━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
عروسک عاقبتبهخیر
ـ مامان... هنوز خیلی مونده؟
برای سومین بار بود که این سؤال را میپرسیدم. از بس روی زمین نشسته بودم، پاهایم خواب رفته بود. مریم، عروسک قرمزم، را محکم بغل کرده بودم و مدام به مامان میگفتم که هم من خستهام، هم مریم.
مامان خم شد، چادرم را مرتب کرد و با لبخند گفت: «یه کم دیگه عزیزم. بعضی دیدارها ارزش صبر کردن دارن. تو هم تا اون موقع برای مریم لالایی بخون.» حرفش را گوش کردم. مریم را آرام تکان میدادم و برایش لالایی میخواندم؛ هرچند خودم بیشتر از او دلم میخواست زودتر به خانه برگردیم. آن روز برای اولین بار به آنجا آمده بودم و نمیدانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد.
چند دقیقه بعد، دخترکی همسن خودم کنارم نشست. او هم عروسکی بغلش بود؛ درست شبیه مریم، فقط لباسش آبی بود. همان عروسک بهانه آشنایی ما شد. فهمیدم اسم دختر زهره است و اسم عروسکش نرگس. خیلی زود سرگرم حرف زدن و بازی با عروسکهایمان شدیم؛ انگار سالها بود همدیگر را میشناختیم.
ناگهان صدای جمعیت بلند شد. همه از جا برخاستند و یکصدا میگفتند: «حیدر... حیدر...» من و زهره هم با تعجب ایستادیم. مردی وارد شده بود که همه با احترام به استقبالش میرفتند.
آرام از زهره پرسیدم: «این آقا کیه؟» گفت فقط همین را میداند که مادرش همیشه از مهربانی او برای بچهها حرف میزند. همین یک جمله کافی بود تا کنجکاو شوم. از زهره پرسیدم: «یعنی ما رو هم دوست داره؟» لبخند زد و گفت: «بیا از خودش بپرسیم.»
دست هم را گرفتیم و از میان جمعیت جلو رفتیم. نزدیک او نشستیم و منتظر ماندیم تا صحبتهایش تمام شود. هنوز جرئت نزدیک شدن نداشتیم که نگاهش به ما افتاد. لبخندی زد، چیزی به همراهش گفت و چند لحظه بعد مردی آمد و گفت: «آقا میخوان شما رو ببینن.»
اولین چیزی که به ذهنم رسید، مریم بود. با نگرانی پرسیدم: «عروسکم هم میتونه بیاد؟» مرد خندید و گفت: «شما و عروسکهاتون، هر دو دعوتید.» حالا به آن آقای ناشناس ِ مهربان رسیده بودیم. با تردید جلو رفتیم؛ اما او دستهایش را به رویمان باز کرد و با مهربانی گفت: «بیاید، باباجان.»
همان یک جمله تمام ترسم را از بین برد. خودمان را به آغوشش رساندیم. دستهایش گرم بود و با مهربانی روی سرمان کشیده میشد. با ذوق، خودم و زهره و عروسکهایمان را معرفی کردم. او هم با همان حوصله، هر دو عروسک را در دست گرفت، بوسید و دوباره به ما برگرداند؛ انگار آنها هم مهمانهای کوچکش بودند.
بعد با کنجکاوی پرسیدم:«اسم شما چیه؟» کمی خم شد تا همقد ما شود و گفت: «من سید علی خامنهای هستم.» اسمش را آنقدر آرام و شمرده گفت که همان لحظه در ذهنم حک شد.
موقع خداحافظی دوباره دستی به سرمان کشید و برایمان دعا کرد. وقتی کنار مامان برگشتم، لبخندی زد و پرسید: «حالا بگو... ارزش صبر کردن رو داشت؟» مریم را محکمتر در آغوش گرفتم، به چهره مهربان آن آقا نگاه کردم که هنوز از دور دیده میشد. بعد از آن روز دیدار دوباره او ارزش سالها انتظار را داشت.
ریحانه امیریزاده ✍
#فراقنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
دلتنگی
قرار است دوباره راهی مشهد شود. نوروز سال ۹۶ اولین بار بود که به اتفاق همسرم او را در حرم امام رضا (ع) دیدیم و شنیدیم. یادشبهخیر، ماهمان شیرینتر از عسل شد. و حالا سه تایی برای بدرقهاش میرویم. مشهد دوباره منتظر اوست. از نوروز تا به حال در انتظار است. این بار اما فرق میکند. میخواهد برای همیشه او را در آغوش بگیرد. و تهران دیگر هرگز او را نخواهد دید. و ایرانِ آزاده همیشه دلتنگ او خواهد ماند.
دلتنگ صدایش، دلتنگ صلابت و اقتدار قدمهایی که به هنگام واقعه بدون عصا برمیداشت، دلتنگ «طیب الله انفاسکم» گفتنهایش به مهمانانی که پشت سخنگاه بیت میایستادند اما از ذوق و جذبهی او در آسمانها بودند، دلتنگ شعارهای مردم توی بیت، ایران دلتنگ مردی خواهد ماند که جان داد اما خاک وطنش را؟ نه، خانواده و عزیزترینهایش را داد اما ایمان و عزت الهی را نه، مردی که تمام عمرش را برای خدا جهاد کرد تا اجر مجاهدتش مرگ تاجرانه باشد.
مردی که مردانه ایستاد و در خاک خودش به آرزویش رسید. او نگریخت، او پناه نبرد جز به پناه و مأوای حقیقی عالم، او با شیاطین بیعت یا معامله نکرد، او جز زیر بیرق علمدار کربلا نرفت. مردی که سلامش به مهدی فاطمه(عج) بوی شهود میداد. گویی مولا را میدید و استشمام میکرد.
دلمان برای روضههای فاطمیهاش تنگ میشود. دلمان برای دستی که هنگام عزا سایهبان پیشانی و چشم گریانش میکرد تنگ میشود. دل است دیگر، تنگ میشود برای او که خدا را در دل داشت و خدا خودش مهرش را به دلها انداخت. دلمان برای نمازهایش و دستی که روی تربت کربلا و به تبرک روی صورت میکشید تنگ میشود.
اصلا چطوری میشود ردیف کرد دلتنگیها را؟ ما تا زندهایم لحظه به لحظه دلتنگ هستیم. مثلاً کتاب ببینیم و نمایشگاه کتاب، مثلاً روز معلم برسد، اسفند ماه و درختکاریاش، نوروز و پیام و شعار عیدانهاش، رمضان و دیدار دانشجویی و شاعرانهاش، مثلاً راهپیمایی قدس و بیست و دوم بهمن ماه بشود، حاجیها بخواهند بروند مکه، هفتهی وحدت و عید بعثت برسد، سیزدهم آبان بشود، با هرکدامشان دلمان آتش میگیرد...
گرچه چند ماه است در بهشت خدا به رضا و رضوان رسیده، چند ماه است که نزد امیرالمومنین و اولاد او اجابت دعایش را میبیند؛ اما میگویند او قرار است دوباره راهی مشهد شود... و من هرقدر از او مینویسم، میگویم و میگریم آرام نمیگیرم. چه کنیم با این داغ سنگین خدایا، چه کنیم؟؟؟
فائزه فداکار✍
#فراقنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
بازگشت به سوی نور؛ از کربلا تا ولایت
هنگامی که کلامِ حق، با خونِ جان گره میخورد، مرگ، دیگر پایان نیست؛ بلکه «فتح» است. ای که در مسیرِ ولایت، مانندِ کوهی استوار، بر طوفانِ باطل ایستادی؛ امروز، تو به سوی آن حقیقتی میروی که تمامِ عمر، برایش جنگیدی. از کربلا تا امروز، جریانِ خون یکی بود و مقصد، یکی؛ همان «لابَیْعَ» که در کربلا طنینانداز شد، امروز در کلامِ تو، دوباره جان گرفت. تو در برابرِ یزیدِ زمانه، خم نشدی، تا یزیدِ هر عصر، در برابرِ صلابتِ تو، بینام و نشان شود. تو با نفیِ بیعت با باطل، راهِ کربلا را برای ما روشن کردی. امروز، تو از این جهان عبور میکنی، تا در جهانِ معنا، جاودانه شوی.
خداحافظ ای پاسدارِ ولایت،
خداحافظ ای امتدادِ کربلا؛
ما در انتظارِ آن روزیم که تو،
در میانِ این جمعیت،
دوباره برمیگردی؛
نه به عنوانِ یک رهگذر،
بلکه به عنوانِ پیامآورِ ظهور.
سمیرا رفیعی✍
#فراقنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
صدای حقیقت
در میانِ نجواهای پنهانِ دلم، نامِ تو تنها صدای حقیقت است؛ ای که با خونِ خویش، مسیرِ معنا و باور را هموار ساختی. ای بابای مهربانِ تاریخ، دلتنگیام برای تو، نه غمی ساده، که پرسشی بیانتها برای همیشه است. چگونه میتوان این عهدِ خونین را در کلمات محبوس کرد و از اشتیاقِ رسیدن به آن کمالِ ایثار سخن گفت؟ تو در تاریکیِ این مسیر، همان ستارهای هستی که ما جوانانِ ایرانی، نورِ ایمانمان را از تلألو آن وام میگیریم. «واژهها، تنها روایتگرِ عهدی هستند که با خونِ تو، بر پیشانیِ تاریخ حک شد.»
حمیده ابدالی✍
#فراقنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
آقای علمدار
ما غیرِ خوبی از امام خود ندیدیم
هر چند عمری از شیاطین بد شنیدیم
ایران اگر در قلّههای اقتدار است
مدیونِ آقایِ علمدارِ شهیدیم
سر را اگر پیشِ حرامی خم نکردیم
چون پیروِ سروی سرافراز و رشیدیم
در مکتبِ سرخ حسینی جان گرفتیم
از کودکی با روضههایش قد کشیدیم
زیر لوایِ حضرت عبّاس هستیم
در جنگِ با طاغوتِ بدتر از یزیدیم
دلدادهی راهِ شهید کربلاییم
از غیرِ او هر آنچه باشد دل بُریدیم
با پرچمِ سرخِ لَثارات الحسینی
در صورِ خونخواهیِ آقامان دمیدیم
شوقِ اماننامه پذیرفتن نداریم
تیغیم و رویِ گردنِ شمرِ پلیدیم
تسلیم و خواری در وطن جایی ندارد
تا در مسیرِ نور و قرآنِ مجیدیم
راه ولایت، با سعادت هست همراه
تا با ولی هستیم، از قومِ سعیدیم
یعنی که مَن عاشَ سعیدا، همچو آقا
ماتَ سعیدا را برایش برگزیدیم
حسین اعتمادی✍
#فراقنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
خورشید در محاقِ هلال و ماه در امتدادِ سرخِ عاشورا
آسمان، سنگینتر از همیشه بر شانههای زمین سایه افکنده است؛ گویی افلاک نیز در بهتِ این عروج، سر در گریبانِ سوگ فرو بردهاند. او که در میهمانیِ خدایِ ماهِ رمضان، با لبی تشنه و قلبی آکنده از ذکر، در ضیافتِ «صائمون» به افطارِ شهادت رسید، اکنون در میانهٔ بازوانِ خروشانِ امتی است که برای بدرقهاش، اقیانوسی از ارادت به پا کردهاند.
ایشان در «ماه خدا» به ملکوت پیوست و اکنون در «ماه حسین (ع)» به خاک سپرده میشود؛ چه پیوندِ شگرفی میانِ این دو هلال! گویی مشیتِ حق خواسته است تا پیکرِ مطهرش، چون جانش، در امتدادِ مسیری قرار گیرد که از «رمضانِ علی (ع)» آغاز شد و به «محرمِ حسین (ع)» ختم میگردد. او رهروِ صدیقِ راهی بود که از کربلا میگذرد؛ همان راهی که سراسر شور است و شعور، و آموزگارش حسین (ع) بود که آموخت: «مرگ برای جوانمردان، چیزی جز زیبایی نیست.»
در مراسمِ تشییع، آنچه موج میزند، تنها اشکِ وداع نیست؛ این حزنِ جانکاه، با صلابتی پولادین در هم آمیخته است. نگاههایِ خیسِ پیروانش، نه از سرِ شکست، که از سرِ بیعتِ مجدد است. این اقیانوسِ جمعیت، فریاد میزند که اگر تنِ رهبر به خاک میرود، راهِ او در رگهای تکتکِ این سوگواران جاری است. این سیلِ خروشان، نه برایِ بدرقهٔ یک مسافر، که برایِ تجدیدِ میثاق با آرمانهایی است که هرگز غبارِ زمان بر آنها نخواهد نشست.
او رفت، اما کلامش چون چراغی در ظلماتِ دوران، فرارویِ ماست. سخنانش، نقشهٔ راهِ آینده است؛ روشنگرِ تاریکیها و قطبنمایِ حرکت در فتنههایِ آخرالزمان. ما با گوش سپردن به پژواکِ صدایِ او که در جانِ تاریخ طنینانداز است، گامهایمان را استوارتر برمیداریم.
ای شهیدِ رمضان! تو در اوجِ روزهداری و در میانهٔ میدانِ نبرد، به دستِ شقیترینِ انسانها بال گشودی تا به ما بیاموزی که حیاتِ طیبه، در گروی پیوند با خونِ عاشوراست. ما امروز پیکرت را به خاک نمیسپاریم، بلکه در قلبهایمان به امانت میگذاریم تا هر تپشِ قلبمان، گواهی باشد بر ادامهٔ راهت.
پرچمِ تو بر زمین نمیماند؛ چرا که هر دستِ سوگواری که امروز برایِ وداع بر سینه میکوبد، پرچمداری جدید برای آرمانهایِ توست. راهِ تو، راهِ امامِ عشق است؛ راهی که نه با رفتنِ مردانِ بزرگ، که با خونِ آنان، همواره هموارتر و پررهروتر خواهد شد.
سلام بر تو، که در بهارِ ایمانِ ما، به خزانِ تن رسیدی، اما در گلستانِ ابدیت، جاودانه شدی. ما ایستادهایم؛ نه برای گریستن بر گذشته، که برای پیمودنِ فردایی که تو ترسیم کردی.
فریبا کریمی✍
#فراقنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🟢روایت سلوک ماندگار
🔹شماره چهارده مجموعه عکسنوشت #فراقنامه
«ای ایران بخوان»
🌅تاریخچه عکس:
حضور رهبر شهید در مراسم عاشورای سال ۱۴۰۴ در حسینیه امام خمینی
آیدی جهت ارسال فراقنامه (داستانک، روایت، شعر، پادکست، نمایشنامه):
@Writing_team_1405
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
عصا
دوربین روی عصایی مکث میکند که آرام بر آسفالت فرود میآید. صدای برخورد چوب با زمین، مرا به سفری دور میبرد؛ به روایتهای تاریخ، به قتلگاهی که نوشتهاند پیرمردانی نیز بودند که با عصا بر پیکرِ چاکچاکِ فرزند پیامبر میزدند. قرنهاست آن روایت را با اشک خواندهایم و بر آن مصیبت گریستهایم.
دوربین دوباره به امروز بازمیگردد. پیرمردی، قامت خمیدهاش را به همان عصا سپرده و آرام در میان جمعیت گام برمیدارد. اینبار عصا نه ابزارِ ضربه، که تکیهگاهِ حضور است؛ نه برای شکستن، که برای رسیدن. گویی تاریخ، همان عصا را پس از قرنها، در دستانی دیگر نهاده است تا معنایی دیگر بیافریند.
تاریخ، گاهی با انسانها سخن نمیگوید؛ با نشانهها سخن میگوید. عصا همان عصاست، اما آنچه سرنوشت را تغییر میدهد، دستی است که آن را در اختیار دارد و راهی است که به سوی آن برداشته میشود.
و ما، وارثان همان تاریخیم؛ تاریخی که آموخت میان جفا و وفاداری، تنها یک انتخاب فاصله است. ما با ولایت زندهایم؛ زیرا عهدی که با حقیقت بسته میشود، با گذر زمان فراموش نمیشود و نسل به نسل ادامه مییابد.
زینب مرادی✍
#فراقنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله