━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
کارام جانم میرود
از نیمه شب راه رفته بودم. باز نرسیدم. توی دلم باهاش حرف میزنم:" آن از زمان زنده بودنت که حسرت دیدارت به دلم ماند، آن از مصلی و تشییع تهران، این از نماز پشت درهای مسجد. یقین دارم که باز بهت نمیرسم." گاهی پاهایم از روی صندل سر میخورد و کج میشوم. درد تیر میکشد و جگرم پر از خون میشود. گرد و غبار روی لباس سیاه نشسته و باد ملایم خاکهای اطراف را توی هوا میغلطاند و روی سر و صورت و لباسهامان می نشاند. هوای قم چقدر خوب عزاداریهامان را میزبانی میکند. در تلاطم است مثل دلهامان. پاهایم دیگر توان ندارد. مینشینم روی خاکهای کنار بلوار پیامبر اعظم. زانوهام را بغل میکنم. به درخت تکیه میدهم. رگهای گردنم زُق زُق میکند. دست میگذارم و باهاش حرف میزنم و قسمش میدهم به امام شهید. قربان صدقه اش میروم که امروز را با من راه بیاید. آخر من منتظرم. منتظر مردی که مدیونشم. مردی که رفتنش دلم که نه جانم را گرفته. توی همین فکر و خیال؛ مردی که لباسش شبیه لباس خدام است، به مردم میگوید که پیکر از خیابان بعدی وارد مسیر میشود. از جا بلند میشوم. شانههایم سنگین شده. قدم برمیدارم مثل بقیه اما سخت تر.
عزاداران پا تند کردهاند. چشمم به گنبد مسجد میافتد. آهی توی دلم جاری میشود. به آینده میروم. آیندهای که دور و نزدیکش معلوم نیست. روزی که او میآید. با خودم میگویم آن روز حتما جمعیتی چند برابر، اما خوشحال... یاد آقای شهید و نبودنش، جای خالیاش... با خودم میگویم؛ نه... او هم میآید... پرنده خیالم این طرف و آن طرف میکشاندم که از بین جمعیت به سر خیابان رسیدهام. خود را به طرفی از میدان میکشانم. چشم تیز میکنم. تا چشم کار میکند پرچم است و آدم. از بین اینهمه آدم، دیدنش محال است، حسرت توی رگهایم جا خوش کرده. قلبم که نه تمام سلولهای بدنم به تقلا افتادهاند. لبهایم خشک شده. درد از پهلویم به گردن و سرم چنگ میزند. دیگر ایستادن، توان میخواهد. یکباره صدای جمعیت از صدای مداحی بلندتر میشود. زنها فریاد میکشند. چشم میگردانم. ماشین چند متری باهام فاصله دارد. مردانی دوشادوش هم دستهاشان را حلقه کردهاند به هم، دور تا دور ماشین را گرفتهاند. عرق از سر و رویشان میچکد و فریاد میزنند:" برید عقب. برید عقب، له میشید." توی سرم خالی میشود. گویی قلبم نمیزند. دستها و پاهایم سست میشود. میلرزد. فقط چند ثانیه از مقابلم رد میشود. سکوت درونم به هقهقهای بلند تبدیل میشود. همراه بقیه فریاد میکشم. از جلویم میرود و دستم پشت سرش بلند میشود. فریاد میکشم:" آقا...آقا نرو..." اشک چون سیل روان شده. پشت سر ماشین حرکت میکنیم. پا تند میکنیم. مداح میخواند و مردم روی سر میزنند و سینه چاک میکنند. پر از خاکم. پاهایم نمیکشد. یاد روزی میافتم که بانویی، خسته، تنها، دلشکسته، طعنه شنیده، پشت پیکر پاره پاره برادرش میدوید و نمیرسید و میخواند:" ای ساربان آهسته ران..." و اکنون ما، همه ما، پشت سر امامی، به خدا شکایت داریم.
رویا رستمیوند ✍
#فراقنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
وارثان گهواره
کودک آرام خوابیده است؛ گویی هیاهوی خیابان هرگز به کالسکهٔ مشکیرنگش راه نیافته است. انگشتان کوچکش، عکسی را چنان در آغوش گرفتهاند که انگار تمام دنیای او همان قاب کوچک است. دوربین روی دستهایش مکث میکند؛ دستهایی کوچک، اما استوار.
ناگهان تاریخ، پردهای دیگر پیش چشم میگشاید. گهوارهای در کربلا، کودکی ششماهه و پدری که او را بر دستان خود بالا گرفته است. آنجا نیز قامت کوچکی، حجت بزرگی شد؛ و خونِ علیاصغر(ع) تا همیشه گواه آن ماند که اهل باطل، حتی از استواری یک کودک نیز هراس دارند.
دوربین دوباره به امروز بازمیگردد. کالسکهها در میان جمعیت آرام پیش میروند؛ کودکانی که هنوز زبان سخن گفتن نیاموختهاند، اما حضورشان، زبانِ گویای آینده است. گویی تاریخ، کودکان را بار دیگر به میدان آورده است تا بگوید راه حق، از گهواره آغاز میشود. چندی پیش نیز نوزادانی چندروزه و چندماهه، همراه با پدران و مادران شهیدشان، نام خود را در دفتر بلند شهدای این سرزمین نوشتند؛ گویی کاروان عاشورا، هنوز در امتداد تاریخ جاری است.
نمیدانم ما به دل تاریخ سفر کردهایم یا تاریخ، خود را به روزگار ما رسانده است. آنچه میبینم، تنها یک مراسم نیست؛ امتداد همان حقیقتی است که قرنها پیش در کربلا آغاز شد؛ «کلُّ یومٍ عاشورا و کلُّ أرضٍ کربلا.»
این کودکان، امروز در آغوش مادران و در کالسکههایشان آرام گرفتهاند؛ اما فردا، هر یک به اندازه عهد و مسئولیت خویش، ادامهدهنده راهی خواهند بود که با ایستادگی معنا یافته است. گویی محور عاشورا، نسل به نسل، دلهایی را برای یاری حق و زمینهسازی ظهور فرزند حسین(عج) پرورش میدهد؛ دلهایی که قامتشان امروز کوچک است، اما افق نگاهشان به وسعت تاریخ.
نویسنده معلم زینب مرادی✍
#فراقنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
شانههای مادر
ساعت، حوالی ۹:۴۰ صبح را نشان میدهد. آفتاب، بیرحمانه بر صحن مصلای تهران میتابد. ازدحامِ دربِ شماره یک، نفس کشیدن را دشوار کرده است. میان موج جمعیت، مادری را میبینم که طفلی را بر دوش گرفته است. سربند قرمز، دور پیشانی او گره خورده و گونههای کوچکش از گرمای هوا گل انداخته است. آرام سرش را بر شانه مادر گذاشته؛ گویی هیاهوی هزاران نفر، لالایی خواب او شده است.
بادبزن را از پشت سر، آرام روی سرش میگیرم، تا شاید اندکی از گرمای چهلدرجه کم شود. مادر برمیگردد و لبخندی عمیق میزند؛ لبخندی که خستگی راه را پنهان نمیکند، اما آن را کوچکتر از مقصد نشان میدهد.
میپرسم:«خواهر... با این گرما و این همه شلوغی، آوردن یک نوزاد سخت نبود؟» نگاهش را از فرزند برمیدارد و به موج جمعیت میدوزد.
ـ از ساعت پنج صبح از خانه راه افتادیم... بله، سخت بود؛ اما همه سختیهای این راه شیرینه. بعضی بدرقهها و نمازها فقط یکبار در تاریخ اتفاق میافتن. اگه امروز نمیاومدیم، دیگه هیچوقت فرصت تکرارش نبود.
لحظهای سکوت میکند و ادامه میدهد: «این مرد، برای ما فقط یک رهبر یا فرمانده نبود. احساس میکنم عزتی که امروز داریم، آرامشی که در دل این همه سختی پیدا میکنیم و توانی که برای ایستادن پیدا میکنیم، بیارتباط با راهی که او برایش ایستاد نیستش. برای همین دلم میخواست محمد هم در این روز کنار ما باشه؛ حتی اگه چیزی از این لحظه رو به یاد نیاره.»
محمد، بیخبر از ازدحام و گرمای هوا، آرام نفس میکشد. بادبزن را آهستهتر تکان میدهم و به سربند سرخش خیره میشوم. با خودم فکر میکنم؛ شاید بعضی خاطرهها را انسان به یاد نمیآورد، اما با آنها بزرگ میشود. شاید نخستین درسهای وفاداری، ایستادگی و مقاومت، از شانههای مادری آغاز میشود که در گرمای چهلدرجه، کودکش را بر دوش میگیرد تا او نیز سهمی از روزی داشته باشد که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد.
نویسنده معلم زینب مرادی✍
۱۴ تیر
مصلی تهران
#فراقنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
آمدهام بدرقهات کنم
قسمت اول: عزم سفر
نگاهم به برگهای درخت انگور بود. قطره اشکی از چشمهای پرحسرتم بر روی صورتم سرازیر شد. دستم را محکم زیر چشمم کشیدم و اشکهایم را پاک کردم و گفتم: «مهم نیست که الآن تهران نیستم؛ ولی حتماً تا روز آخری خودم رو به این سیل جمعیت میرسونم.» آرام و بیصدا طوری که انگار نه انگار همین چند لحظه پیش اشک در چشمم جمع شده بود و دنیا روی سرم آوار، دوباره به قاب تلویزیون زل زدم.
یک روز مصلی، یک روز میدان آزادی، یک روز جمکران، یک روز عراق، و این روز آخر قرار بود من هم خودم را به مشهد برسانم. ترامپ دوباره شروع کرده بود به تهدید کردن. از ایرانیجماعت بد میگفت و اعلام انزجار میکرد. خب کسی نبود به او بگوید: «باور کن ایرانیها بیشتر به خون تو تشنهان، بهتره بری و چند صباحی جلوی خبرنگارا پیدات نشه.» همین اعتمادبهنفس ترامپ داشت کار دستم میداد. دم رفتن، آن هم وقتی که فقط یک ساعت تا مشهد فاصله بود، آماری شگفتآور از تماس سمت من روانه شد و هر کس همان حرف تکراری را به زبان میآورد.
ـ خطرناکه! مگه نمیبینی به جنوب ایران حمله شده؟
فقط به یک چیز فکر میکردم. به اینکه آخرین دیدار است و من نباشم؟ کسی درد من را درک نمیکرد. من زندگی با این حسرت را نمیخواستم. بیشتر از هر وقتی به سفری که خودم انتخابش کرده بودم مطمئن بودم. بارم را سبک کردم و کلاه آفتابی را روی سر گذاشتم و روسریام را محکم گره زدم و به دوستم پیام دادم: «یک ساعت دیگه میرسم حرم.»
مقصد را حرم زده بودم؛ اما مسیر را بسته بودند. باید مسیری را پیاده میرفتم. همان لحظه که پیاده شدم؛ مردی به سمت داخل خیابان فرعی اشاره کرد و گفت: «خانوم، برید شربت بگیرید بعد برید.» در مسیر حرم موکبها صف کشیده بودند. مشهد مثل همیشه نبود. همه در هول و ولا بودند، انگار مهمان مهمی قرار بود به شهرشان بیاید. وسایلم را به امانات تحویل دادم و از ورودی خواهران وارد حرم شدم. جمعیتی آنجا بودند. چایخانه حرم هم به جای چای شربت میداد. در حالی که داشتم از شربت عکس یادگاری میگرفتم، با خودم گفتم: «آقا حتی صحنهای حرم هم چشم نمیذارن تا بدرقهات کنن.»
خاطره کردفیلابی ✍
#فراقنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
آمدهام بدرقهات کنم
قسمت دوم: اربعینی دیگر
ساندویچ سیبزمینی را کف دستم گذاشت و گفت: «بگیر بخورش، مسیر سختی داریم.» یک کوله پشتش انداخته بود و با سه بچه کوچک آمده بود که حرم برود و برای آقا نماز بخواند. کولهپشتیاش را پر کرده بود از نان شیرمال. میخواست آنها را به زائران امام رضا بدهد. در راه زیپ کولهپشتیاش مدام باز و بسته میشد. من هم از پشت حواسم بود که وسایل از کولهپشتیاش نریزد بیرون، زیپ کولهاش را خودم برایش میبستم و او هم برمیگشت و به من لبخند میزد. هنوز به خیابان اصلی نرسیده بودیم. کاروانها دسته جمعی میآمدند و شعار میدادند. گاهی میدیدی یک بچه جلو ایستاده و شعارها را بلند میگوید و بقیه هم تکرار میکنند.
من هم نگاهم را از کولهپشتی او برنمیداشتم که یک وقت او را گم نکنم. با اینکه سه بچه کوچک داشت و مادرش مریض بود و در خانه احتیاج به مراقبت داشت. هر وقت که بچهاش غر میزد، میگفت: «غر بزنی از اربعین خبری نیست.» دخترش را آن سالی که اربعین رفته بودند در خانه عمه زهره گذاشته بود و خودشان چهار نفری رفته بودند کربلا. میگفت: «پسرم رو که برای اولین بار برده بودم اربعین فکر نمیکردم اینقدر صبور باشه. ستونهای آخر بودیم که دیدیم پاش کلی آبله زده، خواستیم که ادامه مسیر رو با ماشین بریم، گریه کرد الا و بالله باید پیاده بریم. این همه تا اینجا نیومدم که بقیهاش رو با ماشین برم.» خانواده عجیبی بودند. دو روز خانه آنها به عنوان زائر مهمان بودم.
با هم که در مسیر تا حرم پیاده میرفتیم، مدام از اربعین میگفت. من هم آن روزها را یاد کردم. چشمم به حرم آقا امام رضا افتاد؛ دقیقاً آن لحظهای جلوی چشمانم تداعی شد که در کربلا قدمهای آخر را به سمت حرم برمیداشتم. چه شده بود؟ اینجا هم انگار به دیدار حسینی دیگر میرفتم. کل خیابانها پر از آدم بود. همه کنار هم، در کنار هم، تا حرم راه میرفتیم. انگار حرم قله بود و بلوار طبرسی دامنه کوه. تمام سراشیبیها برایمان شیرین بود؛ حتی آن آفتاب داغ.
خاطره کردفیلابی ✍
#فراقنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله