eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
534 دنبال‌کننده
738 عکس
42 ویدیو
51 فایل
از میدان کلمه‌ها تا قله تربیت 🙌 ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/DHZ7EhRX1q ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ شعورِ شعار با خودم فکر می‌کنم اگر شعار دادن فقط با شور همراه باشد و در پسِ آن شعوری نهفته نباشد چه فایده‌ای دارد؟ حداقل می‌شود گفت شور و شعار بدون شعور و معرفت کم‌فایده است. مثل مردم کوفه که با هیجان، امامشان را شعارگویان دعوت کردند اما به عمل که رسید طبلشان تو خالی از آب درآمد. مراسم تشییع امام شهیدمان پر از شعار بود. شعارهایی بر زبان، روی کاغذ، روی بنر و پرچم. خیلی‌هایشان نشان می‌داد حرف مردم یکی است. طلب و درخواستشان یکی است و در آن وحدت کامل دارند. وقتی به حضور قریب به صد و بیست روزه‌ی همین مردم زیر بمب‌های دشمن، سیلی سرمای زمستان، گریه‌ی ابرها و حالا گرمای هوا فکر می‌کنم قلبم می‌گوید این شعارها از شعور برخاسته‌اند. حالا شاید بشود گفت میزان فهم و درک هرکسی از انقلاب، از رهبری، از جنگ، وطن، مقاومت و امثالهم متفاوت است اما نمی‌توان منکر این شعور و درک رشد یافته شد. روز تشییع رهبر شهیدمان، دور میدان انقلاب، زنی را دیدم که شعارش را روی سینه‌اش مدال کرده‌بود. پرچم ایران دستبند و عکس آقا هم جام ایستادگی‌اش شده‌بود که بالای سرش برده‌بود. قاب عکس کوچکش را با گل‌های بنفش یاسی آراسته‌بود. انگار گل‌ها از خورشید توی قاب، نور می‌گرفتند و تازه و زیبا می‌شدند. از همه‌ی این حرف‌ها که بگذریم شعار زن نشان می‌داد ملت ما شعور این را دارد که هیچ چیز با تشییع و خاک‌سپاری آقای شهید ایران تمام نمی‌شود: «این آخرین روز حضور نیست. این آغاز ظهور است» توی دلم دعا کردم که خدا باقی غیبت مولا را به خاطر خون رهبرمان، به خاطر ایستادن همین مردم و شعور رشد یافته‌ای که حاصل تربیت انقلاب است ببخشد... فائزه فداکار✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ فتح خون فتح، از آنِ قدم‌هایی است که بر جاده عشق استوار می‌شوند. اینجا، میان نجف و کربلا، زمین، زبان گشوده است و هر گام، آیه‌ای از گشایش است. آفتاب، بر شانه‌های زائر می‌بارد؛ عرق، از پیشانی‌اش روان است؛ پاهایش از تاول، روایت رنج را نوشته‌اند، اما عشق، رنج را به لذت بدل می‌کند. او می‌رود؛ نه برای آنکه راه را به پایان برساند، بلکه برای آنکه خویش را در راه تمام کند. هر قدم، فتحی بر نفس است و هر نفس، گشایشی به سوی آسمان. این راه، راهِ عاشقان است؛ آنان که می‌دانند مقصد، کربلا نیست؛ مقصد، حسین(ع) است. و اکنون... دیگر صدای گام‌ها خاموش شده است. پیکری است ارباً‌اربا؛ پیکری که تکه‌تکه، اما سرافراز، بر دوش امت، آخرین منزل عشق را می‌پیماید. گویی تاریخ، بار دیگر زمزمه می‌کند: «بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَت»؛ این همه زخم، این همه خون، این همه پاره‌های تن، به کدامین گناه؟ اما این پایان نیست؛ این، گشایش خون است. آنان که جسمشان ارباً‌اربا شد، راه را نبستند؛ راه را گشودند. پیکر، به زیارت آمده است؛ زیارتی که دیگر با قدم‌ها سنجیده نمی‌شود، بلکه با قطره‌های خون معنا می‌یابد. اگر برای هر گام زائر، هزاران رحمت نوشته‌اند، برای آن‌که همه وجودش را نثار کرد و آخرین سلامش را در آستان ارباب تقدیم نمود، چه پاداشی می‌توان نوشت؟ این، دیگر در میزان ما نمی‌گنجد؛ این، رازی است میان خدا و خون. و شاید پاسخ را تنها یک ندا بتواند روایت کند؛ همان ندایی که قرن‌هاست از دل عاشورا تا امروز در جان مؤمنان جاری است: «أینَ الطّالِبُ بِدَمِ المَقتولِ بِکَربَلاء»؛ کجاست آن خون‌خواهِ خونِ به ناحق ریخته‌شده در کربلا؟ آری، فتحِ نهایی، روزی است که این ندا، به ظهور پاسخ داده شود و خون‌های ریخته در راه حق، در گشایش بزرگ عدل الهی به ثمر بنشیند. نویسنده معلم زینب مرادی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ می‌خواهم روسفید باشم به خودم قول داده‌ام خیلی زود بساط گریه را جمع کنم... ای اشک‌های داغ امانم دهید. می‌دانم به خودم قول دیدارش را داده بودم و حالا اندوه از دست دادن رهبری که عمری عاشق دیدارش بودم سخت و سنگین است؛ اما باید از این غم طاقت‌فرسا به هر طریق عبور کرد... اشک‌هایم را پاک می‌کنم با هر آنچه نیرو دارم در بازو، فکر و ذهن و قلبم برای ایمان و اسلام زندگی می‌کنم و می‌جنگم. فرزندانم را برای سربازی امام زمان تربیت می‌کنم و من می‌شوم فرمانده‌ی تمام عیار ارتش رهبر شهیدم. حالا که معجزه شده او نیست؛ اما من دق نکرده‌ام و نفس می‌کشم...او نیست؛ اما با قاب عکسش هر روز دیداری تازه می‌کنم و قرار کرده‌ام هر روز از او برای شاگردانم حرف بزنم بگویم چه افتخاری است در عصر او زیستن! بگویم او به رسم علی زیست و مانند حسین مظلوم با زبان روزه شهید شد و حالا در آغوش امام رضا آرام می‌گیرد. دشمن به قدری از او هراس داشت که ناجوانمردانه او را به شهادت رساند... توقف، سکوت و فسردگی همان سیبل اهداف دشمن زبون است و من هرگز به او چنین فرصتی نمی‌دهم ... محکم بر عهدی که بسته‌ام پایبند خواهم بود، تا در دیدار قیامت پیش رهبر شهیدم روسفید باشم... نازی مومنی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🟢روایت سلوک ماندگار 🔹شماره شانزده مجموعه عکس‌نوشت تکلیف بی‌تکلف 🌅تاریخچه عکس: مراسم جشن فرشته‌ها با حضور صدها تن از دختران در حضور رهبر شهید آیدی جهت ارسال فراق‌نامه (داستانک، روایت، شعر، پادکست، نمایشنامه): @Writing_team_1405 ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ جز خوبی از او ندیده‌ایم... نگاهم به گنبد فیروزه‌ای مسجد، دلم توی تلاطم بود. به همان قسمت معروف نماز که رسیدیم، صدای همه بلند شد. نگاهم به دست‌های عرق کرده خالی‌ام گوش تیز کرده بودم و دنبال جمله " الله لا نعلم..." بودم. اما او بیشتر شهادت داد. جزء به جزء. گاهی بغض توی گلویش می‌شکست. یکی یکی ردیف کرد؛ او مجاهد بود، زاهد بود، موحد بود، کشته شد برای اسلام، کشته شد برای امت. وقتی به اینجا رسید عرق سرد از سر و صورتم چکید. دستانم کمی پایین رفت. می‌خواستم بنشینم روی آسفالت و بِکَنَم و روی سرم بزنم و زار زار داد بزنم. هلی کوپتر بالا سرمان چرخ می‌خورد و صدای آیت‌الله را توی صدایش پیچید اما صدای صف نمازگزاران را نتوانست قطع کند. قطره‌های شرم از چشم‌هامان روان بود و بغض ها به هق هق افتاده بود. درست است که بعضی چیزها در قالب کلمات نمی‌گنجند، برای همین بود که می‌خواستیم با بند بند وجودمان شهادت بدهیم که جز خوبی از او ندیده‌ایم. همانطور جزء به جزء، نه با اشک چشم‌هامان با بند بند وجودمان. کاش می‌گفت. کاش آیت الله بیشتر می‌گفت. کاش می‌گفت و همانجا، کف کاشی‌های داغ جمکران جان می‌دادیم. رویا رستمی‌وند ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ سهم من از این جاده به آفتاب سوزان ظهر خیره شده بودم. دو روز است که اینجایم.. در این موکب کنارِ جاده. چای می‌ریزم، شربت تعارف می‌کنم، آبِ خنک دستِ مسافرها می‌دهم. زائرانی خسته، اما مصمم، کنارِ موکب می‌ایستند؛ چند دقیقه‌ای نفسی تازه می‌کنند و دوباره راه می‌افتند. راهیِ مشهد... راهیِ وداع... هر بار که اتوبوسی از دور پیدا می‌شود، انگار دلِ موکب هم جان تازه‌ای می‌گیرد. صدای ترمز، همهمه‌ی مسافران، بخارِ استکان‌های چای، سلام‌ها، خدا قوت‌ها و در آخر خداحافظی... همه‌چیز در چند دقیقه اتفاق می‌افتد و بعد، دوباره جاده می‌ماند و سکوتش. میانِ این رفت‌وآمدها، بیشتر از آنکه چهره‌ها را به خاطر بسپارم، چشم‌ها را به یاد می‌آورم. چشم‌هایی که خستگی راه را داشتند، اما اشتیاق رسیدن، از هر خستگی پررنگ‌تر بود. انگار هرکس، چیزی در دلش داشت که نمی‌شد با زبان گفت؛ فقط می‌شد در نگاهش خواند. راستش... من هم قرار نبود مسافر این جاده باشم.. سهم من، همین چند متر موکبِ کنار جاده شد. همین استکان‌هایی که یکی‌یکی پر می‌شوند و خالی. همین «خدا خیرت بده»های کوتاهی که شاید خیلی زود در شلوغی گم شوند، اما عجیب در دل می‌مانند.. امروز فهمیدم همیشه برای هم‌سفر شدن، لازم نیست کنار کاروان راه بروی. گاهی خدا آدم را کنار جاده می‌نشاند تا با ریختنِ یک استکان چای، با تعارفِ یک لیوان آبِ خنک در اوج گرما، با لبخندی که شاید فقط چند ثانیه طول بکشد، در ثواب تمامِ این قدم‌ها شریکش کند. و من... حالا که دوباره به آفتابِ سوزانِ ظهر نگاه می‌کنم، دیگر گرمایش را حس نمی‌کنم. دلم، خیلی زودتر از این جاده، راهیِ مشهد شده است.. آسیه نجاتی پرداز✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ واسطه‌ی عشق امشب شب آخر است و رود خروشان کاروان سوگواران تو به آخر مسیر رسیدند. زیارت دوره‌ات تمام شد آقاجان زیارتت قبول، نایب الزیاره‌ی ما بودید؟ ما که در تمام این سال‌هایی که اربعین می‌رفتیم، نایب الزیاره‌ی شما بودیم به‌خصوص بعد از این که گفتید خوش به حالتان که اربعین می‌روید پیاده‌روی. و افسوس خوردید که ای کاش شما هم می‌توانستید پیاده روی اربعین بروید. چه کاروانی به راه انداختید آقاجان، اولین مسافر اربعین امسال! دیشب حرم اباعبدالله بودید و امشب مهمان امام رئوف علی ابن موسی الرضا. چه لیاقتی،چه سعادتی. سوار بر قالیچه‌ی سلیمان بودید یا بر دوش عاشقانتان؟! هرچه می‌گذرد بیشتر به حقانیت آقاجانم پی می‌برم معجزه پشت معجزه. دلم همراه پیکرت قدم به قدم پرکشید از مصلی به آزادی، به جمکران، قم و پرکشیدم به نجف و حرم پدر جانمان و از آنجا مشایه و بین الحرمین و امروز در خیابان امام رضای مشهد. بعد از این بیشتر به مشهد می‌آیم، بیشتر دلم برای زیارت امام رضاجانم پر می‌کشد بیشتر ... نیت کرده بودم هر سال، موقع سال تحویل حرم امام رضا باشم ولی از امشب دلم طاقت نمی آورد تا سال تحویل صبر کنم. همیشه از امام رضا جانم می خواستم دعوتمان کند و حالا آقاجان تو واسطه باش تا امام رضا زود به زود دعوتمان کند. چرا و چگونه‌اش را من نمی‌دانم خود امام رضا جان می‌داند و بس. زائری بارانی‌ام آقا پناهم می‌دهی.... شهربانو میرزایی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🟢 شماره پنجم مجموعه کمیک همانوشت 🔺باید برخاست روایت تصمیم برای یک حضور ✍نویسنده: خاطره کردفیلابی 🏞طراح و تصویرگر: محمدجواد رحمن‌پور ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله