(نور دوباره تغییر میکند. نور آبی-سفید سردی مثل نور چراغهای بیمارستان روی صورتش میافتد. او حالتش عوض میشود، گویی یک پرستار یا پزشک است. ستاره با عجله و اضطراب خودش را بر سر مریض فرضی روی براندکار می رساند.)
🔺ستاره : سرم! سرم رو بیار! نه ... نه این رو نگه دار، فشارش بده. اون بچه رو ببر اتاق دو، مادرش اونجاس ... خداوندا... این یکی رو هم ببرید، من ... من میرسم. دکتر! دکتر علی! برای عمل اتاق نداریم ! برق رفته ... چراغ قوهها رو بیارید! با نور گوشی های موبایل! باید بشه ... حتماً میشه ... آخه اون ... آخه مادرش تنها اون رو داره ... تنها یادگار شهید مدافع حرمهِ ... حداقل جونش رو نجات بدیم ... یه بچه که بزرگ بشه ... بزرگ بشه و آزادی رو جشن بگیره ...
(سکوت. نور محو میشود. ستاره خسته روی صندلی میافتد. صدایش خالی میشود.)
🔺اما نشد . نور موبایل برای جراحی قلب دختر دانش آموزی که ترکش خورده کافی نیست ... هیچ وقت کافی نبوده ... برای دیدن نوری که توی چشمای یه کودکِ در حال خاموش شدن هست، اما زیاده، زیاد ...
(ناگهان از جا میپرد. گویی چیزی را از روبهرو شنیده. به سمت تماشاچیان نگاه میکند، انگار که از پنجره یا شکافی به بیرون نگاه میکند. چشمانش برق میزند.)
🔺صبر کن ... صبر کن ... اون چیه؟ پرچم؟ یه پارچهی سفید؟ ... (با تحقیر) نه. سفید نیست. سفیدِ تسلیم نیست. سبزه! سبز زمین ما. سرخِ شکوفههای بادام. قرمزهِ مقاومت ما. اونا میآن. جوانای محله میان ... با چی؟ با عشق؟ با ... ایمان.
( انگار جانی تازه گرفته است با انرژی وصفناپذیری شروع به توصیف صحنه میکند. گویی آن را زنده میبیند. نور پشت سرش روی دیوار، سایههای در حال حرکت و پرچمها را نشان میدهند.)
🔺ببین! اون یکی، محمد پسر حسن نانواست ... دستش رو باند پیچی کرده ... اون یکی، سمیراست ... خواهر یاسمین. چشماش دقیقاً مثل اونه ... و اون یکی ... اون پیرمرد ... ویلچرش رو کنار گذاشته و عصا به دست گرفته!... خسارتهای جانبی ! اینجا کسی جانبی نیست . همه توی خط مقدم هستن . خط مقدم زندگی ...
(صدا و نحوه ی ایستادن بدنش پر از غرور میشود.)
🔺اینه اون پاسخ ما! به استکبار. شما موشکهاتون رو دارید، ما اراده داریم. محاصره دارید، ما اخوت و برادری داریم. تحریم می کنید مثلا گرسنگی میدید، بدید، ما امید داریم. بیمارستانامون رو زدید، درمانگاهمون اما دلهامونه ... مدرسههامون رو خراب کردید، کلاسهامون زیر آسمون خداست و معلمهامون شهادت.
(به آرامی به سمت دیوار برمیگردد. چراغ قوه را برمیدارد و آن را روشن میکند. نور نقطهای آن روی دیوار میافتد.)
🔺و من ... من نقشه رو گم نکردم . نقشه اینجاس ... روی این دیوار ... روی هر دیوار ویرانهی مدرسهای که شما زدیدش. نقشهی راه رسیدن به آزادی ... با قلمهایی از خون و عشق کشیده شده ان .با خون دخترا و معلم های شهید.
(در نقطهی نور چراغ قوه روی دیوار، آرام آرام شروع به کشیدن نقشهای خیالی میکند. صدایش آرام، محکم و پر از آینده میشود.)
🔺این جادهی مقاومته ... این کوچهی پایداری ... این میدون صبر ... و این ... این دریاس. دریا زیر پای ما. در چاههامون. در چشمای هر کودک بندری. هر کودک ایرانی. ما به اون خواهیم رسید. ما در حال ساختنش هستیم. با هر نفس، با هر نان تقسیم شده، با هر مشت پرتاب شده، با هر نامی که بر زبان میآریم و نیست ... نیست ولی هست ... زنده اس ...
(نور چراغ قوه را خاموش میکند. اما نور کلی صحنه به آرامی روشنتر میشود، انگار طلوع خورشید است. ستاره رو به تماشاچی ها، محکم و بیتزلزل میایستد.)
🔺صداهامون میآد؟ ما اینجاییم. ما ایرانیم. ما قدسیم. و ما هرگز، هرگز تنها نیستیم. وقتی یه کودک توی غزه میمیره، قلب جهان میگیره. و وقتی یه کودک توی غزه یا ایران میایسته، تاریخ میلرزه.
ما تاریخ رو خواهیم نوشت ... با خونمان. با نور چشمانمان. با نقشهی گمشدهای که هرگز گم نبوده است.
با قطرات خون من. ستاره ی آزاد... خانم معلم مدرسه شجره طیبه میناب.
(موسیقی که از قبلتر به صورت زیر صدا شروع شده است اوج می گیرد. نور روی صورت مصمم و درخشان او ثابت میماند و به تدریج و آرام آرام محو میشود. اما موسیقی در تاریکی ادامه دارد.)
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
گرگها در خیابان کمین میکنند...🌚
📌داستان *انقلاب گرگها* تا دقایقی دیگر در کانال...
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
انقلاب گرگها
چیزی تکان میخورد! چشمانم را به هم میمالم. نه! اشتباه میکنم. به تاریکی جنگل چشم دوختهام. انگار جسمی حرکت میکند در تاریکی. چیزی نیست جز توهم من. تفنگ را محکم در دست گرفتهام. ساعت از دستم رفته. میدانم نصفه شب است. ماه به خواب رفته است اما روستا نه. همین هفته پیش بود که گرگ زد به روستا. دار و ندار ما را خورد و کشت و برد. همه سرمایه ما را دود شد جلوی چشمانمان. همه اینها به درک. آسید موقع درگیری با گرگها جان داد. آسید فقط دهخدا نبود، چشم ما بود. حالا ما بدون چشم در تاریکی دنبال قاتلین او میگردیم.
از همان روز اول عدهای گسیل شدند به جنگل. قرارمان از اول این بود، دیگر شکار گرگ کافی نیست. باید همه آنها را فراری دهیم. خسته شدیم از بس آمد و به گله زد. هم قسم شدهایم. روستا هم شبها بیدار است. زن و مرد در کوچهها اسلحه و چماغ و داس به دست میچرخند. که مبادا گرگ خیال حمله کند. از جنگل صدای تیر و ترقه میآید، صدای زوزه میآید و فریاد. هم آنها میمیرند، هم ما. بیخبریم. در این شبهای سرد، به خود نوید گرمای فردا میدهیم.
هر چند، خسته شدهام. زنم پا به ماه است. نذر امامزاده کردهام دختر باشد. دختر برکت است. زنم میگوید ول کن مرد. چقدر میخواهی بمانی و در این سرما سبیلت یخ بزند؟ واقعاً چرا در این سرما دنبال گرگی میگردم که دیگر نیست؟ لعنت بر دل سیاه شیطان اغواگر. همهاش تقصیر این اوس تقی بناست. هر شب ما را اغفال میکند که گرگها را نکشیم. اهلی کنیم برای نگهبانی گوسفندها. آخر مگر آدم دشمن را وارد خانهاش میکند؟ حرفهایش مسخره است و آبادی هم خریدار چیزهای مسخرهاند. کم شدهایم.
دستهایم شل میشوند. شاید وقت رفتن است. خدا بزرگ است. بچهها بزرگ شده جنگلاند؛ گرگها را میکشند. لزوم نیست یک عده در این سرما نگهبانی دهیم. به بقیه چیزی نمیگویم. بهانه میآورم زنم امشب دردش گرفته و باید بروم خانه. اگر برگردم و گرگ فرداشب بالای رخت خواب ما باشد چه؟ پوزخندی میزنم. میخواهم بروم. از تاریکی چیزی میبینم. میدرخشد. این دفعه هم توهم است یا ...؟
علیرضا محبی ✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🔺نقش تو امروز،
کم از جهاد ندارد!
چو خورشید بتاب که تابش واژه هایت،
تاریکی زمان را به شور قلم محو میکند!
بدرخش؛ چوشبتابی که شعله را درمحفل سایهها میگستراند!
تاریک خانههای تاریخ به عمق تار تردید میرود!
آنچه ماند،
استقامت مردمانیست که خوب میدانند درمان دردشان وطن است!
دیگر منجی دروغین رنگ باخته!
و حقیقت عیان گشته...
(رضا ورمزیاری✍)
📌هم اکنون تابش واژههای روایتساز 👇
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
زنگ روایت 🛎
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
روسری شب عید
میدانی من هم رفتم خرید عید!
چادرم را سر کردم و رها شدم در شلوغی بازار.
هرسال چند روز مانده به عید، بیرون میرفتیم.
تاکمی بوی عید را نفس بکشیم و شادی را از کیسههای بزرگ و کوچک خرید مردم پیدا کنیم.
مردم امسال هم آمده بودند.
امسال هم خیابان شلوغ بود.
من مثل بچه های گم شده در خیابان بغض کردهبودم. و چشمانم دنبال مردمی میگشت که بامن همدرد باشند.
نرسیده به چهارراه خانمی با کیسههای خرید میرفت و پوستر عکس آقا را هم زیر بغلش زده بود. کمی آن طرفتر هم دختری سیزده چهارده ساله از آنها که روسری سر نمیکنند درحالی که داشت ویترین مغازه را به مادرش نشان میداد پوستر آقا دستش بود.
جلوی یکی از مغازهها دستفروشی ایستاده بود و از آن سوتهایی میفروخت که صدای آدم را عین مبارک میکند، با همان سوت میان جمعیت گفت: «سلام خوبی؟»
ما به هم نگاه کردیم و لبخند تلخی زدیم، راستش نه مبارک جان، خوب نبودیم.
توی راه مدام شعر سهراب را زیرلب میخواندم:
«مردبقال از من پرسید: چند من خربزه میخواهی؟
من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟»
میدانی من هم به شیرینی فروشی رفتم .
مردم شیرینی میخریدند. نوش جانشان آقا دوست داشت که مردم امیدوار و شاد باشند.
درمیان شلوغی جمعیت به فروشنده گفتم: «ببخشید حلواهم دارین؟»
لحظهای سکوت شد.
یک بسته حلوای دو رنگ بیشتر نمانده بود.
باخودم گفتم حتما خیلیها برای آقا حلوا خریدهاند و دلگرم شدم.
میدانی من هم به روسری فروشی رفتم.
خب روسریها حرفهای زیادی برای گفتن دارند.
یک روسری مشکی خریدم که رویش چند گل سرخ و زرد داشت. گفتم سیاهش به رنگ غم از دست دادن و گلهایش به رنگ امید و پیروزی.
پیروزیای که آرزوی تمام اجدادمان بود.
فاطمه محمدی ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
دور برگردان
در سنگر نشستهام. خودم را محکم جمع کردهام گوشهای. صدای بمب میآید، موشک و تیراندازی. بوی خون میآید. سرم را بلند نمیکنم تا مبادا خدای نکرده تیر و تیرکشی به من نخورد. جان عزیز است. نه! من ترسو هستم؛ میدانم. فقط اخبار را چک میکنم. زدهایم، خوردهایم یا بردهایم. مدام مشغول این کارم. درگیری که شروع شد تیراندازی کردم؛ اما عین بیشرفیست پیروز شویم و خشابهایم پر باشند. دیگر بس است. تماشاگر بودن به کار نمیآید. مینویسم.
اشتباه میگویند. روایت از بیرون اتفاق نمیافتاد؛ از درون میجوشد. درون ماست که دنیای بیرون را میسازد. خیلی به این فکر کردم که نوشتن ساده من چقدر اثر دارد. اصلا اثر دارد؟ دیواری را خراب کرد یا روزنهای را نشان داد؟ چهار بند بنویسم یا سه بند؟ چه بنویسم که منتشر کنند؟ که نگویند نه این بد است، به درد ما نمیخورد. نشستم و نوشتن را ترک کردم. وارد کارهای اجرایی شدم. باید برگردم، باید دور بزنم این مسیر را. نوشتن مرا صدا میزند. میگوید مهم نیست کسی بخواند یا نه، تو بنویس.
باید نوشت. وقتی تهران، تبریز، اصفهان، شیراز و مشهد و جای جای میهن موشک باران میشود. وقتی کودکی پر میکشد از این دنیا، وقتی ونگوگ در بوم نقاشیاش آسمان پرستاره تلاویو را میکشد، وقتی مردم در سردترین هوا در خیابانند. روایت ادامه دارد. اشتباه است ننوشتن. هر چند که کسی نخواند و کسی هم نشنود. هر چند تایید هم نشود؛ باید نوشت. از میهنی که کمرش زیر بار ظلم خم نشد. نه تنها خم نشد، بلکه کمر ظلم را به خاک زد. دیگر وقت داستان نوشتن نیست، داستان را به عینه میبینیم. پرده مخملین شب رویاها دیگر کاربردی ندارد، وقتی خورشید در سینه آسمان طلوع میکند. ما به واقعیترین رویا رسیدهایم. بگذار برایت از آن بنویسم.
از روزی که دیگر اسرائیل نیست. تصور کن، سخت نیست. ظلم نیست، بدی نیست، و ستم درخت خشک شدهایست که با تبر عدالت قطع میشود. همه جای جهان، پرچم ایران میشود. عزای امام حسین (ع) را همه کشورها برپا میکنند. مسافران برای دیدن ایران میآیند. فارسی میشود زبانی پرطرفدار. کسی از کرایه خانه نمیگوید و از گرانی قرصهای فرزند مریضش. اشتباه است اگر تا تحقق آن روز ننویسم. اگر هم آن را نبینم که تو میبینی. مهم نیست در کدام کوی و برزن دفن میشوم؛ بالاخره که پای متنهایم سبز خواهم شد. شاید آن روز هم را دیدیم و خندیدیم؛ شاید. سرم را بلند میکنم و از سنگر بیرون میزنم. قلم من را به دل حادثه میبرد. مینویسم.
علیرضا محبی✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
برای بیعت رفته بودیم
بیعت فرهنگیان شهر با رهبر انقلاب
محل تجمع روبه روی دفتر امام جمعه بود. و من خیره بودم به چهرههایی که از صدمتری فریاد میزد که معلم هستند.
بعضیها با نوک بینیهای سرخ شده از سرما دور هم جمع شده بودند و با هم از آن حرفهایی میزدند که در دفتر مدرسه میزنند، همان خندهها و گلههایی که مخصوص معلمهاست.
شاید داشتند میگفتند:
دیدی حقوقا رو زودتر ریختن؟
راستی شاد تو هم بالا نمیاد؟
کلاسا رو برای چی گذاشتن هفت صبح؟
بعضی هم کنار هم میایستادند عکس میگرفتند شبیه وقتهایی که باید مستند در گروه پرورشی اداره بفرستی.
چند نفری هم از خودشان سلفی میگرفتند و برای گروههای کلاسیشان میفرستادند و دانش آموزانشان را دعوت به حضور درخیابان میکردند.
از روی ظاهرشان حدس میزدم که معلم چه درسی هستند.
آن خانوم که با گلهای کاغذی آمده بود که به بچهها بدهد حتما معلم دبستان بود.
آن یکی که با مانتو شلوار اداری راه راه که خط شلوارش خربزه قاچ میزد شاید معلم ریاضی بود.
آن آقایی که گوشی به دست از زمین و زمان عکس میگرفت حتما معاون پرورشی بود.
خیلیها با بچههایشان آمده بودند.
بچه معلمهایی که مودب و موقر و اتو کشیده بودند.
به همکارم نگاه کردم که با تعجب به جمعیت نگاه میکند.
با خنده گفتم پس چرا ماتت برده؟
گفت: «باورت میشه این همه آدمی که اینجا وایستادن حقوق اکثرشون زیر بیست میلیونه؟»
گفتم: «چی بگم... چی بگم که عشق به وطن حقوق و مزایا نمیشناسه.»
فاطمه محمدی ✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
پويش روايت نويسي | ارسالی شما
تازه افطار کردهام، تلفن زنگ میخورد، روی گوشی اسم فرمانده گردان را میبینم، تا تماس برقرار میشود میپرسد شانه شکستهات خوب است؟ میگویم سلام، بله. میگوید سریع سر خیابان باش.
میرویم... نزدیک که میشویم میگوید ۲ تا خشاب با من، کلاش و بی سیم با تو.
بین گرد و غبار و چراغهای روشن ماشینها که ترافیک درست کردهاند بدو بدو به سمتی میدویم...
بوی باروت و پلاستیک و آهن سوخته همه جا را گرفته است.
بچههای بسیج خیابانها را مسدود کردهاند، راهنمایی و رانندگی حضور دارد، کارکنان عملیاتی اداره برق و آب و گاز و آتشنشانی هم همینطور، عزیزان پاسدار و نیروی انتظامی در آن گرد و خاک و آسمان تاریک در حال تردد هستند.
از میان مردمی که شوک زدهاند عبور میکنیم، شیشههای خرد شده پنجرههایی که کف خیابان ریخته و زیر کفشهایمان صدایش میآید، و صدای بانوان و دختران جوانی که دعایمان میکنند، در دلم بغض کردهام...
چند صد متری میگذریم، فرمانده میایستد و میگوید از وسط همین زمین کشاورزی باید به قبرستان ارامنه برسیم، آهسته میرویم تا به پشت ساختمان برسیم...فقط میگویم: چشم
از میان قبور ارامنه که حداقل ۵۰ سال پیش دفن شدهاند می گذریم. سرم ناگهان گیج میرود، فرمانده هنوز میرود، برای اینکه تنها نماند به دنبالش میروم اما انگار در یک تاریخ در یک خواب تکراری غوطه میخورم، من تمام این صحنهها را دیدهام، آن زمان که به امنیت ایران عزیز در کوچههای دمشق و حلب به خود میبالیدیم...
به محل اصابت بمبهای سنگین رژیم صهیونیستی و ارتش تروریست آمریکایی میرسیم، شهید نیست اما ساختمانها با خاک یکسان شده.
از پشت سرم صدای پسر کوچکی توجهام را جلب میکند، نگاه میکنم...پشت نوار زرد رنگ ایستاده است، کنار پدر و خواهر کوچکش، سنش حدود ۱۰ سال است.
تا میبیند نگاهش میکنم از دور با لبخندش علامت پیروزی نشان میدهد.
کلاش رو دوشم است و بی سیم مدام در حال پیغام دادن به دوستان دیگر است.
برایش دستی تکان میدهم و سپس علامت پیروزی، بیسیم را در جیبم میگذارم و با دو دستم برایش قلبی میسازم، او و خواهر کوچکش مدام بالا و پایین میپرند و با صدای بلند در آن هیاهوی تجمع مردم میخندند.
ما پیروز این جنگ تحمیلی هستیم، اینجا ایران است.🇮🇷
سيد مصطفی مصطفوی✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht