━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
آیینهدارِ آرمانها
بعضی نامها، جغرافیا ندارند؛ تاریخاند. رهبرِ شهید، تبلورِ آن حقیقتی بود که در تلاقیِ تدبیر و تواضع، معنا میشد. نه آنگونه که در قابهای تکراری دیده میشود، بلکه آنگونه که در لایههای پنهانِ سیاستورزیِ اخلاقی، در ذهنِ جستوجوگرِ نوجوانانِ این مرز و بوم حک شده است. او معلمِ بزرگی بود که حتی در خروج از دنیای خاکی، درسِ «پایداری بر سرِ باور» را برایمان با «مشت گرهکرده» مشق کرد. یادش در امتدادِ روشنِ تاریخِ این ملت، جاری باد.
زینب مرادی✍
🔺مجموعه عکسنوشت #فراقنامه
شماره نه تا شانزده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
کارام جانم میرود
از نیمه شب راه رفته بودم. باز نرسیدم. توی دلم باهاش حرف میزنم:" آن از زمان زنده بودنت که حسرت دیدارت به دلم ماند، آن از مصلی و تشییع تهران، این از نماز پشت درهای مسجد. یقین دارم که باز بهت نمیرسم." گاهی پاهایم از روی صندل سر میخورد و کج میشوم. درد تیر میکشد و جگرم پر از خون میشود. گرد و غبار روی لباس سیاه نشسته و باد ملایم خاکهای اطراف را توی هوا میغلطاند و روی سر و صورت و لباسهامان می نشاند. هوای قم چقدر خوب عزاداریهامان را میزبانی میکند. در تلاطم است مثل دلهامان. پاهایم دیگر توان ندارد. مینشینم روی خاکهای کنار بلوار پیامبر اعظم. زانوهام را بغل میکنم. به درخت تکیه میدهم. رگهای گردنم زُق زُق میکند. دست میگذارم و باهاش حرف میزنم و قسمش میدهم به امام شهید. قربان صدقه اش میروم که امروز را با من راه بیاید. آخر من منتظرم. منتظر مردی که مدیونشم. مردی که رفتنش دلم که نه جانم را گرفته. توی همین فکر و خیال؛ مردی که لباسش شبیه لباس خدام است، به مردم میگوید که پیکر از خیابان بعدی وارد مسیر میشود. از جا بلند میشوم. شانههایم سنگین شده. قدم برمیدارم مثل بقیه اما سخت تر.
عزاداران پا تند کردهاند. چشمم به گنبد مسجد میافتد. آهی توی دلم جاری میشود. به آینده میروم. آیندهای که دور و نزدیکش معلوم نیست. روزی که او میآید. با خودم میگویم آن روز حتما جمعیتی چند برابر، اما خوشحال... یاد آقای شهید و نبودنش، جای خالیاش... با خودم میگویم؛ نه... او هم میآید... پرنده خیالم این طرف و آن طرف میکشاندم که از بین جمعیت به سر خیابان رسیدهام. خود را به طرفی از میدان میکشانم. چشم تیز میکنم. تا چشم کار میکند پرچم است و آدم. از بین اینهمه آدم، دیدنش محال است، حسرت توی رگهایم جا خوش کرده. قلبم که نه تمام سلولهای بدنم به تقلا افتادهاند. لبهایم خشک شده. درد از پهلویم به گردن و سرم چنگ میزند. دیگر ایستادن، توان میخواهد. یکباره صدای جمعیت از صدای مداحی بلندتر میشود. زنها فریاد میکشند. چشم میگردانم. ماشین چند متری باهام فاصله دارد. مردانی دوشادوش هم دستهاشان را حلقه کردهاند به هم، دور تا دور ماشین را گرفتهاند. عرق از سر و رویشان میچکد و فریاد میزنند:" برید عقب. برید عقب، له میشید." توی سرم خالی میشود. گویی قلبم نمیزند. دستها و پاهایم سست میشود. میلرزد. فقط چند ثانیه از مقابلم رد میشود. سکوت درونم به هقهقهای بلند تبدیل میشود. همراه بقیه فریاد میکشم. از جلویم میرود و دستم پشت سرش بلند میشود. فریاد میکشم:" آقا...آقا نرو..." اشک چون سیل روان شده. پشت سر ماشین حرکت میکنیم. پا تند میکنیم. مداح میخواند و مردم روی سر میزنند و سینه چاک میکنند. پر از خاکم. پاهایم نمیکشد. یاد روزی میافتم که بانویی، خسته، تنها، دلشکسته، طعنه شنیده، پشت پیکر پاره پاره برادرش میدوید و نمیرسید و میخواند:" ای ساربان آهسته ران..." و اکنون ما، همه ما، پشت سر امامی، به خدا شکایت داریم.
رویا رستمیوند ✍
#فراقنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله