━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🟢روایت سلوک ماندگار
🔹شماره پانزده مجموعه عکسنوشت #فراقنامه
«مبارز فرهنگی»
🌅تاریخچه عکس:
بازدید رهبر شهید از نمایشگاه کتاب
آیدی جهت ارسال فراقنامه (داستانک، روایت، شعر، پادکست، نمایشنامه):
@Writing_team_1405
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
جان ایران
هر جای این میهن، اینک سخن از اوست
رفت و به حق پیوست آقای کشوردوست
جانِ همه ایران تقدیم جانان شد
جان گر به راه حق قربان شود نیکوست
در آسمانِ دل پیچیده عطری خوش
این نفحهی قدسی به به عجب خوشبوست
تهران ، نجف، مشهد، کرببلا و قم
این عطر روحافزا ای عاشقان زان سوست
یک باغبانِ پیر، مشتی گره کرده
بویی که می آید از پیکری دلجوست
این بوی ایران است، بوی شرف، غیرت
تشییع میلیونی در کشورم زین روست
دیدارِ آخر شد، آمد وداعی سخت
بدرود آقاجان، ای مردِ کشوردوست
بهبه چه توفیقی، مهمانِ سلطانی
آیینِ تدفینت با ضامنِ آهوست
حسین اعتمادی✍
#فراقنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
شعورِ شعار
با خودم فکر میکنم اگر شعار دادن فقط با شور همراه باشد و در پسِ آن شعوری نهفته نباشد چه فایدهای دارد؟ حداقل میشود گفت شور و شعار بدون شعور و معرفت کمفایده است. مثل مردم کوفه که با هیجان، امامشان را شعارگویان دعوت کردند اما به عمل که رسید طبلشان تو خالی از آب درآمد.
مراسم تشییع امام شهیدمان پر از شعار بود. شعارهایی بر زبان، روی کاغذ، روی بنر و پرچم. خیلیهایشان نشان میداد حرف مردم یکی است. طلب و درخواستشان یکی است و در آن وحدت کامل دارند. وقتی به حضور قریب به صد و بیست روزهی همین مردم زیر بمبهای دشمن، سیلی سرمای زمستان، گریهی ابرها و حالا گرمای هوا فکر میکنم قلبم میگوید این شعارها از شعور برخاستهاند.
حالا شاید بشود گفت میزان فهم و درک هرکسی از انقلاب، از رهبری، از جنگ، وطن، مقاومت و امثالهم متفاوت است اما نمیتوان منکر این شعور و درک رشد یافته شد. روز تشییع رهبر شهیدمان، دور میدان انقلاب، زنی را دیدم که شعارش را روی سینهاش مدال کردهبود. پرچم ایران دستبند و عکس آقا هم جام ایستادگیاش شدهبود که بالای سرش بردهبود. قاب عکس کوچکش را با گلهای بنفش یاسی آراستهبود.
انگار گلها از خورشید توی قاب، نور میگرفتند و تازه و زیبا میشدند. از همهی این حرفها که بگذریم شعار زن نشان میداد ملت ما شعور این را دارد که هیچ چیز با تشییع و خاکسپاری آقای شهید ایران تمام نمیشود: «این آخرین روز حضور نیست. این آغاز ظهور است» توی دلم دعا کردم که خدا باقی غیبت مولا را به خاطر خون رهبرمان، به خاطر ایستادن همین مردم و شعور رشد یافتهای که حاصل تربیت انقلاب است ببخشد...
فائزه فداکار✍
#فراقنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
فتح خون
فتح، از آنِ قدمهایی است که بر جاده عشق استوار میشوند. اینجا، میان نجف و کربلا، زمین، زبان گشوده است و هر گام، آیهای از گشایش است. آفتاب، بر شانههای زائر میبارد؛ عرق، از پیشانیاش روان است؛ پاهایش از تاول، روایت رنج را نوشتهاند، اما عشق، رنج را به لذت بدل میکند. او میرود؛ نه برای آنکه راه را به پایان برساند، بلکه برای آنکه خویش را در راه تمام کند. هر قدم، فتحی بر نفس است و هر نفس، گشایشی به سوی آسمان. این راه، راهِ عاشقان است؛ آنان که میدانند مقصد، کربلا نیست؛ مقصد، حسین(ع) است.
و اکنون... دیگر صدای گامها خاموش شده است. پیکری است ارباًاربا؛ پیکری که تکهتکه، اما سرافراز، بر دوش امت، آخرین منزل عشق را میپیماید. گویی تاریخ، بار دیگر زمزمه میکند: «بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَت»؛ این همه زخم، این همه خون، این همه پارههای تن، به کدامین گناه؟ اما این پایان نیست؛ این، گشایش خون است. آنان که جسمشان ارباًاربا شد، راه را نبستند؛ راه را گشودند. پیکر، به زیارت آمده است؛ زیارتی که دیگر با قدمها سنجیده نمیشود، بلکه با قطرههای خون معنا مییابد. اگر برای هر گام زائر، هزاران رحمت نوشتهاند، برای آنکه همه وجودش را نثار کرد و آخرین سلامش را در آستان ارباب تقدیم نمود، چه پاداشی میتوان نوشت؟ این، دیگر در میزان ما نمیگنجد؛ این، رازی است میان خدا و خون.
و شاید پاسخ را تنها یک ندا بتواند روایت کند؛ همان ندایی که قرنهاست از دل عاشورا تا امروز در جان مؤمنان جاری است: «أینَ الطّالِبُ بِدَمِ المَقتولِ بِکَربَلاء»؛ کجاست آن خونخواهِ خونِ به ناحق ریختهشده در کربلا؟ آری، فتحِ نهایی، روزی است که این ندا، به ظهور پاسخ داده شود و خونهای ریخته در راه حق، در گشایش بزرگ عدل الهی به ثمر بنشیند.
نویسنده معلم زینب مرادی✍
#فراقنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
میخواهم روسفید باشم
به خودم قول دادهام خیلی زود بساط گریه را جمع کنم... ای اشکهای داغ امانم دهید. میدانم به خودم قول دیدارش را داده بودم و حالا اندوه از دست دادن رهبری که عمری عاشق دیدارش بودم سخت و سنگین است؛ اما باید از این غم طاقتفرسا به هر طریق عبور کرد... اشکهایم را پاک میکنم با هر آنچه نیرو دارم در بازو، فکر و ذهن و قلبم برای ایمان و اسلام زندگی میکنم و میجنگم.
فرزندانم را برای سربازی امام زمان تربیت میکنم و من میشوم فرماندهی تمام عیار ارتش رهبر شهیدم. حالا که معجزه شده او نیست؛ اما من دق نکردهام و نفس میکشم...او نیست؛ اما با قاب عکسش هر روز دیداری تازه میکنم و قرار کردهام هر روز از او برای شاگردانم حرف بزنم بگویم چه افتخاری است در عصر او زیستن!
بگویم او به رسم علی زیست و مانند حسین مظلوم با زبان روزه شهید شد و حالا در آغوش امام رضا آرام میگیرد. دشمن به قدری از او هراس داشت که ناجوانمردانه او را به شهادت رساند...
توقف، سکوت و فسردگی همان سیبل اهداف دشمن زبون است و من هرگز به او چنین فرصتی نمیدهم ... محکم بر عهدی که بستهام پایبند خواهم بود، تا در دیدار قیامت پیش رهبر شهیدم روسفید باشم...
نازی مومنی✍
#فراقنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🟢روایت سلوک ماندگار
🔹شماره شانزده مجموعه عکسنوشت #فراقنامه
تکلیف بیتکلف
🌅تاریخچه عکس:
مراسم جشن فرشتهها با حضور صدها تن از دختران در حضور رهبر شهید
آیدی جهت ارسال فراقنامه (داستانک، روایت، شعر، پادکست، نمایشنامه):
@Writing_team_1405
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
جز خوبی از او ندیدهایم...
نگاهم به گنبد فیروزهای مسجد، دلم توی تلاطم بود. به همان قسمت معروف نماز که رسیدیم، صدای همه بلند شد. نگاهم به دستهای عرق کرده خالیام گوش تیز کرده بودم و دنبال جمله " الله لا نعلم..." بودم. اما او بیشتر شهادت داد. جزء به جزء. گاهی بغض توی گلویش میشکست. یکی یکی ردیف کرد؛ او مجاهد بود، زاهد بود، موحد بود، کشته شد برای اسلام، کشته شد برای امت. وقتی به اینجا رسید عرق سرد از سر و صورتم چکید. دستانم کمی پایین رفت. میخواستم بنشینم روی آسفالت و بِکَنَم و روی سرم بزنم و زار زار داد بزنم. هلی کوپتر بالا سرمان چرخ میخورد و صدای آیتالله را توی صدایش پیچید اما صدای صف نمازگزاران را نتوانست قطع کند. قطرههای شرم از چشمهامان روان بود و بغض ها به هق هق افتاده بود. درست است که بعضی چیزها در قالب کلمات نمیگنجند، برای همین بود که میخواستیم با بند بند وجودمان شهادت بدهیم که جز خوبی از او ندیدهایم. همانطور جزء به جزء، نه با اشک چشمهامان با بند بند وجودمان. کاش میگفت. کاش آیت الله بیشتر میگفت. کاش میگفت و همانجا، کف کاشیهای داغ جمکران جان میدادیم.
رویا رستمیوند ✍
#فراقنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله