشون رو گره کردن.
(نور دوباره تغییر میکند. نور آبی-سفید سردی مثل نور چراغهای بیمارستان روی صورتش میافتد. او حالتش عوض میشود، گویی یک پرستار یا پزشک است. ستاره با عجله و اضطراب خودش را بر سر مریض فرضی روی براندکار می رساند.)
🔺ستاره : سرم! سرم رو بیار! نه ... نه این رو نگه دار، فشارش بده. اون بچه رو ببر اتاق دو، مادرش اونجاس ... خداوندا... این یکی رو هم ببرید، من ... من میرسم. دکتر! دکتر علی! برای عمل اتاق نداریم ! برق رفته ... چراغ قوهها رو بیارید! با نور گوشی های موبایل! باید بشه ... حتماً میشه ... آخه اون ... آخه مادرش تنها اون رو داره ... تنها یادگار شهید مدافع حرمهِ ... حداقل جونش رو نجات بدیم ... یه بچه که بزرگ بشه ... بزرگ بشه و آزادی رو جشن بگیره ...
(سکوت. نور محو میشود. ستاره خسته روی صندلی میافتد. صدایش خالی میشود.)
🔺اما نشد . نور موبایل برای جراحی قلب دختر دانش آموزی که ترکش خورده کافی نیست ... هیچ وقت کافی نبوده ... برای دیدن نوری که توی چشمای یه کودکِ در حال خاموش شدن هست، اما زیاده، زیاد ...
(ناگهان از جا میپرد. گویی چیزی را از روبهرو شنیده. به سمت تماشاچیان نگاه میکند، انگار که از پنجره یا شکافی به بیرون نگاه میکند. چشمانش برق میزند.)
🔺صبر کن ... صبر کن ... اون چیه؟ پرچم؟ یه پارچهی سفید؟ ... (با تحقیر) نه. سفید نیست. سفیدِ تسلیم نیست. سبزه! سبز زمین ما. سرخِ شکوفههای بادام. قرمزهِ مقاومت ما. اونا میآن. جوانای محله میان ... با چی؟ با عشق؟ با ... ایمان.
( انگار جانی تازه گرفته است با انرژی وصفناپذیری شروع به توصیف صحنه میکند. گویی آن را زنده میبیند. نور پشت سرش روی دیوار، سایههای در حال حرکت و پرچمها را نشان میدهند.)
🔺ببین! اون یکی، محمد پسر حسن نانواست ... دستش رو باند پیچی کرده ... اون یکی، سمیراست ... خواهر یاسمین. چشماش دقیقاً مثل اونه ... و اون یکی ... اون پیرمرد ... ویلچرش رو کنار گذاشته و عصا به دست گرفته!... خسارتهای جانبی ! اینجا کسی جانبی نیست . همه توی خط مقدم هستن . خط مقدم زندگی ...
(صدا و نحوه ی ایستادن بدنش پر از غرور میشود.)
🔺اینه اون پاسخ ما! به استکبار. شما موشکهاتون رو دارید، ما اراده داریم. محاصره دارید، ما اخوت و برادری داریم. تحریم می کنید مثلا گرسنگی میدید، بدید، ما امید داریم. بیمارستانامون رو زدید، درمانگاهمون اما دلهامونه ... مدرسههامون رو خراب کردید، کلاسهامون زیر آسمون خداست و معلمهامون شهادت.
(به آرامی به سمت دیوار برمیگردد. چراغ قوه را برمیدارد و آن را روشن میکند. نور نقطهای آن روی دیوار میافتد.)
🔺و من ... من نقشه رو گم نکردم . نقشه اینجاس ... روی این دیوار ... روی هر دیوار ویرانهی مدرسهای که شما زدیدش. نقشهی راه رسیدن به آزادی ... با قلمهایی از خون و عشق کشیده شده ان .با خون دخترا و معلم های شهید.
(در نقطهی نور چراغ قوه روی دیوار، آرام آرام شروع به کشیدن نقشهای خیالی میکند. صدایش آرام، محکم و پر از آینده میشود.)
🔺این جادهی مقاومته ... این کوچهی پایداری ... این میدون صبر ... و این ... این دریاس. دریا زیر پای ما. در چاههامون. در چشمای هر کودک بندری. هر کودک ایرانی. ما به اون خواهیم رسید. ما در حال ساختنش هستیم. با هر نفس، با هر نان تقسیم شده، با هر مشت پرتاب شده، با هر نامی که بر زبان میآریم و نیست ... نیست ولی هست ... زنده اس ...
(نور چراغ قوه را خاموش میکند. اما نور کلی صحنه به آرامی روشنتر میشود، انگار طلوع خورشید است. ستاره رو به تماشاچی ها، محکم و بیتزلزل میایستد.)
🔺صداهامون میآد؟ ما اینجاییم. ما ایرانیم. ما قدسیم. و ما هرگز، هرگز تنها نیستیم. وقتی یه کودک توی غزه میمیره، قلب جهان میگیره. و وقتی یه کودک توی غزه یا ایران میایسته، تاریخ میلرزه.
ما تاریخ رو خواهیم نوشت ... با خونمان. با نور چشمانمان. با نقشهی گمشدهای که هرگز گم نبوده است.
با قطرات خون من. ستاره ی آزاد... خانم معلم مدرسه شجره طیبه میناب.
(موسیقی که از قبلتر به صورت زیر صدا شروع شده است اوج می گیرد. نور روی صورت مصمم و درخشان او ثابت میماند و به تدریج و آرام آرام محو میشود. اما موسیقی در تاریکی ادامه دارد.)
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
گرگها در خیابان کمین میکنند...🌚
📌داستان *انقلاب گرگها* تا دقایقی دیگر در کانال...
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
انقلاب گرگها
چیزی تکان میخورد! چشمانم را به هم میمالم. نه! اشتباه میکنم. به تاریکی جنگل چشم دوختهام. انگار جسمی حرکت میکند در تاریکی. چیزی نیست جز توهم من. تفنگ را محکم در دست گرفتهام. ساعت از دستم رفته. میدانم نصفه شب است. ماه به خواب رفته است اما روستا نه. همین هفته پیش بود که گرگ زد به روستا. دار و ندار ما را خورد و کشت و برد. همه سرمایه ما را دود شد جلوی چشمانمان. همه اینها به درک. آسید موقع درگیری با گرگها جان داد. آسید فقط دهخدا نبود، چشم ما بود. حالا ما بدون چشم در تاریکی دنبال قاتلین او میگردیم.
از همان روز اول عدهای گسیل شدند به جنگل. قرارمان از اول این بود، دیگر شکار گرگ کافی نیست. باید همه آنها را فراری دهیم. خسته شدیم از بس آمد و به گله زد. هم قسم شدهایم. روستا هم شبها بیدار است. زن و مرد در کوچهها اسلحه و چماغ و داس به دست میچرخند. که مبادا گرگ خیال حمله کند. از جنگل صدای تیر و ترقه میآید، صدای زوزه میآید و فریاد. هم آنها میمیرند، هم ما. بیخبریم. در این شبهای سرد، به خود نوید گرمای فردا میدهیم.
هر چند، خسته شدهام. زنم پا به ماه است. نذر امامزاده کردهام دختر باشد. دختر برکت است. زنم میگوید ول کن مرد. چقدر میخواهی بمانی و در این سرما سبیلت یخ بزند؟ واقعاً چرا در این سرما دنبال گرگی میگردم که دیگر نیست؟ لعنت بر دل سیاه شیطان اغواگر. همهاش تقصیر این اوس تقی بناست. هر شب ما را اغفال میکند که گرگها را نکشیم. اهلی کنیم برای نگهبانی گوسفندها. آخر مگر آدم دشمن را وارد خانهاش میکند؟ حرفهایش مسخره است و آبادی هم خریدار چیزهای مسخرهاند. کم شدهایم.
دستهایم شل میشوند. شاید وقت رفتن است. خدا بزرگ است. بچهها بزرگ شده جنگلاند؛ گرگها را میکشند. لزوم نیست یک عده در این سرما نگهبانی دهیم. به بقیه چیزی نمیگویم. بهانه میآورم زنم امشب دردش گرفته و باید بروم خانه. اگر برگردم و گرگ فرداشب بالای رخت خواب ما باشد چه؟ پوزخندی میزنم. میخواهم بروم. از تاریکی چیزی میبینم. میدرخشد. این دفعه هم توهم است یا ...؟
علیرضا محبی ✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht