eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
534 دنبال‌کننده
739 عکس
42 ویدیو
51 فایل
از میدان کلمه‌ها تا قله تربیت 🙌 ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/DHZ7EhRX1q ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🟢روایت سلوک ماندگار 🔹شماره شانزده مجموعه عکس‌نوشت تکلیف بی‌تکلف 🌅تاریخچه عکس: مراسم جشن فرشته‌ها با حضور صدها تن از دختران در حضور رهبر شهید آیدی جهت ارسال فراق‌نامه (داستانک، روایت، شعر، پادکست، نمایشنامه): @Writing_team_1405 ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ جز خوبی از او ندیده‌ایم... نگاهم به گنبد فیروزه‌ای مسجد، دلم توی تلاطم بود. به همان قسمت معروف نماز که رسیدیم، صدای همه بلند شد. نگاهم به دست‌های عرق کرده خالی‌ام گوش تیز کرده بودم و دنبال جمله " الله لا نعلم..." بودم. اما او بیشتر شهادت داد. جزء به جزء. گاهی بغض توی گلویش می‌شکست. یکی یکی ردیف کرد؛ او مجاهد بود، زاهد بود، موحد بود، کشته شد برای اسلام، کشته شد برای امت. وقتی به اینجا رسید عرق سرد از سر و صورتم چکید. دستانم کمی پایین رفت. می‌خواستم بنشینم روی آسفالت و بِکَنَم و روی سرم بزنم و زار زار داد بزنم. هلی کوپتر بالا سرمان چرخ می‌خورد و صدای آیت‌الله را توی صدایش پیچید اما صدای صف نمازگزاران را نتوانست قطع کند. قطره‌های شرم از چشم‌هامان روان بود و بغض ها به هق هق افتاده بود. درست است که بعضی چیزها در قالب کلمات نمی‌گنجند، برای همین بود که می‌خواستیم با بند بند وجودمان شهادت بدهیم که جز خوبی از او ندیده‌ایم. همانطور جزء به جزء، نه با اشک چشم‌هامان با بند بند وجودمان. کاش می‌گفت. کاش آیت الله بیشتر می‌گفت. کاش می‌گفت و همانجا، کف کاشی‌های داغ جمکران جان می‌دادیم. رویا رستمی‌وند ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ سهم من از این جاده به آفتاب سوزان ظهر خیره شده بودم. دو روز است که اینجایم.. در این موکب کنارِ جاده. چای می‌ریزم، شربت تعارف می‌کنم، آبِ خنک دستِ مسافرها می‌دهم. زائرانی خسته، اما مصمم، کنارِ موکب می‌ایستند؛ چند دقیقه‌ای نفسی تازه می‌کنند و دوباره راه می‌افتند. راهیِ مشهد... راهیِ وداع... هر بار که اتوبوسی از دور پیدا می‌شود، انگار دلِ موکب هم جان تازه‌ای می‌گیرد. صدای ترمز، همهمه‌ی مسافران، بخارِ استکان‌های چای، سلام‌ها، خدا قوت‌ها و در آخر خداحافظی... همه‌چیز در چند دقیقه اتفاق می‌افتد و بعد، دوباره جاده می‌ماند و سکوتش. میانِ این رفت‌وآمدها، بیشتر از آنکه چهره‌ها را به خاطر بسپارم، چشم‌ها را به یاد می‌آورم. چشم‌هایی که خستگی راه را داشتند، اما اشتیاق رسیدن، از هر خستگی پررنگ‌تر بود. انگار هرکس، چیزی در دلش داشت که نمی‌شد با زبان گفت؛ فقط می‌شد در نگاهش خواند. راستش... من هم قرار نبود مسافر این جاده باشم.. سهم من، همین چند متر موکبِ کنار جاده شد. همین استکان‌هایی که یکی‌یکی پر می‌شوند و خالی. همین «خدا خیرت بده»های کوتاهی که شاید خیلی زود در شلوغی گم شوند، اما عجیب در دل می‌مانند.. امروز فهمیدم همیشه برای هم‌سفر شدن، لازم نیست کنار کاروان راه بروی. گاهی خدا آدم را کنار جاده می‌نشاند تا با ریختنِ یک استکان چای، با تعارفِ یک لیوان آبِ خنک در اوج گرما، با لبخندی که شاید فقط چند ثانیه طول بکشد، در ثواب تمامِ این قدم‌ها شریکش کند. و من... حالا که دوباره به آفتابِ سوزانِ ظهر نگاه می‌کنم، دیگر گرمایش را حس نمی‌کنم. دلم، خیلی زودتر از این جاده، راهیِ مشهد شده است.. آسیه نجاتی پرداز✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ واسطه‌ی عشق امشب شب آخر است و رود خروشان کاروان سوگواران تو به آخر مسیر رسیدند. زیارت دوره‌ات تمام شد آقاجان زیارتت قبول، نایب الزیاره‌ی ما بودید؟ ما که در تمام این سال‌هایی که اربعین می‌رفتیم، نایب الزیاره‌ی شما بودیم به‌خصوص بعد از این که گفتید خوش به حالتان که اربعین می‌روید پیاده‌روی. و افسوس خوردید که ای کاش شما هم می‌توانستید پیاده روی اربعین بروید. چه کاروانی به راه انداختید آقاجان، اولین مسافر اربعین امسال! دیشب حرم اباعبدالله بودید و امشب مهمان امام رئوف علی ابن موسی الرضا. چه لیاقتی،چه سعادتی. سوار بر قالیچه‌ی سلیمان بودید یا بر دوش عاشقانتان؟! هرچه می‌گذرد بیشتر به حقانیت آقاجانم پی می‌برم معجزه پشت معجزه. دلم همراه پیکرت قدم به قدم پرکشید از مصلی به آزادی، به جمکران، قم و پرکشیدم به نجف و حرم پدر جانمان و از آنجا مشایه و بین الحرمین و امروز در خیابان امام رضای مشهد. بعد از این بیشتر به مشهد می‌آیم، بیشتر دلم برای زیارت امام رضاجانم پر می‌کشد بیشتر ... نیت کرده بودم هر سال، موقع سال تحویل حرم امام رضا باشم ولی از امشب دلم طاقت نمی آورد تا سال تحویل صبر کنم. همیشه از امام رضا جانم می خواستم دعوتمان کند و حالا آقاجان تو واسطه باش تا امام رضا زود به زود دعوتمان کند. چرا و چگونه‌اش را من نمی‌دانم خود امام رضا جان می‌داند و بس. زائری بارانی‌ام آقا پناهم می‌دهی.... شهربانو میرزایی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🟢 شماره پنجم مجموعه کمیک همانوشت 🔺باید برخاست روایت تصمیم برای یک حضور ✍نویسنده: خاطره کردفیلابی 🏞طراح و تصویرگر: محمدجواد رحمن‌پور ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ هنرمند واقعی هنرمند اثر خلق می‌کند، معنا بیان می‌کند، جریان می‌سازد و در نهایت، هنرش مردم را مبهوت می‌کند. اما شما تنها هنرمندی بودید که برای اثرتان، برای معنایتان و برای جریانی که آفریدید، جان فدا کردید. هنرتان، تنها هنری است که مردم را مبعوث می‌کند. خدا نگهدارِ ما باشد. یاسین خزاعیان✍ 🔺 مجموعه عکس‌نوشت شماره یک تا هشت ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان بله | ایتا